Archive for the شطحیات Category

هیـــــ هیچ ـــچ

Posted in نوشته های من, شطحیات with tags on ژوئیه 4, 2011 by م.عاصی

5

خوبی‌اش اینه که از همون اول با هیچ شروع می‌شه. با نفس نفس زدن‌های گسسته‌ای که به قطره قطره چکیدنِ هیچ ختم می‌شن. هیـــــــــــ ــچــ که می‌ ـ‌ـچــکد هیــــــــ ــچــ که می ـــچــکد هیـــــــ ـــچــ که می ـــچـــکد هیـــ ــچــ که می ـــچـکد هیـ ـچـ که می ـچـکد.

 

 

P.S: Ah, The last time we saw you, You looked so much Older, Your Famous Blue raincoat was torn in the Shoulder, You’d been to station to meet every train, And you came home without Lili Marlene

Advertisements

هیـــــ هیچ ـــچ

Posted in نوشته های من, شطحیات with tags on ژوئیه 4, 2011 by م.عاصی

4

خاطره؟ بلد نیستی درست تلفظ اش کنی٬ باید این‌طوری بگی: خا هیچ ـــطره. این‌جوری مشخصه که خاطره همیشه تــَـر باقی می‌مونه. با یه هیچ بین‌اش. خوبی‌اش اینه که این هیچ‌ها کم‌کم تمامِ خاطره رو تصرف می‌کنن. خاطره‌هات رو شخصیت‌زدایی می‌کنن٬ مکان‌زدایی می‌کنن٬ زمان‌زدایی می‌کنن. یهو تمامِ خاطره‌ات تبدیل می‌شه به یه طره موی خرمایی‌رنگ تو پس زمینه‌ی سفیدِ پوستی که داره کنارت راه می‌یاد٬ نه هیچ چیزی بیش‌تر و نه هیج چیزی کم‌تر. یهو از تمامِ خاطره‌ات فقط دستی باقی می‌مونه که داره به صورت‌ات نزدیک می‌شه و بعد چشم‌ات بسته می‌شه و یه هیچ و بعد از انگشت کوچیکه‌ی دستی که داره از صورت‌ات دور می‌شه٬ خون می‌چکه. اصلن یهو تمامِ خاطره‌ات تبدیل می‌شه به هیچ‌هایی که بینِ قطره‌های خون می‌چکیدن رو زمین. جای شخصیت‌ها و مکان‌ها و زمان‌های خاطره‌ات رو که بدی به هیج می‌شه خا هیچ ــطره‌ای که همیشه تــَـر و تازه است.

 

 

P.S: Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes.

هیــــــ هیچ ـــچ

Posted in نوشته های من, شطحیات with tags on ژوئیه 4, 2011 by م.عاصی

3

خوبی‌اش اینه که بعدِ یه مدت یاد می‌گیری به فاصله‌ی بینِ تیک‌تاک‌ها گوش کنی. آره٬ زمان هم گسسته است. بینِ هر ثانیه با ثانیه‌ی بعدی یه فاصله‌ی خالیه که هیچ پرش می‌کنه. فکر می‌کنی الکی ساعت‌ها رو گسسته ساختن؟ بینِ هر تیک با تاکِ بعدی یه فاصله هست که زمان پرش نمی‌کنه٬ یه فاصله که با هیج پر می‌شه.

 

 

P.S: Deep in the Desert, You’re living for nothing now.

هیــــــــ هیچ ـــچ

Posted in نوشته های من, شطحیات with tags on ژوئیه 4, 2011 by م.عاصی

2

خوبی‌اش اینه که وقتی یکی از سرگرمی‌های زندگی‌ات این می‌شه که کلمه‌ها رو بشکونی؛ می‌بینی فاصله‌ی بینِ هجاهای هر کلمه‌ای رو هیچ پر می‌کنه. سرگرمیِ خوبیه. فقط باید یاد بگیری کلمه‌ها رو بشکونی٬ باید دونه به دونه پشتِ سرِ هم بگی‌شون و هرجایی که خودت دچارِ گسست شدی اون‌ها رو هم بشکونی. آره٬ هرجا دچارِ گسست شدی٬ نگفته بودم مگه بهت؟ من خودم هم گسسته‌ام.

من ام هیچ‌ ـــــیـر از هــ هیچ م گسستــــ‌ هیچ ام.

 

 

P.S: i hope you’re Keeping some kind of record

هـیــــــــ هیچ ــچ

Posted in نوشته های من, شطحیات with tags on ژوئیه 4, 2011 by م.عاصی

1

خوبی‌اش اینه که هیچ رو که به حراج بذاری تموم نمی‌شه٬ تنها خریدارش هم خودتی‌٬ اما همین‌طور ادامه پیدا می‌کنه … همیشه هیچ‌تر از هیچ هست. همیشه.

 

 

P.S : and when jane came back, with a block of your hair, she said that you gave it to her, that night that you planned to go clear… Did ypu ever go clear?

و تو٬ تویی که از گسستگیِ مردی می‌خوانی که…

Posted in نوشته های من, ادبیات, داستان, داستان کوتاه, شطحیات with tags , on ژوئن 20, 2011 by م.عاصی

 

من امید ندارم؛ به هیچ‌کس. اما این حق را دارم که وقتی آدم‌ها با لبخند تیغ می‌زنند به زخم‌ها، من هم ته دلم خوشحال شوم و امید، نم بدهد گوشه‌‌ء دلم. ذاتاً امید و ترشحات هوس‌انگیزش دیواری بوده‌اند که در یکی از همین دوره‌های نقاهتم روی‌شان شاشیدم و از شدت درد از حال رفتم. امید، گفتم که، همان لبخند روی لبِ آدم‌های دیوانه‌ء تیغ به دست است. لذت شکافتن روح یکی، کافی است تا دیوانه‌‌ها خوب شوند. آنها در همان لحظه‌ای که مثل تو سرشان را بین دست‌هایشان فشار می‌دهند به آخرین معنای واژه‌های پوسیده‌ء من پی می‌برند. و آن معناها،‌ لابد علاج درد دیوانگی‌ست، و اگر نباشد، حد‌اقل چیزی است که تیزی ذاتی تیغ آدم‌هایی مثل تو، و تو را، کند می‌کند. (+)

 

و من که نمی‌دونستم زردیِ سنگ‌ها می‌تونن به‌تر از آینه و حتا به‌تر از برفِ روی کوه‌های شمالِ تهران نور رو بازتاب بدن و مغز رو سوراخ کنن؛ و حتا نمی‌دونستم هم که این سوتِ صدای ساز دهنی هم می‌تونه به‌تر از ویولنی که دیگه نمی‌تونم بزنم‌اش به مغز نفوذ کنه. و حتا بدتر از همه‌ی این‌ها وقت نکردم واسه‌ات توضیح بدم که چه‌قدر فرق هست بینِ نفوذِ صدای ویولن و نفوذِ نوری که داره به مغز فرو می‌ره. وقت نکردم توضیح بدم که ریشه‌ای که صدا توی مغز می‌دوونه مثلِ ریشه‌ی افشان می‌مونه و نفوذِ نور مثل ریشه‌ی راست٬ راست٬ راست تا تهِ مغزت فرو می‌ره. و حتا الان هم وقت ندارم بیش‌تر از این توضیحی بدم برات که مجبورم با عبدی شروع کنم “های های هاای هَئــی هَئـــــــی هَئـــــــــ”

و من که مجبورم باز هم انگشت‌هام رو بذارم رو دونه دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی که یادم می‌یاره که چه‌جوری داشتی نگاه‌ام می‌کردی وقتی داشتم انگشت‌هام رو می‌ذاشتم رو دونه‌دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی که کاری غیر از اون بلد نبودم٬ مثلِ یه رفیقِ قدیمی‌ام که می‌گفت از بس تو توالتِ ایرانی شاشیده٬ ایستاده شاش‌اش نمی‌یاد و ایستاده شاشیدن آرزوش شده بود. و من هرچند نمی‌فهمیدم چه لذتی تو ایستاده شاشیدن هست٬ می‌دونستم که اگه هم روزی روبروی کسی بشینم باید انگشت‌هام رو بذارم رو دونه‌دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی٬ که حرف زدن یادم رفته؛ و می‌دونستم که باید واسه‌اش توضیح بدم که عادت کردم به ثبتِ لحظه به لحظه‌ی زندگی‌ام٬ از ترسِ این‌که نکنه فردا دیگه من نباشم و کسِ دیگه‌ای هم نیست که بخواد باشه و نباشه٬ لحظه‌ به لحظه‌ی زندگی‌ام فراموش شه. و می‌دونستم که مجبورم واسه‌اش توضیح بدم الان هم که روبروم نشستی مجبورم به صورتِ وسواسی انگشت‌هام رو بذارم رو دونه دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی که نکنه این لحظه بعدِ من گم شه. اما نمی‌دونستم که نگرانیِ یه نفر از گم شدنِ لحظه‌ها٬ می‌تونه به اندازه‌ی اون دفعه باشه که گفتم و یا شایدم نوشتم٬ که کاش تلخیِ قهوه‌ام هم مثلِ تلخیِ زندگی‌ام رو زبون‌ام موندگار بود. و من یادم نبود واسه‌ات توضیح بدم و شاید هم وقت نکردم واسه‌ات توضیح بدم که وقتی شروع می‌کنی قهوه‌ی خالی خوردن و هیچ٬ بعد از روزِ سوم حالتِ تهوع‌ات شروع می‌شه و الان هم چاره‌ای ندارم جز این‌که بیش‌تر توضیح ندم که “های های هاای هَئــی هَئـــــــی هَئـــــــــ”

و این سنگ‌های زردِ حالا سرد هرچی که هوا بیش‌تر سمتِ تاریکی می‌ره بیش‌تر شبیهِ جزیره‌های نارنجی‌ای می‌شن٬ بینِ دریای سیاهِ زمین. و هرچی که هوا تاریک‌تر می‌شه مدِ دریا جزیره‌های بیش‌تری رو می‌خوره و عوض‌اش جزیره‌های باقی‌مونده به سمتِ نارنجیِ جیغ‌تری متمایل می‌شن. درست مثلِ من که از زمانی‌که تو شروع کردی فراموش کردنِ لحظات٬ این ترسِ گم شدنِ لحظات شروع کرد پاره پاره کردنِ لحظات‌ام. و الان تنها چیزی که ازم باقی‌مونده یه آدمِ گسسته است که جزیره‌های باقی‌مونده‌اش به حدی که تو تاریک‌تر می‌شی رنگِ زنده‌تری می‌گیره. همین آدمی که از بس تو رو توی فشار دادنِ این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی دیده حالا باورش نمی‌شه که می‌تونه تو رو روبروش ببینه و می‌تونه چندتا دکمه رو روی یه کی‌بردِ لعنتیِ دیگه فشار بده و صدات رو بشنوه. همین آدمی که باورش نمی‌شه کلی وقت داره که برات تعریف کنه که یادش نمی‌یاد براتیگان کجا هم‌چین چیزی نوشته بود که : “جهنمی بدتر از آن نيست/كه مدام/ به ياد بياوری/ مدام/ بوسه ای را/ كه اتفاق نيفتاده است. . .”

بیست و نهم خرداد ماه هزار و سی‌صد و نود

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, شطحیات with tags on مه 20, 2011 by م.عاصی

من آن بالا و من این پایین‌ام٬ زیر نگاه خودم٬ از پا افتاده٬ با چشمان بسته٬ گوش مثل بادکش روی توربِ مکنده٬ با هم هم‌فکریم٬ همه هم‌فکریم٬ همیشه بوده‌ایم٬ از ته دل٬‌ هم‌دیگر را دوست داریم٬ برای هم دل می‌سوزانیم٬‌ اما چه کنیم٬‌ کاری برای هم از دست‌مان ساخته نیست. لااقل یک چیز مسلم است٬ این‌که تا یک ساعت دیگر کار از کار خواهد گذشت٬ تا نیم‌ساعت دیگر شب است٬ و هنوز نیست٬ مسلم نیست٬ چه چیزی مسلم نیست٬ مسلم مسلم است

 

متن‌هایی برای هیچ٬ ساموئل بکت٬ علی‌رضا طاهری عراقی٬ نشر نی

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: