Archive for the تحلیلی Category

فلش موبِ فارسی٬ یا پرچمِ فارسی کجاها بالاست؟

Posted in نوشته های من, تحلیلی with tags , , , , , , on اوت 18, 2011 by م.عاصی

1

如果某一天,你的爸媽都患上健忘症,忘記了你的一切,你會怎樣?

"اگر پدر و مادر شما دچار آلزایمر شود و شما را به یاد نیاورد چه‌کار می‌کنید؟" همه‌چیز از این سوال در فیس‌بوک شروع شد. چندین گزینه‌ی فارسی زبان اضافه شدند که گزینه‌ی "آرمان های امام راحل" به سرعت رای آورد. مطرح کننده‌ی سوال صفحه‌ی تایوانی زبانِ "全民瘋民調問答: Crazy Poll" بود که بیش از 36000 عضو دارد. تا این لحظه و بعد از شش روز٬ از بین 21400 رای داده شده گزینه‌ی آرمان های امام راحل با نزدیک به 6300 رای پیش‌تاز و یک گزینه‌ به زبانِ تایوانی با 4500 رای دوم است. در شمارش نمونه‌ی پنجاه تایی از فالوئرهای این پرسش بیش از 90٪ آن‌ها ایرانی‌اند. (این نسبت در روز دوم و سوم و از نمونه‌های صدتایی به ترتیب 45 و60٪ بود).

پرسش‌ها (کوئسشنز) فیس‌بوک از همان روزهای اولِ معرفی٬ بینِ ایرانیان چندان جدی گرفته نشد و ببش‌تر محلِ شوخی و کل‌کلِ طرف‌دارانِ "استاد ترنجی" و "استاد فادرانی" بود. اما این بار نوعِ جدیدی از "فان" بازی شروع شده که به سرعت طرف‌دارانِ زیادی پیدا کرده. دست‌کم دو پیج با نام‌های "شورش در پیج‌های اجنبی" و "Iranian Flash mob" ایجاد شده‌اند که پیج‌های غیرفارسی را معرفی می‌کنند تا اعضایشان به صورت هم‌زمان "پرچمِ ایران رو بالا ببرن". البته پیج شورش در پیچ‌های اجنبی بعد از طی مدتِ مشخصی از اعضا می‌خواهد تا از اعضای پیج هدف معذرت بخواهند و ماهیتِ شوخیِ حرکت‌شان را برای آن‌ها توضیح دهند.

2

صرف‌نظر از "فلش‌موب" بودن یا نبودن و درستی یا نادرستی این حرکت٬ آن‌چه که توجهِ مرا جلب کرده تلاشِ اهالیِ صفحه‌ی تایوانی زبان برای برقراریِ ارتباط با کاربرانِ فارسی زبان است. در حالی که هرگونه برخوردِ منفی از سوی این کاربران با افراد مهاجم قابل پیش‌بینی بود (و در مورد هندی‌ها و روس‌ها اتفاق افتاد)٬ اعضای صفحه‌ی Crazy Poll -بدونِ هیچ‌گونه بازخوردِ منفی- ابتدا با کامنت‌های "ما نه چین٬ ما تایوان" خود را معرفی کردند و سپس در موردِ معنای عبارتِ "آرمان‌های امام راحل" سوال کردند. علاوه بر این٬ با وجودِ پاسخ‌های با محتوای طنز و شوخی دوستانِ جدیدِ فارسی زبان‌شان٬ تلاشِ آن‌ها برای برقراری ارتباط و فهمیدنِ دلیلِ این حرکت ایرانیان هم‌چنان ادامه دارد.

3

نکته‌ی قابل توجه دیگر اهمیتِ اعضای صفحه‌ی تایوانی به زبان مادریِ خود و طرف مقابل‌شان است. درحالی که انگلیسی جزء زبان‌های رسمی تایوان است٬ ادمین صفحه تا جایی که بداند ایرانیان برای پاسخ به او از نرم‌افزار گوگل ترنسلیت استفاده می‌کنند سوال‌های خود را به همان زبان تایوانی مطرح می‌کند. تا جایی که به تایوانی می‌پرسد: "پیج ما چه‌قدر در ایران شناخته شده است؟". زمان‌هایی نیز که پاسخِ مناسب خود را نمی‌گیرند نه از زبانِ واسطه‌ی انگلیسی٬ بلکه از زبانِ مادریِ طرف مقابل٬ فارسی برای برقراری ارتباط استفاده می‌کنند. در برابر معدود ایرانیانی که پاسخِ جدی به سوال‌های طرف تایوانی می‌دهند بدونِ استثنا از زبانِ انگلیسی استفاده می‌کنند.

رفتاری مشابهِ این در پیج Street Art Utopia نیز رواج دارد. کامنت‌های پای عکس‌ها و پست‌های این صفحه٬ مجموعه‌ی نسبتن کاملی از تمام زبان های دنیاست. جالب این‌که بسیاری اوقات فردی به ایتالیایی سوالی می‌پرسد و طرفِ مقابل به فرانسوی یا آلمانی جواب می‌دهد. عربی و فارسی جزء محدود زبان هایی هستند که پای این کامنت‌ها پرچم‌شان بالا نیست.

 

پی‌نوشت: این بلاگ به آدرسِ زیر منتقل شده است. لطفن ازین پس آن‌را از آدرس جدید پی‌گیری نمایید.

Http://theselfdestructor.com/

New Feed

پرسش از اخلاق در شبکه‌های اجتماعی

Posted in نوشته های من, تحلیلی, سیاسی with tags , , , , , , , , on اوت 13, 2011 by م.عاصی

*: خطوطِ آینده با فرضِ شورشی٬ غارت‌گر و اراذل و اوباش بودنِ معترضین بریتانیایی نوشته شده‌اند. پرسش از درستیِ یا نادرستیِ این فرض٬ پرسشی ریشه‌ای و نیازمندِ پاسخ‌گویی است٬ اما هرگونه پاسخِ متفاوت با فرضِ بالا٬ از موضوعیتِ این متن نمی‌کاهد.

اتفاقاتِ هفته‌ی گذشته‌ی بریتانیا٬ بحثِ اثراتِ رسانه‌های خرد بر شورش‌ها و اعتراضاتِ مردمی را٬ چند ماه بعد از انقلاب‌های عربی٬ دوباره بر سرِ زبان‌ها آورده. اولین بار گزارشِ گاردین در روز هشتم آگوست (دو روز بعد از شروع اعتراضات) توجه‌ها را به سمتِ شبکه‌های اجتماعی جلب کرد٬ این‌بار تلفن‌های همراه بلک‌بری و سرویس مسنجر-اش هم در کنار فیس‌بوک و توئیتر روی صندلیِ متهم نشانده شده بود. توئیت‌های پست شده و پیام‌های رد و بدل شده با تلفن‌های بلک‌بری نشان می‌داد که کاربران از این شبکه‌ها برای هماهنگیِ غارت‌ها و نشان کردنِ فروش‌گاه‌ها برای غارت استفاده کرده‌اند. موضوعی که باعث شد رسانه‌ها حرفِ در طرفِ خیر یا شر بودنِ این شبکه‌ها را به پیش بکشند. بسیاری از شبکه‌های خبری (+٬ +) و حتا رسانه‌های فارسی‌زبان روی این تیتر کار کردند تا در نهایت دی‌روز٬ یازده آگوست٬ دیوید کمرون از امکانِ متوقف کردنِ این سرویس‌ها در بریتانیا صحبت کند. هم‌چنین معاون وزیر کشور بریتانیا نیز در مذاکره با توئیتر و فیس‌بوک از آن‌ها خواست مسئولیتِ اتفاقاتِ این‌چنینی را بپذیرند و در صورتِ لزوم پست‌های حاویِ دعوت به خشونت را حدف کنند یا کاربرانِ دعوت‌کننده به خشونت و غارت را بلاک کنند. دولت بریتانیا هم‌چنین از RIM شرکت سازنده‌ی تلفن‌های بلک‌بری٬ که سرویس مسنجرِ آن رایگان و کدگذاری شده است٬ خواسته تا با پلیس انگلستان هم‌کاری کند. پیش از این نیز٬ دادگاه‌های کشور بریتانیا چندین بار سعی کرده بودند نشرِ اخبارِ دادگاه‌ها را در شبکه‌های فیس‌بوک و توییتر ممنوع اعلام کنند.

این‌ها همه در حالی است که اکثرِ تحقیقاتِ آکادمیک نشان داده که نقش شبکه‌های اجتماعی در حرکات اجتماعی تسهیل کننده (مانند موارد ایران٬مصر و بریتانیا) یا تسریع‌کننده (موارد تونس و بریتانیا) است و نه مسبب. به بیان دیگر این رسانه‌ها تنها وسیله اند و تا زمانی که زمینه‌ی لازم برای شکل‌گیری اعتراضات وجود نداشته باشد کاری از پیش نمی‌برند. علاوه بر این٬ این شبکه‌ها تنها بستری فراهم نموده‌اند که می‌توان از آن برای هر مقصودی استفاده کرد٬ بنابراین محکوم کردنِ آن‌ها مانند محکوم نمودن نفسِ کتاب٬ به خاطرِ کتاب‌های ممنوعه٬ و یا ممنوع کردنِ استفاده از اتومبیل٬ به خاطرِ استفاده شدن از آن در دزدیِ بانک است. شبکه‌های جمعی همان‌قدر که ممکن است به عنوانِ وسیله‌ای برای سازمان‌دهی اعتراضاتِ لندن استفاده شوند٬ می‌توانند برای سازمان‌دهی علیه این اعتراضات نیز استفاده شوند. پس مشکلِ کار کجاست؟ و چرا هنوز هم این شبکه‌ها مسئولِ حوادث معرفی می‌شوند و سعی می‌شود دست‌رسی به آن‌ها محدود شود؟

بزرگ‌ترین تفاوتِ شبکه‌های اجتماعی که پتانسیلِ آن‌ها را برای سازمان‌دهیِ حرکات اجتماعی بیش‌تر از باقیِ انواعِ رسانه‌ها کرده به‌روز رسانیِ لحظه به لحظه‌ی آن‌هاست. در حالی که رسانه‌های کلان در به‌ترین حالت (شبکه‌های تلویزیونی و حتا سایت‌های خبری) چند ساعتی از اتفاقاتِ سطح شهر عقب‌اند حذفِ حلقه‌های میانی (سردبیر و …) به رسانه‌های خرد فرصت داده که هم‌گام با اتفاقاتِ سطحِ شهر پیش بروند. از این نظر رسانه‌های خرد رقیبِ هم‌زمانِ رسانه‌های گروهی (Mass media) و حکومت‌ها هردو هستند. تا پیش از این تنها حکومت‌ها در جریانِ آخرین اتفاقات بودند درحالی که رسانه‌های خرد به کسانی که به تعدادِ کافی از این رسانه‌ها دست‌رسی داشته باشند فرصت داده‌اند تا پا به پای حکومت از اخبار آگاه شوند و این موضوع فرصت تصمیم‌گیری را از حکومت‌ها سلب کرده.

دومین تفاوتِ این رسانه‌ها٬ تنوعِ و تکثرِ بی‌شمار آن‌هاست. انگاره‌های متفاوت و متکثر ارائه شده از سوژه‌ای واحد در شبکه‌های اجتماعی٬ هرچند در نگاه اول باعثِ سردرگمیِ مخاطبین می‌شوند؛ به این دلیل که تمامیِ ابزارهای نظارتی را از حکومت‌ها می‌گیرند و خواه ناخواه ذائقه‌ی هر مخاطبی با بخشی از آن‌ها انطباق دارد؛ امتیازِ بزرگی برای شبکه‌های اجتماعی در مقایسه با حکومت‌ها و رسانه‌های جمعی به شمار می‌روند.

سومین وجه برتریِ رسانه‌های خرد در مقایسه با رسانه‌های کلان مشارکتِ غیر انتخابیِ مخاطبین‌شان است. درحالی‌که کاربرِ یک شبکه‌ی تلویزیونی در دیدن یا ندیدنِ اخبارِ آن شبکه مختار است٬ و یا هر فردی مختار است روزنامه بخواند یا نخواند٬ یک کاربرِ فیس‌بوک به شرطی که واقعه‌ی رخ‌داده به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد امکان ندارد در جریانِ آن قرار نگیرد. با برداشته شدنِ مرزِ مخاطب/سازمان اطلاع‌رسانی در رسانه‌های خرد٬ مخاطبین با افرادی با دغدغه‌های گوناگونِ انسانی مواجه‌اند٬ و به صرفِ داشتنِ دغدغه‌ای مشترک با آن فرد با تمامِ محتوای به اشتراک گذاشته‌ی او روبرو خواهند شد. این موضوع هم مانند دو موردِ گذشته نه تنها مطلوب رسانه‌های کلان نیست٬ به دلیلِ وارد کردنِ اقلیتِ خاموشِ جامعه به متنِ تحولات و دغدغه‌های اجتماع٬ مطلوبِ بسیاری از حکومت‌ها نیز نمی‌باشد.

به نظر می‌رسد نه تنها حکومت‌ها٬ که رسانه‌های کلان نیز برای ادامه‌ی حیاتِ خود به شکلِ قبلی با چالشِ بزرگی روبرو اند. چالشی که آنان را ناچار به کشاندن بحث به اخلاق در شبکه‌های اجتماعی کرده.

 

*پی‌نوشت: این بلاگ به این آدرس نقل‌مکان کرده٬ لطفن از این به یعد آن را در آدرسِ جدید دنبال کنید. (آدرس فید جدید)

مقایسه‌ی تطبیقیِ روابط شکل گرفته در شبکه‌های اجتماعی فیس بوک٬ گودر و گوگل پلاس

Posted in نوشته های من, تحلیلی with tags , , , , on ژوئیه 29, 2011 by م.عاصی

 

حدودِ یک ماهِ پیش که گوگل‌پلاس به دنیای شبکه‌های اجتماعی معرفی شد٬ همه‌جا حرفِ جایگزینی فیس‌بوک با پلاس بود. در حالی که هیچ کدام از اعلان‌های رسمیِ گوگل سخنی از چنین مبارزه‌ای نگفته بودند٬ در موردِ اختصاصیِ ایران٬ به دلیلِ فیلتر بودنِ فیس‌بوک و دست‌رسیِ آزاد به پلاس این رقابت موضوعیتِ بیش‌تری داشت. هرچند قضاوت در موردِ مقدارِ جذب کاربران٬ احتیاج به گذشتِ زمانی بیش از یک ماه دارد و شدیدن وابسته به پویاییِ این دو شبکه و خدماتِ جدیدی که به کاربران عرضه می‌کنند دارد؛ جا دارد بپرسیم که آیا اساسن پلاس قابلیتِ جایگزینیِ فیس‌بوک را دارد؟ برای این منظور به مقایسه‌ی موردیِ شیوه‌ی ارتباطِ کاربران با هم در شبکه‌های اجتماعیِ فیس‌بوک٬ گوگل ریدر و گوگل پلاس می‌پردازیم.

همان‌طور که از فلسفه‌ی شکل گیریِ فیس‌بوک (شکل دهیِ روابطِ دوستی) انتظار می‌رفت٬ با اضافه کردنِ فردی به عنوانِ دوست٬ ارتباطی دو طرفه به اطلاعاتِ یک‌دیگر شکل می‌گیرد٬ ارتباطی پایاپای که برای شکل‌گیری نیاز به تاییدِ هر دو طرف دارد. این در حالی است که روابطِ گودر و گوگل پلاس هر دو یک‌طرفه شکل می‌گیرند و تنها در صورتِ تمایلِ فردِ مقابل به شکلِ دوطرفه در می‌آیند. تفاوت این دو شبکه در این‌جاست که در ریدر شما انتخاب می‌کنید که چه کسی را دنبال کنید و در پلاس انتخاب می‌کنید که چه کسی شما را دنبال کند. با "فالو کردن"ِ افراد در ریدر٬ شما مطالبِ هم‌خوان شده‌ی آن‌ها را می‌خوانید درحالی که با اضافه کردن افراد به حلقه‌هایتان در پلاس مطالبِ هم‌خوان شده‌ی خود را در قسمتِ incoming شان قرار می‌دهید و ازشان می‌خواهید آن‌ها را دنبال کنند. قطعِ رابطه نیز در هر دوی این شبکه‌ها برخلافِ فیس‌بوک یک طرفه است.

از طرفِ دیگر در حالی که سختیِ تنظیماتِ پرایوسیِ فیس‌بوک به یکی از بزرگ‌ترین نقاطِ ضعف‌اش بدل شده٬ شما روی اطلاعاتی که در فیس‌بوک می‌بینید و به نمایش می‌گذارید کنترلِ کاملی ندارید. در صورتی که در گودر – به دلیلِ ماهیت‌اش به عنوانِ یک برنامه‌ی فید خوان- کنترل روی مطالبی که می‌بینید کامل است و روی آن‌چه که به اشتراک می‌گذارید کنترلِ ناچیزی دارید. در موردِ شبکه‌ی تازه معرفی شده‌ی پلاس موضوع کاملن برعکس است. پلاس در حالی بیش‌ترین کنترل روی مطالب به اشتراک گذاشته شده را به شما می‌دهد که کوچک ترین کنترلی روی آن‌چه که می‌بینید (بخش INCOMING) ندارید.

در حالی که روابطِ شکل گرفته از طریقِ فیس‌بوک به روابطِ دوستیِ شکل گرفته در دنیای غیر مجازی شبیه‌اند٬ روابطِ ریدر بیش‌تر براساسِ علائقِ مشترک اند و معمولن گروهی (و نه دونفره) اند. فضای گودر (گوگل ریدرِ فارسی زبان) با قرار دادنِ دو ابزارِ قضاوتیِ لایک و شیر و بیش‌تر از آن به‌خاطرِ طیفِ خاصِ کاربران‌اش محملی فراهم کرده تا گروه‌هایی تشکیل شوند که بیش از هرچیز به گروه‌هایی که منتقدینِ هنریِ نسبی‌گرا ناچار از شکل دهی شان هستند شبیه اند: " وقتی تمامِ معیارهای کلی برای ارزش‌گذاریِ ادبی/هنریِ آثار از بین رود کار منتقدینِ هنری ( از نوعِ مدرنیستی ) از موضوعیت می‌افتد. منتقدینِ نسبی‌گرا ناچارند گروه‌هایی دوستانه بر اساسِ معیارهایی که بدان‌ها معتقدند تشکیل دهند. آن‌ها پذیرفته‌اند که آثار ادبی و هنری را بر اساسِ معیارهایشان در داخلِ این گروه‌ها نقد کنند و بدانند که نتیجه‌ی نقدشان هیچ‌جا خارج از گروه‌شان پذیرفته نیست و قابلیتِ تعمیم ندارد. این گروه‌ها معمولن به سادگی٬ با عوض شدنِ سلائق و معیارهای افراد از هم می‌پاشند".

هرچند عمرِ یک ماهه‌ی گوگل پلاس بسیار کم‌تر از آن است که به بررسیِ روابطِ دوستی آن بنشینیم٬ به‌نظر می‌رسد روابطِ پلاس بیش‌تر به فضای حاکم بر روابطِ دنیای تجاری نزدیک باشد. پایه‌ی روابطِ پلاس بر "عرضه‌ی" خود به دیگران بنا شده که باعث می‌شود نوعِ جدیدی از بازاریابی و داد و ستد به دنیا معرفی شود. موضوعی که از اعلانِ اولیه‌ی گوگل به مناسبتِ شروع به کارِ آزمایشیِ پلاس هم برمی‌آمد.

—————————————————-

این بلاگ به این آدرس نقل مکان کرده است. لطفن آن‌را در آدرسِ جدید پی‌گیری ‌کنید. (آدرسِ فیدِ جدید)

فرانکولا٬ پرومته‌ی پسامدرن

Posted in نوشته های من, ادبیات, تحلیلی with tags , , , on ژوئیه 21, 2011 by م.عاصی

«گفتم که این اروپایی‌های عقب مانده دردسرساز اند٬ هنوز که هنوزه دارند ماترکِ موزه‌یی ی مارکسِ مرحوم را حراج می‌کنند. ما را محکوم می‌کنند چون کارمان تبلیغاتِ تجاری است؛ خب کارِ خودشان چیست؟ مارکس‌گراها هم مثلِ ما مارک‌گرا اند٬ فرقِ ما این است که ما آلامد ایم و آن‌ها دمده … حالا شانس آورده‌ای "گوته‌"گرا هاشان نیفتادی تا از من و تو فاوست و مفیستوفلس بسازند! گفتم که بی‌خیال شو و خوش باش! رابله می‌گوید اگر می‌خواهی خوش باشی آن‌هایی را که دائم مته به خشخاش می‌گذارند بی‌خیال شو» صحبت‌های آقای مدیر با فرانکولا٬ بعد از برخورد با گروهی از چپ‌های جدید.

"فرانکولا" یا "پرومته‌ی پسامدرن" را پیام یزدان‌جو نوشته٬ نویسنده‌ای که شهرت‌اش بیش‌تر به ترجمه‌ی متونِ متفکرانِ پست‌مدرن است. کتاب٬ داستانِ مردی است که به ذاتِ هیولائیِ خود پی برده٬ و با مخلوط کردنِ نامِ فرانکنشتاین و دراکولا٬ دو هیولای کلاسیک و با الهام گرفتن از کتاب‌های‌شان سعی در بازیافتنِ هویتِ گم‌شده‌ی خود دارد. فصلِ اولِ کتاب (سالِ اول) بیش‌تر در شرحِ ناکامیِ او برای بازیابیِ هویتِ هیولائیِ خود و یک‌پارچه سازیِ این هویتِ پاره پاره می‌گذرد. سال دوم با تبدیلِ یک‌شبه‌ی فرانکولا از هیولائی ناکام به یک ستاره (با خصوصیاتِ ستارگانِ راک)٬ شروع می‌شود و با شرحِ چگونگیِ کارکردِ رسانه‌ها٬ و توصیفِ زندگیِ ستارگان ادامه پیدا می‌کند؛ تا سرانجام در سالِ سوم راویِ روزهای افول و فراموشیِ ستارگان در دنیای تکثیرِ انبوه‌ها و شبیه‌سازی‌ها باشد.

خواننده‌ی با ذائقه‌ی ادبی٬ به احتمالِ زیاد بعد از خواندنِ فرانکولا بسیاری از انتظارات خود را پاسخ-داده-نشده خواهد یافت. زبانِ کتاب یک‌دست نیست و درحالی‌که به خاطرِ انتخابِ شیوه‌ی رواییِ خاطره‌نویسی چهارچوبِ کلیِ رمان ساختاری خطی می‌گرفت٬ مولف از به‌کارگیریِ تکنیک‌هایی مانندِ یادآوریِ خاطرات٬ فلش‌بک٬ کلی‌گویی از گذشته و … نیز خودداری کرده تا ساختارِ نوشته خطی باقی بماند؛ این موضوع علاوه بر کاستن از باورپذیریِ خاطرات٬ پیچیدگی‌های ادبی متن را نیز به حداقل رسانده که این خود باعثِ درشت‌نماییِ وجهِ تئوریکِ کتاب شده. اما جدا از این نکات٬ ساختارِ بسیار قدرت‌مندِ ارجاعاتِ درون و برون متنی بدونِ شک به‌ترین و پرداخته‌ترین وجهِ کار است. از همان خطِ اولِ خاطرات که با جمله‌ی معروف «در زندگی زخم‌هایی هست که مثلِ خوره …» شروع می‌شود تا واپسین خطوطِ آن به اشاره‌های بسیاری به نوشته‌ها٬ آثار و آراء فلسفیِ دیگران برمی‌خوریم؛ که به‌خوبی در نوشته جای گرفته‌اند. به شکلی که اگر شما ندانید فلان جمله اشاره‌ای به یکی از جملاتِ نیچه است٬ به‌هیچ‌وجه آن‌را ناواضح یا نامناسب نمی‌بینید و به‌راحتی می‌توانید آن‌را یکی از جملاتِ گوینده بدانید.

یزدان‌جو در فرانکولا تقریبن به تمامیِ موضوعاتِ موردِ علاقه‌ی تحلیل‌گران وضعیتِ پست‌مدرن ( بحران هویت٬ هویت چندپاره٬ رسانه٬ سایبرنتیک ٬ تکثیرِ انبوه٬ شبیه‌سازی و…) اشاره‌ای کرده و بسیاری از نظریاتِ آنان را در متنِ زندگیِ شخصیت‌های کتاب‌اش نمایش داده. به این ترتیب فرانکولا را می‌توان بررسیِ مصداقی(Case Study) ـِ بسیار خوبی از وضعیتِ جامعه‌ی پساصنعتی و پیامدهای آن دانست. نکته‌ای که کتاب را برای علاقه‌مندان به این موضوع بسیار جذاب می‌کند و در عینِ حال٬ برای افرادی که دیدی منفی به پست مدرنیسم دارند پر از سفسطه و کلی‌گویی نشان می‌دهد.

فرانکولای یزدان‌جو یک سالِ تمام سعی می‌کند اسطوره‌ای مدرن را در جامعه‌ای پساصنعتی احیا کند٬ یک‌سالِ تمام در کنارِ آقای مدیر بر لبه‌ی موجِ پست‌مدرنیسم حرکت می‌کند و در سالِ سوم از قافله‌ی پویاییِ پست‌مدرنیسم جا می‌ماند تا در نهایت با خوردنِ خونِ خود بارِ دیگر و به مدتی کوتاه٬ با احیایِ اسطوره‌ی کلاسیکِ پرومته٬ به پویاییِ دنیای جدید بپیوندد. و این‌ها همه برای «آشنایی هرچه بیش‌ترِ ما با "اقلیت‌ها" و ارج نهادن به تجربه‌ی "دیگری" و پاس داشتنِ "تفاوت‌ها"» است.

نگاه‌های دیگری به این کتاب را از این‌جا بخوانید.

پی‌نوشت: موضوع‌ای که حینِ خوندنِ کتاب خودِ من رو کمی اذیت کرد این بود که حس می‌کردم دیدِ کتاب به “سرخوشیِ پست‌مدرن” انتقادی ئه.

پی‌نوشت دوم: این بلاگ به این آدرس منتقل شده٬ اگر آن‌را در آدرسِ جدید پی‌گیری کنید متشکر می‌شوم. (آدرسِ فیدِ جدید)

شش‌صد و بیست و چهار ساعت

Posted in نوشته های من, تحلیلی, سیاسی with tags , , , on فوریه 12, 2011 by م.عاصی

دست‌کم13 روز پخش مستقیم و بدونِ وقفه‌ی تلویزیونی از دوشبکه‌ی خبری الجزیره و العربیه٬ حتا اگر پخش‌ مستقیم‌های منقطع شبکه‌هایی مثل BBC,France24,CNN,MSNBC,… را درنظر نگیریم٬ به‌تنهایی 624 ساعت پخش زنده را به وقایع اخیر مصر اختصاص می‌دهد. مقداری معادل 12 دوره مسابقاتِ جامِ جهانی. این پوششِ بی‌سابقه با حضورِ فیزیکی تعدادِ زیادی خبرنگار حرفه‌ای به صورتِ قانونی همراه شد٬ خبرنگارانی که ورودشان تنها از روز هفتم فوریه و با ورود اعتراضات به روز چهاردهمِ خود محدود شد. شبکه‌ی خبری الجزیره با مقاومت در برابر درخواست‌های مکرر حکومت مصر برای توقف پوشش مستقیم وقایع میدان التحریر٬ نقشِ اصلی‌ترین و معتبرترین شبکه‌ی خبری حاضر در مصر را به عهده گرفت تا بازدیدهای اینترنتی از صفحه‌ی مربوط به پخش مستقیم اینترنتی‌اش در عرض یک روز 2500 درصد رشد کند. طیِ تنها یک هفته تعداد بازدید کننده‌های آمریکاییِ این صفحه به تنهایی از مرز 1.6 میلیون بازدید گذشت.

این حجم بی‌سابقه پوشش رسانه‌ای بدون‌شک تاثیر مستقیمی بر سیر اتفاقات هر کشوری خواهد گذاشت. اما این تاثیرات کدامند؟ به نفع کدام‌یک از طرفینِ درگیر بودند؟ به چه‌مقدار بازتاب دهنده‌ی واقعیت بودند؟ و در کدام‌یک از جایگاه‌های علت یا معلولِ اعتراضات مردمی مصر خواهند نشست؟ برای پاسخ به‌تر چنین سوالاتی این تاثیرات را به صورت زیر دسته‌بندی می‌کنیم.

1. هماهنگیِ اعتراضات

هردو مورد اعتراضات مصر و تونس به روالِ جنبش‌های اعتراضیِ اخیر جهان بدون رهبری متمرکز شکل گرفتند. هماهنگی اعضای جنبش با هم و اطلاع‌رسانیِ برنامه‌ها همواره یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های چنین جنبش‌هایی بوده‌اند که تا امروز- و عمدتن- توسط شبکه‌های اجتماعی مجازی پاسخ داده می‌شد. در موردِ جنبش اعتراضی مصر نیز هماهنگی‌های اولیه و اطلاع‌رسانیِ اجتماعاتِ نخستین توسط همین شبکه‌ها انجام شد. از طرفی دیگر مشکلی که همواره گریبان‌گیر چنین جنبش‌هایی است عدم اعتماد اعضای جنبش به پتانسیل‌های آن است. عدم اعتمادی که در شک کردن به تعداد معترضین٬ موفقیت یا عدم موفقیت در شکل‌دهی تجمع٬ حجم سرکوب‌ها و … خود را نشان می‌دهد. در مورد اعتراضات تونس٬ برهه‌هایی از اعتراضات مصر که اینترنت مختل نبود و روزهای پیش از انتخابات ایران وظیفه‌ی رفع این مشکل نیز به عهده‌ی شبکه‌های اجتماعی مجازی بود. ازین‌رو دولت مصر انتظار داشت با قطع کامل اینترنت هماهنگی ادامه‌ی اعتراضات مختل شده و تجمعات شکل گرفته رفته رفته پراکنده شوند. اما آن‌چه که در عمل اتفاق افتاد برتریِ بی‌چون و چرای پخش مستقیم تلویزیونی را بر گزارش‌های خبریِ معمول (نظیرِ گزارش‌های شبکه‌های خبری از انقلابِ سال57 ایران) و گزارش‌های پراکنده‌ی شهروند-خبرنگاران (مانند ویدئوهایی که از اتفاقاتِ اخیر ایران به شبکه‌های خبری ارسال می‌شد) نشان داد.

پخش مستقیم از آن‌جا که اتفاقاتِ هر لحظه را بلافاصله به مخاطب منتقل می‌کند فرصت تصمیم‌گیری و مشارکت در کنشِ اجتماعی را به مخاطب می‌دهد٬ در حالی که هر دو نوع گزارش ذکر شده در بالا رابطه‌ای منفعلانه را به مخاطب خود تحمیل می‌کنند که فرصتِ مشارکت در اتفاقات را از او می‌گیرد. از طرف دیگر شبکه‌های خبری با پخش مستقیم فرصتِ استفاده از اطلاعات ارسالی از شهروند-خبرنگاران را از خود دریغ نمی‌کنند و به این‌گونه می‌توانند هم‌زمان از مزایای آن (نظیر پراکندگیِ پوشش) نیز بهره ببرند.

2. تهییج عمومی

تمایل به پیروی افراد از رفتار جمع از شناخته‌شده‌ترین اصول روان‌شناسی اجتماعی است. پخش مستقیم تلویزیونی با نشان‌دادن مداومِ کنش‌های بخش‌های متفاوت جامعه٬ افراد را به مشارکت در کنش و تصمیم‌گیری برای پیروی از یکی از طرفین درگیر ترغیب می‌کند. نکته‌ی قابل ذکر درین مورد این است که پخش زنده با دامن زدن به فضای احساسی افراد مردد جامعه را اغلب به طرف‌داری از سمتی که فکر می‌کنند موردِ ستم واقع شده (معمولن طرف مقابلِ نهاد قدرت) تشویق می‌کنند.

3. جلب اعتمادِ بیش‌تر

گزارش‌های زنده‌ی تلویزیونی از آن‌جا که فرصت ویرایش و قلب واقعیت را از رسانه‌ها می‌گیرند مورد اعتمادترند. از طرفی با بالارفتنِ ساعات پخش مستقیم امکان گزینشِ اتفاقات جاری کم‌تر شده و می‌توان اطمینان داشت که آن‌چه در حال رخ دادن است تقریبن به تمامی در حال انعکاس است. این خصوصه‌ی پخشِ زنده مخصوصن در مقایسه با گزارشاتِ شهروند-خبرنگاران از اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند٬ اهمیتی که تاثیرِ آن‌را می‌توان با مقایسه‌ی واکنشِ کشورهای غربی به خشونت‌های مصرهشتاد و نه و تهران هشتاد و هشت دریافت.

4. کم کردن امکان گفت‌وگو

شاید این مورد از معدود معایبِ پخشِ مستقیم تلویزیونی باشد. گزارش‌های مستقیم٬ مخصوصن اگر مثلِ‌ موردِ مصر طولانی مدت باشند٬ توجه بسیاری به خود جلب می‌کنند٬ از سویی دیگر بارِ خبریِ این گزارشات معمولن از بارِ تحلیلیِ آن بیش‌تراست. به این ترتیب این برنامه‌ها با جذب مخاطبینِ برنامه‌های تحلیلی به سمتِ خود از حجم گفت‌وگوهای بین طرفین درگیر می‌کاهند و به این ترتیب به فضای هیجانی‌ای که معمولن بر چنین جنبش‌هایی حاکم است دامن می‌زنند.

نکته‌ای که در پایان مایلم آن‌را برجسته کنم این است که هرچند همان‌طور که در بالا گفته شد پوشش‌های وسیع خبری کمک‌های شایانی به جنبش‌های اعتراضی می‌کنند٬ تنها زمانی امکان‌پذیرند که جنبشی شکل گرفته باشد و کنش‌های موثری از خود نشان داده باشد٬ و این تنها زمانی امکان‌پذیر است که پشتوانه‌ی قوی اجتماعی برای آن جنبش وجود داشته باشد. به بیان دیگر این نوع گزارشات تنها بعد از شکل‌گیری و رشدِ نسبیِ جنبش‌ها٬ و به‌عنوانِ جایگزینی برای شبکه‌های اجتماعی می‌توانند کمک‌کننده باشند و نه برای شکل‌دهی جنبش.

* پی‌نوشت: در همین زمینه و از دیدگاهی متفاوت بخوانید:

Nieman Journalism lab- How Egypt’s Uprising is helping redefine The idea of a “media event”

وقتی زبان خودی- ناخودی می کند

Posted in نوشته های من, تحلیلی, سیاسی with tags , , , on دسامبر 13, 2010 by م.عاصی

«داداش شما اصلن داری فارسی حرف می زنی؟ فارسی می فهمی؟» جمله هایی که احتمالن برای خیلی از اهل بحث کاملن آشناست. گاهی دوطرفِ درگیرِ بحث احساس می کنند طرفِ مقابل هیچ گونه درکی از سخنان شان ندارد. گویی به زبان های متفاوتی حرف می زنند. طبیعی است در چنین مواقعی رسیدن به تفاهم غیرممکن می شود. اما مشکل از کجاست؟ راه فرار از چنین موقعیت نامطلوبی چیست؟ آیا همیشه امکانِ رسیدن به تفاهم مشترک وجود دارد؟ و در نهایت پاسخِ سوالاتِ فوق چه کمکی به شیوه ی برخوردِ ما با جریانِ معارض‌مان می تواند بکند؟

پاسخِ سوال اول در همان جمله‌ی نخستینِ متن نهفته است٬ در زبان و شیوه ی انتقالِ معانی توسط آن. کلمات در عصر ِ حاضر٬ خصوصن در زمینه‌ی علوم انسانی٬ اکثرن استعاری بوده و فاقدِ مصداقِ واضحِ بیرونی اند و به همین دلیل همواره تا حدی مبهم بوده٬ برداشت‌ها ازشان متفاوت است. به عنوانِ مثال می توان به تفاوت برداشت ها از واژه ی ساده ی دموکراسی به عنوانِ یکی از پرکاربردترین اصطلاحاتِ علوم سیاسی نزد متفکرین چپ و راست و حتا تقابلِ دموکراسی جکسونی/جفرسونی داخلِ تفکرِ لیبرالیسم اشاره کرد. به نظر می رسد مشکل از شیوه ی تعریفِ اصطلاحات ناشی می شود٬ اما این شیوه ها کدام اند؟ برگردیم به همان مثالِ دموکراسی٬ برای تعریفِ این اصطلاح برای فردی که نسبت به این واژه ناآگاه است٬ ممکن است بگوییم "دموکراسی یعنی رای گیری"٬ اما همه ی ما از مشکلاتی که این نوع تعاریف ایجاد می کنند آگاهیم. به عنوانِ تلاشِ بعدی می توانیم دموکراسی را با ارجاع به مفاهیمی مانند: آزادی٬ برابری٬ حقِ مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها و… تعریف کنیم اما آیا همین مفاهیم برای همه ی ما به یک معنا بوده و کاملن واضح اند؟ به نظر می رسد هر تلاشی برای تعریفِ این اصطلاح در بندِ مجموعه ای از پیش فرض ها٬ شیوه های تفکری٬ تجربیاتِ شخصی و گروهی٬ اولویت ها و… تعریف کننده و مخاطب اش است. به بیانِ دیگر مجبوریم بارِ اصلیِ انتقالِ معنا را از دوشِ خودِ ارجاعات به مجموعه ی فوق (نحوه ی تفکر٬ پیش‌فرض‌ها٬ اولویت‌ها و… که در ادامه بحث با واژه ی پارادایم به آن اشاره می کنیم) بیندازیم.

توافقِ بر سر معنای اصطلاحات و مفاهیم می تواند یکی از پاسخ های ممکن به سوالِ دوم باشد. روشی که در اکثر موارد قبل از وارد شدن به مناقشه ی اصلی پیش گرفته می شود. اما مشاهده می شود که این توافقِ اولیه هرچند بسیاری از مسائل را حل می کند٬ نمی تواند از پیش آمدنِ وضعیتِ ذکر شده به طورِ کامل جلوگیری کند. مشکل این جاست که حتا اگر فرض کنیم دوطرف در تعریف مفاهیم به توافقِ کامل دست یافته اند٬ نمی توانیم از تفاوتِ شیوه های تفکر٬ و نظام های علت و معلولی صرف نظر کنیم. افراد تحتِ سیطره ی پارادایم های متفاوت٬ از موضوعی مشابه نتایجِ گوناگونی می گیرند و برایش دلایلی متفاوت عرضه می کنند. نظام های فکریِ متفاوت همیشه نمی توانند دلایلی که نظامِ متعارض برای پدیده‌ای عنوان می کند را بپذیرند. همین موضوع مدخلی برای پاسخ به سوالِ سوم خواهد بود. آیا همیشه می توان به توافقی با طرفِ مقابل (که پارادایمی متفاوت بر ذهنش حکمفرماست) دست یافت؟ پاسخِ نظریه ی پارادایم ها به سوالِ فوق – منوط به مشترک نبودنِ پارادایم ها- منفی است (مفهومِ لاقیاسیّتِ پارادایم ها). اما نکته‌ای که خودِ کوهن (نظریه پردازِ اصلیِ مطالبِ فوق) به آن اشاره می‌کند آن است که مرزهای پارادایم ها در علومِ انسانی مشخص و واضح نیست٬ و به این ترتیب نمی توان رسیدن به تفاهم را در پهنه ی این علوم به طورِ کل مردود دانست. پارادایم های افراد همواره دارای مشتراکتی است که باعث می شود نتوان بحث های متقابل را به طورِ کامل بی نتیجه اعلام کرد. اما حداقل های لازم برای رسیدن به توافق هم٬ همواره منوط به موضوع مورد بحث و مصداقی خواهند بود. ذکر چند نمونه از کاربرد سخنانِ فوق مطمئنن به درکِ بیش تر مطلب کمک خواهد کرد.

در پیامِ میرحسین موسوی به مناسبتِ آذرماه تاکیدِ چندباره ای بر برقراریِ ارتباط با قشر "مومن و مستضعف" جامعه و "پراکندنِ سوال بینِ آنان" شده بود. طبقه ای از جامعه که جنبش تا به حال درباره ی آنان به اندازه ی جذبِ طبقه ی متوسط موفق نبوده. اما به چه دلیل؟ هرچند اعتراضاتِ اخیر با مشارکت افرادی از تمامیِ اقشارِ جامعه شکل گرفت٬ بارِ اصلیِ آن به دوشِ طبقه ی متوسطِ-عمدتن شهری- بود٬ و به تناسبِ همین موضوع گفتمانِ غالبِ آن نیز گفتمانِ این طبقه بود. یعنی تاکیدِ بیش‌تر بر آزادی های فردی٬ دموکراسی٬ حقوق بشر و در حاشیه قراردادنِ مسائل اقتصادی نسبت به آزادی. در حالی که مفاهیمی از این دست (آزادی و… ) بین طبقه ی متوسط و طبقه ی ضعیفِ جامعه به شکلِ مشابه درک نمی شوند. علاوه بر این طبقه ی ضعیف ترِ جامعه برای مسائل اقتصادی اولویتِ بالاتری قائل اند. همین موضوع باعث می شود که جذبِ این طبقه نیاز به راهکارها و زبانِ متفاوتی با روندِ رایج جنبش تا به امروز داشته باشد. از طرفی فعالینِ جنبش باید به این نکته توجه کنند که برای جذبِ بخشِ مذهبی ترِ جامعه باید به زبانِ خودشان با آنها صحبت کرد٬ و بخشِ مذهبیِ جنبش توانایی بسیار بیش‌تری برای این کار نسبت به بخش سکولار دارند. به این ترتیب می توان از پتانسیلِ تکثر حرکت حداکثر استفاده را برد. از طرفِ دیگر باید توجه کرد که بحث با قسمتی از جریانِ معارض٬ از آنجا که اصولن احتمالِ اقناع شان نیست تنها استهلاکِ فعالین را به همراه دارد. به کار گیریِ نتایجِ نظریه ی گفتمان ها (Discourse Theory) در عمل (مانندِ مثال های اخیر) جنبش های متکثر را از یکی از بزرگ ترین خطراتی که تهدیدشان می کند٬ یعنی پراکندگی و هدر رفتنِ نیروها٬ مصون نگه می دارد و با هدف دار کردنِ فعالیتِ اعضا کمک می کند جنبش از تمامیِ پتانسیلِ خود استفاده ی بهینه را ببرد.

.

زندگیِ پست‌مدرنیستی – پنج

Posted in از دیگران, تحلیلی, شبه فلسفی with tags , , on دسامبر 11, 2010 by م.عاصی

ء […] به‌عنوانِ مثال ونتوری اقدام یک حاشیه‌نشینِ بریتانیایی را در نصبِ یک چرخ گاریِ دکوری قدیمی در مقابلِ خانه‌اش حقیر نمی‌شمارد. وی به جای تشخیصِ یک خلافِ زیبایی‌شناسانه آن‌را به صورت یک هویّت چهل‌تکه ی خلاق٬ علامتی دال بر فردیت٬ مقاومتی تعمدی در مقابل زاهدمآبی نخبه‌گرایانه ی سلیقه‌سازان جامعه و تمایلی به پیوندی با گذشته می‌بیند. او به‌طور خلاصه آن‌را « نمادین‌سازیِ امرِ عادی » می‌داند.

 

پست‌مدرنیسم٬ گلن وارد٬ نشر قصیده‌سرا : مطالبی در بابِ فرهنگ عالی و دانی٬ معماری

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: