Archive for the روز نوشت Category

نخستین شطحیات

Posted in نوشته های من, روز نوشت, شطحیات, شعر, شعر with tags , on سپتامبر 28, 2010 by م.عاصی

بر نعش ِ خدایان پای‌کوبی می‌کردم!

با صدای تو، -خدایگان ِ جدید-

تک لحظاتی که خودم نبودم، هرچند[ -بعید است که-] بودم.

***

تو نمی‌رقصی، خدایا؟!

رقصت را خود بر کاغذ تکثیر می‌کنم.

ـ

چهارم مهر ماه هشتاد و نه

Advertisements

هشت تا سی ثانیه

Posted in نوشته های من, روز نوشت, سیاسی with tags on ژوئیه 23, 2010 by م.عاصی

1

تو خونه تنهام ، همه ی برق ها خاموشه و ساعت هاست که گیتار الکتریک یه نعره ی ثابت رو می زنه، گرممه ، پشتم یه تیکه عرقه، اما پا نمی شم کولر رو بزنم.

چشمام درد گرفته ، وقتی پلکم رو می بندم احساس می کنم زیر ِ پلک ها کوره ی آدم سوزیه. ساعت هاست که دارم می خونم ، تنهایی های بقیه رو ، بیچارگی هاشونو ، امید ِ شونو ، نا امیدیشونو ، حس و حال های خوبی که واسشون غریبه رو! گه گداری هم شعر هاشونو ، نوستالژی هاشونو، فحش ها شونو. دعا دعا می کنم این فید ها تموم نشه.

2

« نام: خس، شهرت: خاشاک، تاریخ تولد: 22 خرداد88،  طلب: رای به یغما رفته، بدهی: خون خود برای کمی آزادی، وارث: مردم ایران ». روی ِ پلاکاردی که دست ِ یه پیرمرد ِ پنجاه ساله است.

3

تحمل این یکی رو دیگه نداشتم ، فکر کنم چهار پنج دیقه طول کشید، و این خیلی زیاده ، سی ثانیه اش هم کافیه که تا آخر ِ روز حالمو خراب کنه ، که اشکم رو بیاره تا دم ِ در ِ چشمم، و بعدش اینکه ماه هاست نتونستم گریه کنم رو مثل ِ پتک بزنه تو مغزم. متلاشیم کنه ، به این دلیل ِ ساده که مدت هاست نمی تونم گریه کنم. دلم می خواد به خاطر اینکه نمی تونم گریه کنم گریه کنم.

تا امروز تو خونه نیومده بود سراغم. بیشتر توی خیابون ، گاهی همین طوری بدون ِ اینکه کسی از پیشم رد شه و گاهی هم با رد شدن ِ یه نفر که بدنش عطر ِ خاصی می داده. اما این بار تو خونه این بو رو شنیدم ، برای چیزی حدود چهار پنج دیقه. چهار دیقه یعنی هشت تا سی ثانیه. هشت تا.

4

تلفن زنگ می زنه ، جواب نمی دم. از داد و هوار ِ پشت ِ پیغام گیر بر می یاد که این چندمین تماسه و دفعات ِ قبل صدا تو صدای موزیکم گم شده. از اینجا تا تلفن حدود ده یازده قدمه ، دست ِ کم از کنار ِ سه تا کلید ِ برق رد می شم، اما اجباری حس می کنم به این که وضعیت ِ خونه رو همین طور حفظ کنم. تو راه پام به یه لیوان می خوره و سردیشو زیر پام حس می کنم. چایی بوده احتمالن که نصفه رها کردم. گوشی رو که بر می دارم تقریبن نمی شنوم حرف های اون ور ِ خط رو. برای جواب ندادن های قبلیم دلیلی ندارم. اصراری هم از اون طرف برای شنیدن توجیه ام نیست. من حواسم به موزیکه:

We are Celebrating the sorrow …

صدای پای لختم رو موزاییک که داره با موزیک وظیفه ی ازلی و ابدیش رو انجام می ده، از صدای اسپیکر ها قوی تر شده.

5

برای چندمین بار به این فکر می کنم که چی شد که اختیار ِ «حافظه» ام از دستم دررفت. دست ِ کم فقط چهار پنج بار در این مورد نوشتم و هنوز هم ذهنم درگیرشه. الان دیگه می تونم بگم مدت هاست که «حافظه» اون طور که بقیه دارن ندارم. خاطرات ِ من همه شون دست کاری شده ان. ذهنم پر از خاطراتیه که هرگز تجربه شون نکردم. پر از تجربیاتی که تیکه تیکه شدن و مثل ِ یه کولاژ یه خاطره رو تشکیل دادن. حافظه ام پر از تجربیاتیه که قسمت ِ منطقی و رئال ِ ذهنم می گه نمی تونم در اون موقعیت بوده باشم، اما اونها زنده ترین خاطراتم شدن. گذشته از اون خاطراتی که ریشه در یک تجربه ی بیرونی داشتن هم همه شون دست کاری شدن. قسمت هایی شون حذف می شن و حس هایی بهشون اضافه می شه. حس و حال ِ تعریف ِ دوباره ی اتفاقاتی که واسه حافظه ام افتاده رو ندارم، قبلن زیاد ازش نوشتم. ترجیح می دم تمام ِ حواسم رو بدم به زوزه های گیتار.

6

چهار دیقه یعنی هشت تا سی ثانیه. هشت تا، هشت.

7

گاهی با خوندن ِ بعضی ازین پست ها انقد کیف می کنی که نمی دونی چندتا آفرین و احسنت باید بگی تا خیالت راحت شه! نوشته : «می‌گویی یک بار بازجوی‌ت‌ از من پرسیده‌است و تو جواب داده‌ای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و …
من بقیه‌ی حرف‌هایت را نمی‌شنوم. غرق می‌شوم در لذتِ از «مسایل شخصی» تو بودنم.» یا مثلن این یکی. این ها رو آدم می خواد طلا بگیره قلمشونو.

8

صدای در بدون ِ شک بدترین اتفاقی بود که می شد بیفته. این که یکی از این تنهایی ِ پر غم ِ لذت بخش ات درت بیاره. بیاد تو از اخبار بپرسه، از این که چه طوری؟ چی کار می کنی ؟ برت گردونه به زندگی ِ عادی، بدترین اتفاق ممکنه. در رو باز می کنم. مکالمات عادی رو فاکتور می گیرم و جمعیت ِ وارد شونده هم درگیر تر از اونی هستن که زیاد گیر بدن برای جواب سوال هاشون. بدی شون فقط  در روشن کردنه چراغ هاست و صدای اخباری که نود درصد خبرهاش چیزی غیر از » به تخمم» رو به ذهنت نمی یاره. البته مجبورم صدای این «سوهان ِ روح» رو هم کم کنم. پس اون واژه ی «فقط» که اون بالا نوشتم اضافه بود.

به این فکر می کنم که چقد آدم های کمی هستن که تنهاییت رو بزنن و در عین ِ حال تنهات نگه دارن. انقد کم که تو این بیست سالی که زندگی کردم، تو این دست ِ کم سه سالی که توی تمام ِ کروموزوم ایکس ایکس دارهای دور و برم دنبالشون گشتم فقط یه نفرشون رو دیدم. نمی دونم این که کسی رو پیدا کنی که وقتی کنارته حس کنی هنوزم فقط خودت اونجا هستی یه ایده ی ایده آلیستیه که هیچ وقت نمی تونم واسش نمونه ای پیدا کنم یا نه؟ کسی که وقتی باهاش حرف می زنی حس ِ گفتگوی درونی بهت دست بده. کسی که بتونی انقد اعتماد کنی که هشیاریت رو بُکـُشی تا اون ناخودآگاهت رو واکاوی کنه، کالبدشکافی کنه.

9

غلط های تایپی ِ آخر ِ این پست و باقی ِ پست های این مجموعه از خود ِ نوشته ها واسم مهم تر بود. این ها رو فقط من می فهمم. من که » امیر بازم زدی کانال دو، فارسی حرف نمی زنی ها! یه جور بگو منم بفهمم» شنیدم. من که بارها و بارها مجبور شدم متن هایی رو بازنویسی کنم که وسط هاش جای حروف یه سری خطوط کج و معوج بودن که شبیه ِ هیچ کلمه ای نبوده. این غلط های تایپی ِ مکرر یعنی حال ِ ناخوش ِ نویسنده در اون لحظات. یعنی خاطراتی که انقدر هولناک بودن که با یادآوریشون چنان حواسش از نوشتن پرت می شه که توی هر خط دوسه تا غلط داره. این که می گم هولناک منظورم به هیچ وجه منفی نیست ها. هولناک ، حداقل برای من ، یعنی اون چه که تاثیر ِ شدیدی بر آدم بذاره. از خود بی خودی اینه و کاملن در برابر ِ این احمق هایی که بعد از برنامه ی نوروزی V.O.A پاره پاره می نویسن که مثلن «غزل پست مدرن» نوشته باشن قابل تشخیصه، یا حداقل واسه من قابل ِ تشخیصه.

10

تو اون چهار پنج دیقه تا جایی که می شد فقط هوا رو کشیدم داخل. دلم می خواست بدن ام یه

open system -steady state steady flow

بشه . دلم می خواست یکی یه سوزن بزنه به شش هام تا اون همه هوایی که توشون محبوس شده بود از پایین خارج بشه و بتونم از بالا باز هم اون بو رو بکشم داخل. چهار دیقه بود، چهار دیقه. یعنی هشت تا سی ثانیه. دویست و چهل ثانیه ی کامل

11

معمولن به فاصله ی چند روز از نوشتن ِ هر مطلبی ازش متنفر می شم. دست ِ خودم نیست اما وقتی برمی گردم می خونمش به نظرم بچه گانه می یاد، بدفـُرم می یاد، یا شتاب زده. به همین خاطر هم به ندرت کار ِ ویرایش شده دارم. حتا واسه خودم قانون گذاشتم که چند ساعت بعد از پابلیش ِ هر پستی دیگه حق نداری دیلیت اش کنی ، وگرنه الان بلاگ چهار پنج تا پست بیشتر نداشت. اما نمی دونم چی شده که الان دائم تو فکره این پست ام. اون روز فقط تو فکر ِ محتوا بودم، فقط! الان یه جورایی دارم می سوزم ، کاش رو فرم اش هم یه کم کار می کردم. از محتواش خیلی راضی ام، و این اتفاقیه که خیلی کم می یفته. اما فـُرم اش نه. روون نیست، موقع خوندن پر از دست اندازه ، باید با کلمه هاش یه کم بیشتر بازی می کردم. حیف بود.

* پی نوشت : وقتی اتفاقی مثل ِ بند پنجم برات بیفته مرز ِ روزنوشت و باقی متن هات کم رنگ می شه. هیچ چیز حقیقت ِ محض نیست ولی همه چیز ریشه ای در دنیای بیرون دارن.

گفتار در عطا و لقای خود آگاهی

Posted in نوشته های من, روز نوشت, شطحیات with tags on مه 4, 2010 by م.عاصی

راهنمایی که بودیم یه کلاسی داشتیم به اسم ِ کلاس ِ جیم ، بعدن حدس زدیم احتمالن باید منظور از جیم جنگولک بازی باشه. یکی از برنامه های اون کلاس مجبور کردنمون بود به خوندن ِ یه سری کتاب، و یکی از اون کتاب ها هم در مورد افسانه ای بود به اسم نارنیا ( که چند سال بعدش برنامه کودک هم فیلمش رو داد ) من هیچ وقت کتاب ها رو نمی خوندم و فقط ورق می زدم که بدونم داستان حول و حوش چیه ، یه جای اون افسانه یه قومی بودن که نفرین شده بودن. بعد از پایان ِ یه جنگی در حالی که باقی ِ موجودات گند و گوه و لجن می دیدن و لاشه ی گندیده اما افراد ِ اون قوم داد می زدن : وااای این چقدر خوش مزه است ، وای عجب شراب گوارایی ، و با حرص و ولع اون گند و گوه ها رو می خوردن و به نظرشون بهترین غذاها می یومد.

گاهی ، – توی بهترین اوقات ِ زندگیم معمولن -. یه لحظه، فقط یه لحظه چشمم رو باز می کنم می بینم دور و برم تمامن گند و گوهه ، می بینم دارم تو گوه غلط می خورم….. تا چند لحظه قبلش در اوج ِ لذت بودم ِ احساس می کردم که دارم بهترین لحظات ِ زندگیم رو تجربه می کنم ، اما چشمم رو که می بندم و باز می کنم می بینم اون چه که فکر می کردم بهترین لحظات ِ زندگیم رو بسازه در واقع یه تیکه گوه ِ اسهالی ِ خونی بوده که داشتم می لیسیدمش …… مثل همون قوم در حالتی که در عرض ِ یه لحظه بینا شده باشن ….. بعدش بار ها و بار ها چشمم رو باز و بسته می کنم بلکه این گند و گوه ِ اطرافم رو نبینم ، که زندگیم به همون خوبی و خوشی ِ گذشته شه اما نمی شه دیگه ، این فرآیند برگشت ناپذیره

توی تمام ِ لحظاتی که حس ِ خوبی نسبت به زندگیم دارم همواره این ترس همراهمه که نکنه یهو چشمم رو که می بندم تا یه پلک بزنم این طوری شه. با ترس و لرز می خوابم ، از فکر کردن می ترسم ، از عمیق شدن می ترسم. از اینکه نسبت به وضعیت ِ حال ام آگاهی داشته باشم . اما اکثر ِ اوقات دیر یا زود یه بار که چشمم رو بستم و باز کردم : بووووم. همه چی بر باد رفت. نه که فکر کنین ناراحتم از بر باد رفتن ِ اون دید ها….. نه اتفاقن چون در اون لحظه در مرحله ی بعد از آگاهی قرار دارم و دیگه کوچکترین حس ِ مثبتی نسبت به اون صائقه ی پیش ران ِ گذشته ام ندارم. حالا دیگه می دونم اون غذای خوش مزه چی بوده و از این که دیگه نمی خورمش خوش حالم….. اما نمی تونم هم کتمان کنم که تا پیدا کردن ِ صائقه ی بعدی – که گاهی دو روز هم طول نمی کشه و گاهی چند ماه – در حالت ِ نامناسبی از زندگی قرار می گیرم.

تهوع

Posted in روز نوشت, شطحیات on مارس 12, 2010 by م.عاصی

چه طور می شه تهوع رو بیان کرد؟

Wounds Wide open

Posted in نوشته های من, ادبیات, داستان, داستان کوتاه, روز نوشت with tags , on فوریه 19, 2010 by م.عاصی

دلم خواب مي خواد … خيلي وقته نتونستم مثل آدم بخوابم. دلم مي خواد يه شب هم كه شده به موقع بخوابم، يه بار هم كه شده، حتا براي يه بار، صبح كه از خواب پا مي شم خستگي ديشب همراهم نباشه. اما هرروز صبح بايد همون باري كه ديشب رو دوشم بود رو رو شونه ام حس كنم، هرروز صبح بايد بار شب قبل رو بردارم بذارم رو شونه ام و تا شب حملش كنم و شب سنگين تر از شب قبلش به اميد اينكه خواب اين بار خستگي رو كم مي كنه بذارمش يه كنار و فردا صبحش بي اينكه حتا گـِــرمي سبك تر شده باشه برش دارم، حتا گاهي انگار توي همون مدت شب هم گرد و خاك به خودش مي گيره و سنگين تر مي شه … دلم خواب مي خواد، حتا شده واسه يه شب.

مدت هاست كه رخت خوابم سرد شده، يه مدت مي گفتم انگار توي تشك و لحاف جاي پشم يخ فرو كردن اما الان ديگه اين تشبيه هم جواب نمي ده. رخت خوابم به گرماي بدن يه زن احتياج داره. مهم نيست كه اون يه جايه ديگه ي اين شهر حدود هفت هشت كيلومتر اون طرف تر باشه، يا حتا تو يه شهر ديگه چهارصد و پنجاه و سه كيلومتر اون طرف تر. مهم نيست حتا يه بار هم كنارت نخوابيده كه هيچ حتا يه بار هم نتونستي درست و حسابي تو آغوش بگيريش، اين ها مهم نيست، همين كه مي دوني كسي هست كه دوست داشت تو همين بستر در حالي كه پاهات رو دور پاهاش حلقه كردي و دستت رو دور بدنش ، خوابيده بود واست كافيه كه بسترت رو گرم حس كني. گرمايي لذت بخش، از جنس همون گرماي شرمي كه تو بدن دختري كه براي اولين بار بدنش رو لمس كردن به وجود مي ياد. اما حيف كه از لحظه اي كه حس مي كني ديگه امشب آرزوي خوابيدن توي اين بستر رو نداره يا اينكه آرزوي خوابيدن توي اين بستر رو با يه بستر ديگه به اشتراك گذاشته حتا اگه اون بستر هاي ديگه فقط يه دونه باشن، حيف كه درست از اون لحظه ديگه اون گرما رو تو بستر خودت حس نمي كني. و حاشا كه معتاد بشي به اين گرما، حاشا كه معتاد بشي به اين كه موقع خواب گرماي فرد ديگه اي رو تو بسترت حس كني و دستت رو دور بدنش. ديگه نمي توني بدون اين گرما بخوابي. حتا يه شب. حتا گرمايي هم كه از اصطكاك وول خوردنت تو رخت خواب به اميد به خواب رفتن به وجود مي ياد نمي تونه واسه خوابيدن كمكت كنه.

همه ي آنچه تا الان گفتم اگه يه زخم سر باز بزرگ باشه، با دهانه اي كه انقدر باز و گشاده كه مشت هاي كوچيك همون معشوقه ام مي تونن از سرماي زمستان به داخلش فرار كنن. عطش ام به بوييدنش اون فواره اي يه كه از وسط اين زخم سرباز فواره مي زنه و ابرهاي نيمه شبي ِ زمستون رو سرخ مي كنه تا مثل تويي سرش رو بالا كنه و اين ابرهاي سرخ ِ مخملي ِ نيمه شب رو آبستن ِ برف بدونه.

* در همين زمينه شعر خدايي را بخوانيد.

حاصل وب گردی

Posted in روز نوشت with tags on ژانویه 29, 2010 by م.عاصی

گاهی آدم دلش می سوزه که چرا زودتر دنبال فلان موضوع مورد علاقه اش نرفته بود و الان دیر شده. امشب واسه من از اون زمان ها بود. چیزهایی خوندم که فکرشم نمی کردم. اصلن نمی دونستم ویکیپدیا گیلکی بیش از یک ساله که رسمن راه افتاده. و خیلی متن های جالب دیگه. از بین بلاگ ها و سایت ها دوتا جالب تر بودن که البته هردو الان کارشون رو متوقف کردن.
یکی : گیلانیان بود به آدرس
http://guilanian.blogspot.com
دومی بلاگی که گویا هیچ گاه پست درست حسابی نداشت و صرفن در جهت ابراز وجود بود. وبلاگ حلقه ی لیبرال های گیلان به آدرس
http://gil-liberal.blogfa.com/
و البته ویکیپدیا گیلکی که هنوز چک نکردم که چقدر کامله
http://www.glk.wikipedia.com/

پی نوشت : از زمان نقل مکان به این آدرس هفته ای دست کم دوبار آپدیت داشتم. حتا زمان امتحانات. این هفته و هفته ی پیش با وجود تعطیلی دانشگاه چیز درخوری آپ نکردم که البته دلیل بر ننوشتن نمی شه. راستشو بخواین ترجمه ی لیریک دوتا آهنگ ایتالیاییه که همچین یه کم بوداره! نگهشون داشتم فعلن. البته خوب » تکوندن خودمون» هم تاثیر داشته بر تاخیر در آپ کردن. در هر صورت طلب عفو!!

خدایی

Posted in نوشته های من, روز نوشت, شعر, شعر with tags , , on ژانویه 9, 2010 by م.عاصی

بوی تنت را می خواستم

تا دلم بیارامد

و ذهنم بیاشوبد

آری…. این بود دلیل خدایی ات

***

و من چندیست بی خدای ام

Bookmark and Share

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: