Archive for the داستان Category

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, شطحیات with tags on مه 20, 2011 by م.عاصی

من آن بالا و من این پایین‌ام٬ زیر نگاه خودم٬ از پا افتاده٬ با چشمان بسته٬ گوش مثل بادکش روی توربِ مکنده٬ با هم هم‌فکریم٬ همه هم‌فکریم٬ همیشه بوده‌ایم٬ از ته دل٬‌ هم‌دیگر را دوست داریم٬ برای هم دل می‌سوزانیم٬‌ اما چه کنیم٬‌ کاری برای هم از دست‌مان ساخته نیست. لااقل یک چیز مسلم است٬ این‌که تا یک ساعت دیگر کار از کار خواهد گذشت٬ تا نیم‌ساعت دیگر شب است٬ و هنوز نیست٬ مسلم نیست٬ چه چیزی مسلم نیست٬ مسلم مسلم است

 

متن‌هایی برای هیچ٬ ساموئل بکت٬ علی‌رضا طاهری عراقی٬ نشر نی

Advertisements

زندگیِ پست‌مدرنیستی – هفت

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, شبه فلسفی with tags , , , on آوریل 22, 2011 by م.عاصی

تلسکوپ‌اش رو نصب کرده بود رو بام خونه‌اش و در تشخیص صور فلکی مدام به اشتباه می‌افتاد. هیچ‌وقت نتونسته بود صور فلکی جبار و ارابه رو از هم تشخیص بده. اون‌هم به این دلیلِ عجیب که حالی‌اش نمی‌شد صورت فلکیِ ارابه قاعدتن شکل یه ارابه است. اما٬ خوب هرچی بود٬ دست‌کم به جرمِ ماشین‌دزدی نینداخته بودندش زندان.

خیلی زحمت می‌کشید و هرچی رو در می‌آورد ٬ دودستی می‌داد به زن‌اش و زن‌اش هم که با نامه‌رسون ریخته بود رو هم در هر فرصت به‌ش خیانت می‌کرد. این زندگی٬ یه زندگی سگی بود. اما٬ با این‌حال همین که نمی‌تونست صورت فلکی ارابه رو تشخیص بده٬ کمی به زندگی‌اش معنا می‌داد. نه زیاد٬ به اندازه‌ی سرسوزنی شاید. اما خوب٬ این حداقل معنی برای زندگی٬ به‌تر از هیچی بود. این جوری ستاره‌ها رو رصد می‌کرد: « آخه٬ چه‌طور ممکنه این صورت فلکی که شبیه یه ارابه است٬ اسم‌اش هم ارابه باشه؟»ء

ریچارد براتیگان٬ پس باد همه‌چیز را با خود نخواهد برد

من نیستم بلکه بودم

Posted in ادبیات, از دیگران, تحلیلی, داستان, شبه فلسفی with tags , , , , on اوت 26, 2010 by م.عاصی

فاکنر همیشه گذشته را روایت می کند، حتا زمان ِ حال را هم از دید ِ گذشته روایت می کند. می توان بینش او را با بینش کسی مقایسه کرد که دراتوموبیل سرگشاده ای نشسته باشد و به پشت ِ سر خود نگاه کند. ]…[ در نظر ِ فاکنر زمان گذشته هرگز از میان نمی رود- بدبختانه- همیشه حاضر است، مشغله ی دائمی ذهن است. از قلمرو زمان نمی توان گریخت مگر ازطریق خلسه های عارفانه. عارف کسی است که همواره می خواهد چیزی را فراموش کند: «من» خودش را، به طور کلی زبان را، یا تجسمهای مجازی ِ ذهن را. از نظر فاکنر، باید زمان را فراموش کرد:« دوباره خودم را در زمان می دیدم و صدای ساعت را می شنیدم. این ساعت ِ پدربزرگ بود و هنگامی که پدرم آن را به من می داد گفت: کونتین من گور همه ی امیدها و همه ی آرزو ها را به تو می دهم. به طرز دردناکی محتمل است که تو آن را برای تحصیل پوچی ِ همه ی تجارب بشری به کار ببری، و حوایج تو از این طریق برآورده نخواهد شد، همان طور که حوایج پدرت و پدر پدرت نشد. من این را به تو می دهم نه برای این که زمان را به یاد بیاوذی، بلکه برای آنکه گاهی بتوانی لحظه ای آن را از یاد ببری، برای این که از این خیال درگذری که با کوشش برای تسخیر زمان، خود را از نفس بیندازی. سپس گفت: زیرا هیچ جنگی به پیروزی نمی رسد. حتا جنگ در نمی گیرد. صحنه ی جنگ فقط دیوانگی و نومیدی ِ انسان را به او نشان می دهد، و پیروزی چیزی نیست مگر توهم فیلسوفها و احمق ها.»

ء* : یادداشت سارتر بر «خشم و هیاهو» ی فاکنر، قسمت های داخل گیومه از متن ِ کتاب ِ خشم و هیاهوست

ء* : عنوانبندی ِ متن از زبان ِ کونتین است در متن ِ کتاب

قطار به موقع رسید

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, داستان کوتاه with tags , , , on مارس 23, 2010 by م.عاصی

آندره آس چنان رنج می کشید که نمی توانست گریه کند، اولینا با خودش فکر کرد دردهایی در این دنیا هست، به آن عظمت که دیگر در برابر آنها از اشک کاری ساخته نیست. […] آندره آس آهسته می گوید : » بله » در صدایش هیچ احساسی وجود ندارد، مثل اینکه این صدا از گلوی مرده ای بیرون می آید. » بله، آنقدر دوستش داشتم که حاضر بودم روح خودم را بفروشم و در عوض ثانیه ای لبهایش را روی لبلهای خود احساس کنم. این نکته را هم درست حالا می فهمم، اینجا، [ در این اتاق فاحشه خانه ] و در همین لحظه ای که تو داری از من این سوال را می پرسی و شاید بهتر بود که هیچ وقت به آن پی نمی بردم…. می توانستم فقط برای اینکه حاشیه ی دامن او را موقع پیچیدن از گوشه ی خیابان ببینم دست به جنایت بزنم. فقط چیزی، چیزی واقعی و قابل لمس. و هر روز دعا کرده ام، او را ددعا کرده ام.[ اما ] همه ی این حرف ها دروغ بود، خود فریبی بود، چون خیال می کردم فقط روح او را دوست دارم. تنها روحش را! و حالا دلم می خواهد که کاش همه ی این هزار دعا را به قیمت یک بوسه، فقط و فقط یک بوسه از لب های او فروخته بودم. این را حالا می فهمم. » یک دفعه از جا بلند می شود و اولینا خوشحال است که صدای آندره آس باز جنبه ی انسانی به خود گرفته است، صدای انسانی که رنج می کشد و زندگی می کند.

قطار به موقع رسید، هاینریش بل ، کیکاووس جهانداری، صفحه ی 142

این قهوه بی‏مزه است!

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, داستان کوتاه with tags , , on سپتامبر 24, 2009 by م.عاصی

ولفگانگ برشرت – ترجمه فرهاد سلمانیان منبع والس ادبی

آن‏ها به صندلی‏ها آویزان بودند. به ميزها آویخته بودند. از خستگی وحشتناكی وافتاده بودند. برای رفع اين خستگی خوابی وجود نداشت. اين يك خستگی فراگیر بود كه ديگر انتظار چيزی را نمی‏كشيد. حداکثر منتظر قطاری بود. و در يك سالن انتظار… آنها همان جا وا افتاده به ميزها و صندلی‏ها آویخته بودند. به لباس‏ها و پوست بدنشان آویزان بودند، انگار آن لباس‏ها و آن پوست بر آن‏ها سنگينی می‏كرد. اشباحی بودند كه آن پوست‏ها را به تن كرده و مدتی نقش آدم‏ها را بازی كرده بودند. به اسكلت بدنشان آويزان شده بودند. درست مثل مترسک‏هايی كه به چوب‏بست‏هاشان آويزانند. از زندگی آویخته بودند به مسخرگی و عذاب قلب‏های خود، و هر بادی آن‏ها را به بازی می‏گرفت. با آنها بازی می‏كرد. به زندگی آویزان بودند، به خدايی بی‏چهره آویخته بودند كه نه خوب بود و نه بد. فقط وجود داشت، نه بيشتر. اين به سهم خود بسيار زياد بود و بسيار كم. این خدا، آن‏ها را به زندگی آويخته بود تا مدت كوتاهی در آن آونگ‏وار معلق بمانند، مانند ناقوس‏هايی ضعيف، میان ردیف صندلی‏های نامرئی، مثل مترسك‏هايی آبستن باد، خویش و پوستی را که دوختگی‏اش را به تنشان نمی‏دیدند، لو می‏دادند. روی صندلی‏ها، چوب‏بست‏ها، ميزها، چوبه‏های دار و پرتگاه‏های بی‏انتها معلق مانده بودند. و هيچكس، حتا خدا فرياد بی‏صدای آن‏ها را نمی‏شنيد؛ زیرا خدا اصلا صورت نداشت. برای همین نمی‏توانست گوش هم داشته باشد و اين بزرگترين مايه وانهادگی آن‏ها بود. خدایی ناشنوا. خدا تنها اجازه داده بود، آنها نفس بكشند. چه ظالمانه و بزرگوارانه! و آن‏ها وحشيانه، حريصانه و با ولع تمام نفس می‏كشيدند. اما تنها، با صدای ضعيف تنهایی. چون فريادشان، فرياد ترسناکشان حتا به گوش کناردستی شان نیز که با آن‏ها سر ميز نشسته بود، نمی‏رسيد. به خدای ناشنوا نمی‏رسید. صدا حتا به كناردستی آن‏ها، سر همان میز نیز، نمی‏رسید. سر همان ميز. به کناردستی شان. درست سر همان میز.

چهار نفر دور ميز نشسته و در انتظار قطار بودند. نمی‏توانستند همديگر را بشناسند.‏ هاله‏ای از مه ميان صورت‏های رنگ پريده آن‏ها شناور بود، ‏هاله‏ای از مه شبانه، بخار قهوه ودود سيگار. بخار قهوه بوی تعفن می‏داد و سيگارها بوی شیرینی داشتند. مه شبانه از فقر و عطر و نفس پیرمردان به وجود آمده بود و دخترانی كه هنوز بزرگ می‏شدند. مه شبانه سرد و نمناك بود. مثل عرق ترس. سه مرد دور ميز نشسته بودند و آن دختر. چهار انسان. دختر به درون فنجان نگاه می‏كرد. يكی از مردها روی كاغذی خاکستری چيزی می‏نوشت. انگشتان بسیار كوتاهی داشت. ديگری داشت كتابی می‏خواند. مرد سومی دیگران را نگاه می‏كرد. یکی پس از دیگری. چهره شادی داشت. دختر همچنان به درون فنجان نگاه می‏كرد.

در اين لحظه مردی كه انگشتان بسیار كوتاهی داشت، پنجمين فنجان قهوه خود را گرفت. گفت: «این قهوه حال آدم را به هم می زند!» و بعد نگاه كوتاهی به بالا انداخت و ادامه داد: «این قهوه تعریفی ندارد! اما يك نوشيدنی عالیست.» و بعد دوباره سرگرم نوشتن شد. اما ناگهان چيزی به نظرش رسيد و سرش را دوباره بالا گرفت. به آن دخترگفت: «آنقدر قهوه‏تان را ننوشیدید که سرد شد! قهوه سرد که اصلا مزه نمی‏دهد. اين نوشيدنی عالی، فقط داغ مزه می‏دهد. با این حال بی‏مزه است… بی… مز… زه!» دختر به مردی كه انگشتان بسیار كوتاهی داشت،گفت: «عيبی ندارد.» در اين لحظه مرد كاملا از نوشتن دست کشید. آن دختر همان طور گفته بود: «عيبی ندارد.» مرد به او نگاه كرد. او خجالت زده گفت: «من فقط میخواهم قرص‏هايم را با آن بخورم، با این قهوه! اگر سرد هم باشد، عيبی ندارد.» و بعد به درون فنجان نگاه كرد. مرد از او پرسيد: « سردرد داريد؟» دختر دوباره خجالت زده گفت: «نه.» و به درون فنجان چشم دوخت. مدتی همين طور به فنجان خيره بود تا اين كه مرد انگشت كوتاه با خودكارش شروع به ضرب گرفتن روی ميز كرد. در اين لحظه دختر به او نگاه كرد و گفت: «باید به این زندگی پايان بدهم. سرم درد نمی‏كند. می‏خواهم به این زندگی پايان بدهم.» اين را گفت و ادامه داد: «من با قطار ساعت يازده حركت می‏كنم. می‏خواهم به این زندگی پايان بدهم.» و بعد دوباره به درون فنجان خیره شد. در اين لحظه آن سه مرد به او نگاه كردند. مرد كتاب به دست و مردی كه چهره شادی داشت. او با خود فكركرد: «جالب است! يك ديوانه! يك ديوانه به تمام معنا!» مردی كه انگشتان خيلی كوتاهی داشت، به دختر گفت: «شما خيلی مضحكيد.» مرد كتاب به دست پرسيد: «چرا؟ چون می‏خواهد به زندگی‏اش پايان بدهد؟» و با اشتیاق روی ميز خم شد. مردی كه انگشتان كوتاهی داشت، جواب داد: «نه. چون خيلی راحت اين را می‏گويد.» آن دیگری گفت: «درست به راحتی گفتن كلمه‏هایی مثل حرکت قطار يا ايستگاه راه آهن.» مرد كتاب به دست گفت: « مگر چه عیبی دارد؟ او فقط چيزی را می‏گوید که به آن فكر می‏كند. اين که مضحك نيست. حتا خيلی هم زيباست. به نظر من كه خيلی زيباست.» دختر خجالت زده درون فنجان را نگاه می‏كرد. مردی كه انگشتان خيلی كوتاهی داشت، عصبانی شد و با لب‏هایی در هم كشيده گفت: «زيبا؟ گفتيد زيبا؟» دیگری گفت:«چه بگويم؟! نمی‏دانم. به نظر من اين طور است. به من نگاه كنيد. حالا من هم می‏خواهم به همين راحتی آنچه را در ذهنم می‏گذرد، بگویم. چطور؟ چه چیزی را؟ امشب باید اينجا پنج هزار عدد نان را تحويل می‏گرفتم. اما فقط دويست تای آن‏ها رسيده. چهار هزار و هشتصد تای دیگر باقیمانده. و حالا بايد حساب كنم.» لب‏هایش را جلو داد و دفترچه یادداشتش را بالا آورد و آن را دوباره روی ميز انداخت. «حالا فهمیدید به چه چيزی فكر می‏كنم؟» دختر درون فنجان را نگاه می‏كرد. مرد شاد به او چشم دوخت، نيشخندی زد و سکوت کرد. مرد كتاب به دست گفت: «خوب؟! می‏خواهم جواب بدهم، عزيزم! می‏خواهم جواب بدهم. در این حین به اين فكر می‏كنم كه فردا چهار هزار و هشتصد خانوار نان مورد نيازشان را دريافت نخواهند كرد. فردا اول صبح، چهار هزار و هشتصد خانواده نانی برای خوردن ندارند. همین فردا، چهار هزار و هشتصد كودك گرسنه می‏مانند. همين طور پدران و البته مادران آنها. اما آنها زياد متوجه مساله نيستند. ولی بچه‏ها مهمند، عزیزم. پای چهار هزار و هشتصد بچه در میان است. با این وضع آنها فردا نانی برای خوردن ندارند. متوجه هستيد؟ من در اين باره فكر می‏كنم، دوست گرانقدر. همین طور به اين موضوع فكر می‏كنم، اينجا می‏نشينم، می‏نويسم و اين قهوه بی مزه را می‏نوشم. و در اين حين به اين موضوع فكر می‏كنم. نظرتان چيست؟ اگر من هم اينها را به همين سادگی به زبان بياورم، چطور است؟ چه كسی تحمل آن را خواهد داشت. هيچكس تحمل نخواهد كرد كه ديگران هر چه درباره آن فكر می‏كنند، به زبان بياورند.» بعد لب‏هایش را با حالتی حق به جانب، کمی جلو داد و پیشانی‏اش پر از چین و چروک شد. پر از چین و چروک. درست مثل سیم خاردار.

دختر درون فنجان قهوه را نگاه می‏كرد. مرد كتاب به دست با خودش فكركرد: «او می خواهد خودش را غرق کند.» و بعد یادش آمد که فنجان قهوه برای مردن بسیار كوچك است و گفت: «نوشیدن اين قهوه ديگر چندان لذتی ندارد.» در اين لحظه مرد شاد با کف دست طوری روی ميز کوبید كه صدا كرد و بعد گفت: «اين دختر ديوانه است.» در اين حين چهره اش ناخودآگاه با خوشحالی بسیار نیشخند می‏زد و با ولع بسیار قهوه را در چند جرعه نوشید. با نفس عميقی پس از نوشيدن قهوه گفت: «به نظر من بايست اين دختر را بی‏معطلی زد و كشت؛ چون او ديوانه است. مرد نان فروش بلند گفت: «خوب! حالا کمی گوش كنيد. به گمانم شما یک نازپرورده باشید که صورتش اين قدر معصوم و شاد است و از كشتن حرف می‏زند. بايد خود را از شر افرادی مثل شما حفظ کرد! صورتش اين قدر معصوم و شاد است و از كشتن حرف …» مرد كتاب به دست حسابی خنديد و گفت: «به هيچ وجه. به هيچ وجه این طور نیست. اين نوعی تضاد است. متوجهيد؟ تضاد. يك تضاد آشکار. همه ما درونمان يك مسيح و يك نرون داريم. متوجهيد؟ همه ما.» بعد چهره‏اش را در هم كشيد، چانه و لب پایینش را جلو داد، چشم‏هايش را تا حد زیادی بست و بادی به ببنیاش انداخت. برای توضیح موضوع گفت: «يك نرون…» بعد چهره‏ای لطيف و احساساتی به خود گرفت، موهايش را صاف كرد و حالت بسیار مظلومانه ای به چشمانش داد. حالتی بی‏آزار و كمی بی‏حوصله. و ادامه داد: «…و يك مسيح. ببینید، همه ما درون خود اين دو را داريم. اين يك تضاد آشکار است. مسيح یک طرف، نرون طرف دیگر.» و بار دیگر سعی کرد سریع هر دو چهره را به خود بگیرد. موفق نشد. شايد قهوه خيلی بد بوده است.

مرد شاد با قیافه ابلهانه‏ای گفت: «نرون ديگر كيست؟» اوه. این اسم اصلا هيچ تأثير یندارد. نرون هم يكی مثل شما و من بوده. تنها تفاوت او اين است كه برای آنچه انجام داد، مجازات نشد. و او اين را می‏دانست. بنابراین هر كاری كه يك انسان می‏تواند انجام دهد، انجام داد. اگر او يك نامه رسان يا نجار بود، دارش می‏زدند. اما از قضا او سزار بود و هر كاری كه به ذهنش خطور می‏كرد، انجام می‏داد. هر كاری‏ كه به راحتی به ذهن انسان‏های ديگر هم خطور می‏كند. نرون فقط همين بود.» مرد شاد پرسيد: «پس شما می‏گوييد، من مثل نرون هستم؟» «فقط نیمی از وجود شما، عزیزم! البته شما می‏توانيد مسيح هم باشيد. اما اگر بخواهيد اين دختر را بكشيد، نرون هستيد، دوست عزيز! در اين صورت واقعا خود نرون هستيد. متوجهيد؟»

آن سه مرد مانند انجام فرمانی نظامی، هماهنگ فنجان‏ها را برداشتند و قهوه‏هاشان را نوشيدند و در اين حين به جای اولشان برگشتند! نان فروش برای هفدهمین و هجدهمين بار گفت: «این قهوه بی‏مزه است! بی_ مز_ زه!» اما مردی كه صورت بی‏گناه و شادی داشت، لب‏هايش را خشك كرد، از جا پريد و گفت: «شما هم ديوانه‏ايد. همه شماها ديوانه‏ايد. نرون چه ربطی به من دارد؟ يا آن مرد ديگر. هيچ ربطی! من به شما می‏گویم. هیچ ربطی. من از جنگ برمی‏گردم و می‏خواهم به خانه‏ام بروم. می‏دانید… فردا صبح هم می‏خواهم با پدر و مادرم روی بالكن بنشينم و قهوه بنوشم. تمام مدت جنگ آرزوی صبحی را داشتم كه با آن‏ها روی بالكن بنشينم و قهوه بنوشم. میدانيد… حالا هم كه در راه خانه هستم، يكباره اين دختر ديوانه سر می‏رسد و مثل آب خوردن می‏گويد كه می‏خواهد به زندگی‏اش پايان بدهد. هيچكس تحمل این را ندارد كه كسی به اين راحتی بگويد می‏خواهم به زندگی‏ام پايان بدهم.

اين را سرباز گفت. و نان فروش چشم از تیرگی قهوه‏اش برداشت و با حالتی مبهوت در این باره گفت: «حرف من هم همین بود… حرف من هم تمام مدت همین بود، درست مثل موضوع نان‏ها. چطور می‏توانستم اين‏ها را به این راحتی با بوق و کرنا داد بزنم، چطور؟ فردا چهار هزار و هشتصد بچه نانی برای خوردن نخواهند داشت. چطور است؟ چه حالی با شنیدن این حرف به شما دست می‏دهد؟ چه حالی؟ كسی می‏تواند اين را تحمل كند؟ اين روزها هيچكس تحمل چنين حرف‏هایی را ندارد، آقايان!» بعد به مرد كتاب به دست نگاه كرد. مرد شادی كه از جنگ برگشته بود هم به او نگاهی كرد. و همان موقع از جا بلند شد. با انگشت كوتاه خود چند خرده نان را از روی ميز کنار زد و غمگین گفت: «به نظر من شما خيلی دنیاپرست هستيد. از جنگ به خانه بر می‏گرديد تا روی بالكن بنشينيد و قهوه بنوشيد. يا شما! شما نان می‏فروشيد؟! حساب تعداد بچه‏ها و نان‏ها را می‏كنيد؟! خدايا! چه كسی تضمين می‏كند كه شما تفاوت اين‏ها را تشخيص می دهید؟ چه كسی می‏داند، شايد شما هم حساب مهمات را می‏كنيد. برای هر نفر سی فشنگ. خوب در جنگ هميشه همين طور بود: برای هر نفر سی فشنگ. چه می‏شود گفت؟! حالا هم موضوع نان است. خدايا! از قضا اينجا نان جای فشنگ را گرفته.» بعد با غصه گفت: «شب بخير! به نظر من که شما خيلی دنياپرست هستيد. غیر از این چیزی نیست، یک آدم مادی و دنيا پرست. شب بخير!»

در اين لحظه نان فروش رو به آن مرد كه در حال دور شدن بود، داد زد: «آقای محترم! آيا تا به حال گرسنه بوده‏ايد؟ بدون نان‏های من شما به هيچ وجه نمی‏توانستید به خواندن كتاب‏هایتان ادامه بدهيد. می‏خواهم اين را آويزه گوشتان كنيد. بدون نان نمی‏شود، آقای محترم! و بدون مهمات هم نمی‏شود به جنگ ادامه داد. همان طور كه بدون تجهیزات نمی‏شود، آقای محترم!» در اين حين به سرباز نگاه می‏كرد. سرباز هم در همان حال به طرف مرد كتاب به دست شلیک کرد و خم شد تا ببيند آیا به او می‏خورد. مرد كتاب به دست با خودش فكر كرد: «مثل نرون می‏ماند .درست مثل نرون.» و بعد به او خيره شد و نرون سرباز هم او را دست انداخت: «شما هرگز در جنگ بوده‏ايد؟ اگر يك بار به جبهه جنگ بياييد، بعد از آن ديگر دلتان جز روی بالكن نشستن و قهوه نوشيدن، هيچ چيز نمی‏خواهد. هيچ چيز. اين را يك سرباز به شما می‏گويد، عزيزم!»

مرد كتاب به دست به هر دوی آنها نگاه كرد و ناراحت كتاب را روی لب‏هايش زد. سپس ايستاده قهوه‏اش را سركشيد. دو نفر ديگر هم قهوه‏شان را سر كشيدند. نان فروش گفت: «بی‏مزه است.» و تكانی به خود داد. مرد کتاب به دست، در جواب گفت: «درست مثل زندگی.» و دوستانه به سوی او خم شد. نان فروش هم دوستانه به سوی او خم شد. هر دو مودبانه به بحثی كه با هم كرده بودند، خنديدند. هركدام از آن‏ها متشخص و باتجربه بود. مرد كتابخوان، در درون، خود را پيروز می‏پنداشت و به همين خاطر می‏خواست لبخند بزند.

اما در اين لحظه دهانش را برای فرياد هولناكی كامل باز كرد. اما فریاد نزد. این فرياد آن قدر هولناك بود كه او نتوانست آن را تمام کند و صدا در عمق وجودش ماند. فقط دهانش باز مانده بود؛ چون از نفس افتاده بود. مرد كتاب به دست داشت به صندلی چهارم، جایی كه آن دختر نشسته بود، نگاه می‏كرد. صندلی خالی بود. دختر غيبش زده بود. در این لحظه هر سه روی ميز، استوانه شيشه‏ای كوچكی را دیدند كه خالی بود. دختر غيبش زده بود. فنجان، فنجان هم خالی بود. صندلی، استوانه شيشه‏ای و فنجان خالی بودند. آنها بسیار آرام و بدون جلب توجه خالی شده بودند.

بالاخره نان فروش سكوت را شكست و از بقيه پرسيد: «او گرسنه بود؟» سرباز شادمان گفت: «ديوانه بود. من كه مدام می‏گفتم!» بعد به مرد كتاب به دست گفت: «خوب. بياييد دوباره بنشينيد! او حتما ديوانه بود.» مرد كتابخوان آرام نشست و گفت: «شايد او تنها بود!؟ بله! حتمن خيلی تنها بود.» نان فروش با تندی گفت: «تنها؟ بس كن! چطور ممكن است او تنها بوده باشد؟ ما كه اينجا پيش او بوديم. تمام مدت، اينجا پيش او بوديم.» مرد كتاب به دست پرسيد: «ما؟» و بعد درون فنجان خالی را نگاه کرد. از درون فنجان دختری به او نگاه می‏کرد .اما او ديگر نمی‏توانست دختر را بازبشناسد.

مه شبانه در ايستگاه راه آهن شناور بود. مهی از بخار و فقر و نفس عابران. مه شبانه مثل آن قهوه تعریف نشدنی، غليظ بود. و سرد و نمناك مثل عرق ترس. مرد كتاب به دست چشم‏هايش را بست و صدای نان فروش را شنید که می‏گفت: «این قهوه وحشتناك است.» بعد با تكان دادن سر حرف او را تاييد كرد و گفت: «بله! بله! در اين مورد حق با شماست.» سرباز گفت: «خيلی وحشتناك است. وحشتناك از همه نظر، برای هر كس كه آن را می‏نوشد. اما چیز دیگری برای خوردن نداريم. مهم اين است كه قهوه داغ است.» بعد شيشه قرص‏های دختر را روی ميز قل داد. شیشه پايين افتاد و شكست. (و خدا؟ او اين صدای ضعيف و دلخراش را نمی‏شنيد. چه فرقی داشت كه يك شيشه دارو، تكه تكه شود يا قلب يك انسان؟ خدا از اين همه، هيچ کدام را نمی‏شنيد. زيرا او اصلا گوش ندارد. نکته همين است. او اصلا گوش ندارد.)

این زمستان عاشق می شوم

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, داستان کوتاه with tags , on سپتامبر 18, 2009 by م.عاصی

داستان کوتاه جالبی بود.

منبع والس ادبی

الان دیگر سردم نیست. نمی‏لرزم مثل قبل. نه دندان‏هام می‏لرزد و نه مویی بر تنم راست می‏شود. راه هم نمی‏روم. نشد که ادامه دهم راه را، نشد که بروم و برسانم خودم را به آن درخت. اگر بیست، سی متر دیگر هم می‏رفتم، می‏رسیدم به درخت، با هر جان کندنی بود، می‏کشیدم خودم را بالا. تا دو سه ساعت پیش، حتی همین نیم ساعت پیش داشتم می‏مردم از سرما. لباسم کلفت است، پولیور پشمی‏ و از زیرش بلوز یقه اسکی تنم است، ولی سردم بود باز. از دست لباس هم کاری برنمی‏آمد. با این‏که وقتی داشتم کاپشنم را می‏خریدم، سعی کردم کت و کلفترین کاپشن را بردارم و کلی هم پول دادم پاش و فروشنده هم کلی تعریفش را کرد که این بهترین جنسی بود که داشتیم، ولی داشتم یخ می‏زدم. ولی حالا نه. نه سردم است و نه راه می‏روم و نه تا آخر عمرم می‏رسم به آن درخت تنها.

کی به من گفت بزنم بیرون امروز. کدام آدم عاقل راه می‏افتاد می‏آمد اینجا. اصلا کجا دارم می‏روم من. چه خبر است توی شهر. مگر همین هفته پیش نبودم آنجا. دلم تنگ شده بود مگر برای مادرم. پدرم که در نمی‏رفت از خانه. بچه ننه هم که نیستم من. ولی کله خر خوردم و زدم از روستا بیرون، آن هم در این بوران، زیر این برف که هیچ خری حتی تخم نمی‏کرد سرش را بیاورد از طویله بیرون. کدخدا اگر می‏دید، نمی‏گذاشت. قال و مقال راه می‏انداخت و به زور و فحش و فحش کاری هم که بود جلوم را می‏گرفت. هرکس دیگری هم اگر می‏دید مانعم می‏شد، به ریشم می‏خندید و دستم را می‏گرفت، می‏کشید می‏انداخت توی خانه‏ام. توی آن کلاسی که هم می‏خوابیدم توش و هم درس می‏دادم به بچه‏های مردم. ولی کسی نشنید انگار وقتی که داشتم موتورم را هندل می‏زدم. آن هم این لندهور روس که زرت، زرت موتورش تا آن سر دنیا هم می‏رود. حالا چرا کسی نشنید، یا شنید و نیامد کاری کند، از شانس بدمصب من بود. من هم از کجا بدانم که خراب می‏شود این صاب مرده توی این هیر و ویر. این که جان سگ داشت پدرسگ. نشده بود که زمین گیرم کند این طوری. خم به ابرو نیاورده بود در این همه وقت که بر پشتش زمین و آسمان را دوخته بودم به هم.

کی می‏گذرد حالا از اینجا. کی راه گم می‏کند مثل من و راه می‏افتد مثل ابله‏ها که برود شهر. شهر کیلویی چند توی این قیامت. کاش اقلاً کار واجبی داشتم، مادرم مریض بود مثلاً، یا چانه پدرم را می‏کشیدند که اگر نمی‏رفتم و نمی‏رساندم خودم را خانه، دیگر نمی‏دیدمش هرگز. یا اینکه قرار ملاقاتی با دختری، چیزی گذاشته بودم حتی. یا در یک جلسه مهم، توی استانداری باید حاضر می‏شدم و توصیه‏های مهم و حیاتی ارائه می‏‏دادم در رابطه با امنیت ملی. کجا می‏خواستم بروم. فوق فوقش اگر می‏رسیدم شهر، می‏رفتم می‏نشستم توی قهوه‏خانه، پای شطرنج، چایی پشت چایی می‏خوردم و فرت فرت سیگار می‏کشیدم و گوش می‏دادم به چرت و پرت بچه‏ها و الکی می‏خندیدم با آنها. حالا اگر یک، دو ته استکانی بود که می‏انداختیم بالا و سری گرم می‏شدُ و بند می‏کردیم به این و آن و دست می‏انداختیم خلایق را و سرکار می‏گذاشتیم بر و بچه ها را، دست می‏گرفتیم برای رفقا، باز یک چیزی، باز می‏شد که بگم خب، می‏ارزد در این برف بزنم به راه.

توی روستا که خوش‏تر می‏گذشت، بیشتر حال می‏کرد آدم. می‏رفتم می‏نشستم خانه کدخدا، هم شامم را نوش جان می‏کردم و هم دید می‏زدم گاه و بیگاه، پت و پهلوی دخترش را و می‏خنداندمشان دل سیر و وقتی هم بلند می‏شد دختره که سفره را پهن کند یا چایی جلویم بگذارد، یا استکان‏های خالی شده را بر دارد، نگاه می‏کردم زیر چشمی‏ چاک سینه برآمده‏اش را که عین دو تا توپ نرم بال بال می‏زد زیر پیراهن گل منگلی زرد و سبز و قرمزش.

چی می‏شد که همان را می‏گرفتم، همان جا، توی روستا می‏ماندم. چش بود مگر دختره، سگش که می‏ارزید به دخترهای پرفیس و افاده و پرادعای لاغر مردنی زردنبوی شهری. اگر نمیرم اینجا، اگر یخ نزنم و جان به در ببرم، کسی پیدا شود از جایی، گرگ نخوردم، می‏روم همان دختر کدخدا را می‏گیرم. قول می‏دهم به خودم، اصلاً نذر می‏کنم. من که در همه عمرم نذر نکرده‏ام و حتی یکبار، یک شاهی هم نگذاشته‏ام کف دست کسی برای رضای خدا، اگر نمیرم امروز، بر می‏گردم و می‏روم همان دختر را می‏گیرم.

نه. کسی گذرش نمی‏افتد اینجا. نه ماشینی می‏گذرد، نه مردی با اسب. چه برفی هم می‏بارد خیر سرم. یک لحظه هم امان نمی‏دهد مرده شویش ببرد. نفسی در نمی‏کند این ابر سیاه که نشسته همین جا، بالای سر من. كاش حالش بود، كاش می‏شد كه دهانم را باز كنم كمی، اگر چنددانه برف می‏نشست روی زبانم چه کیفی می‏داد. زوزه این گرگ مگر می‏گذارد که آدم به مزه برف فکر کند. نمی‏دانم هم از کدام سو می‏آید صدایش. گرسنه هم هست حتماً. چرا برف که می‏بارد، گرگ‏ها گرسنه می‏شوند. مگر علف کوفت می‏کنند خیرندیده‏ها. گرگ تنها هم هست حتماً كه زده از گله بیرون مثل من. من که گرسنه نبودم. کدخدا هم که نمرده بود. دخترش هم که رو نمی‏گرفت از من، بیچاره. چه خورش‏هایی می‏پخت وقتی که می‏رفتم خانه‏شان که همیشه می‏رفتم. اگر نمیرم روی این برف، اگر مجال دهد و نبارد این قدر و اگر بگذارد برود این گرگ تنها، قسم می‏خورم که برگردم و داماد همین کدخدا شوم. کاری ندارد که، یک کلاه از آن کلاه‏هایی که می‏دانم کدخدا دوست دارد بگذارد سرش، از آن‏هایی که مادرم خیلی بدش می‏آید و می‏گوید کلاه قرمساقی، بخرم و ببرم برایش، می‏خندد و می‏گذارد سرش، می‏شوم دامادش. به همین راحتی. درست است که دخترش خیلی سواد مواد ندارد و بیشتر از پنجم درس نخوانده، که آن پنج کلاس را هم به ضرب و زور نمره‏های الکی من زده و آمده بالا و همیشه خدا هم تنش بوی پهن گاو و پشگل شتر و پشم گوسفند می‏دهد. ولی ایرادی ندارد. قول می‏دهم که دو سه روز اگر دست نزند به گاو و گوسفند و پای نگذارد توی طویله و هر روز دوش بگیرد و عطری، ادکلنی هم بزند به تنش، بوی خوش می‏دهد. حالا شتری راه می‏رود، برود. به جهنم. سرطان نیست که، یادش می‏دهم خودم، چند روز اگر کار کنم روش، چنان راه برود که مو نزند با دخترهای فشن. چیزی مگر کم دارد از آنها؟ اگر كمی ‏شانس می‏آورد فقط، اگر اسمش چی چی چیلا بود و توی رم و پاریس و یا هر جهنم دره کوفتی با کلاس دیگری زندگی می‏کرد، یقین دارم که می‏شد یکی از همان بزک دوزک کرده‏های خوش ادا اطوار قرتی که همه مردان عالم تو کفشان هی دارند ریموت کنترل تلویزیون را دور از چشم زن‏هاشان گاز می‏گیرند.

درست است که من تصمیم داشتم این زمستان عاشق دختری شوم که تی‏شرت لیمویی تنش و عینک فریم قهوه‏ای خوشگل چشمش زده باشد و بازی بازی‏كنان با موهای لخت سیاه سیاهش که از بناگوشش بپیچد بیفتد گوشه گردی صورتش، خیره شود به من و هی هروکر کند و هی بخندد و ریسه برود و وقتی هم خم شود از روی صندلی راحتی تا چیزی را از کف اتاق، از روی فرش بردارد، برود بالا کمی‏ همان تی‏شرت لیمویی و بیرون بزند کمر خوش تراش گندمی‏اش و هی قربان صدقه برود و بغل کند و لپ دو تا عروسکش را بکشد و هر دو را به اسم صدا زند و رختخواب هم وقتی می‏رود ببرد هر دو را با خود و پتو را رویشان تا جایی بکشد بالا که خفه نشوند خدانکرده شبی، نصف شبی.

من تصمیم داشتم و گفته بودم به هر کسی که می‏پرسید پس کی زن می‏گیری، که حتم دارم این زمستان و یا حتی همین ماه دی، دو سه روزی که از یلدا بگذرد، عاشق شوم به دختری که حرف نون توی نامش دارد. من که ابله نبودم عاشق دخترهای به درد نخور و بی‏خاصیت همسایه شوم که وقت بچگی، از پشت بام دیده بودم که چطوری می‏نشستند و می‏شاشیدند پای دیوار. به دوستانم هم، توی همان قهوه‏خانه‏ای که هر روز خدا چند ساعتی را آنجا، به پای چای و سیگار و شطرنج و حرف مفت تلف می‏کردند،گفته بودم تو خط عشق دخترهای کلاس هم نبودم که شب و روز هی خرخوانی می‏کردند و بوی ادکلن‏های ارزان قیمت می‏دادند. این‏ها را گفته بودم به همه و به ریشم خندیده بودند همگی از دم.

شاید اگر پایش بیفتد، عاشق دختری هم بتوانم بشوم که دارد با مادرش از خرید می‏آید. دختری چشم و ابرو مشکی که بند کیفش را روی دوشش جابه جا کند هی و از سمتی راه برود در پیاده رو که نزدیک جوی کنار خیابان باشد. عاشقش می‏شوم اگر کنار درخت بلندی برسم به او و اگر باد آرامی‏ هم بوزد و بال روسری‏اش را تکان بدهد و نگاه کند مرا یک آن فقط و بگذرد و برود باز. تصمیم خودم را سفت و سخت گرفته بودم. نقشه هم چیده بودم که وقتی ببینمش و باد بال روسری‏اش را تکان دهد و نگاهم کند و بگذرد، برگردم و راه بیفتم از پشتش و بروم تا ببینم کدام خانه می‏رود. خوشبخت می‏شوم با او و هم با آن بلا گرفته تی‏شرت لیمویی که با عروسک‏هاش می‏خوابد و هم با چند و چندین دختر دیگر که قرار بود ببینمشان اینجا و آنجا و تصمیم داشتم همین که دیدم با یک نگاه عاشقشان بشوم.

اگر بگذرم به سلامت از امروز و نکشد مرا برف و نخوردم گرگ که حالا دیگر زوزه نمی‏کشد و می‏دانم که همین دور و اطراف مرا می‏پاید تا بمیرم، اگر مردی بیاید از آن دور، از سوی روستا با اسب یا با موتور و چه می‏دانم با هر چی، پیاده و بردارد و بگیرد و ببرد روی دوشش، همین که برساندم ده، بگذردم کنار بخاری هیزمی، چند دقیقه‏ای نمی‏گذرد که جان می‏گیرم باز. هر خانه‏ای هم شد، بشود. حالا نمی‏میرم که یک چند ساعتی در خانه‏ای بخوابم که دختر کدخدا آنجا نباشد.

ولی کی می‏آید که بگذرد از اینجا و نگذارد که بمیرم من، آن هم مردی که تصمیم داشت همین روزها، عاشق دختری بشود که با کفش پاشنه بلند، پشت پیشخوان یک بانک، فیشی را پرکند و خودکار آبی را طوری زیبا و قشنگ میان انگشت‏های سفید بلندش بگیرد و بنویسد که وای… دختری که یک دسته مویش هم -حالا هر رنگی هست باشد- بیاید و تاب بخورد آرام با باد نفسش بالای همان کاغذی که دارد پر می‏کند. می‏توانستم خود را فدای چنین دختری کنم.

می‏توانستم عاشق دختر چشم سبزی هم بشوم که توی حیاط دانشگاه، روی لبه سیمانی باغچه ، زیر درخت توت بزرگی بنشیند و دور از همه و تنها کتاب کوچک شعری را ورق زند.اگر نخورد مرا این گرک. کجاست. چند قدم دورتر از من است، گوشم را که تیز می‏کنم خرخرش را می‏شنوم.

اگر به دادم برسد کسی، برمی‏گردم ده و سعی می‏کنم عاشق دختر کدخدا شوم. قسم می‏خورم که همه سعی و توانم را به کارگیرم و دچار عشقی بشوم که نپرس.

از آن عشق‏های سوزان و آتشین، از آن عشق‏هایی كه توی كتاب‏ها فقط دیده می‏شود. عاشق بشوی پسر و زمستان هم باشد و برف همه جا بنشیند و سرمای سیاه هم دمار آدم را در بیاورد، وای چه كیفی باید داشته باشد. هی بروی دور و اطراف خانه دختر بپلكی، هی این پا و آن پا بكنی و له له بزنی كه یك دقیقه بیاید یا سری از دری یا پنجره ای بیاورد بیرون و تو قلبت تاپ تاپ صدا كند بلند و خوش خوشانت شود و از طرفی بترسی كه نبیندت كسی. كه یهو سبز نشود جلوت پدرش یا برادرش. یا بروی دم در مدرسه‏اش و سر كوچه‏ای كه مدرسه آنجاست بایستی و منتظر بمانی تا پیدایش شود و راه بیفتی دنبالش تا دم در خانه و وقتی كه دارد از در خانه می‏رود داخل برگردد و نگاهت كند و لبخندی هم اگر بزند كه واویلاست. ولی دختر كدخدا كه مدرسه نمی‏رود. تازه اگر برود راه دوری كه نمی‏رود. مگر نمی‏رفت، نمی‏آمد پیش خودم، شاگرد تنبل خود گردن شكسته‏ام نبود مگر چند سال. چطوری می‏توانم عاشق دختری شوم كه به راحتی آب خوردن می‏روم خانه‏اش، با كلی سلام و صلوات «تشریف می‏برم» می‏نشینم سر سفره، دختر هم كه همیشه پیش چشمم است و لب تر كنم كدخدا دو دستی می‏گذارد كف دستم و یك من قند توی دل دختر حلواحلوا می‏شود.

نه! این عاشق شدنی نبود كه من تصمیمش را داشتم. این كه تب و تاب و آلاخون والاخون و زرد و آبی و قرمز شدن ندارد كه بابا. ولی چاره‏ای هم مگر دارم. نذر كرده‏ام بدبختی. هر خاكی كه شده سرم می‏ریزم و با زور هم كه شده این عشق را می‏تپانم توی قلبم. اگر قلبی مانده باشد. اگر بگذارد این برف. اگر نخوردم این گرگ كه دیگر حتم دارم این فس فسی كه می‏شنوم، صدای نفس نفس خود اوست. اگر می‏توانستم سرم را كمی‏بگیرم بالا می‏دیدمش. همین جاها باید باشد. یكی، دو متری‏ام هست حتماً سگ مصب. اگر تكانی به خودم می‏دادم خوب بود، لااقل چند قدمی‏می‏رفت عقب‏تر. حتماً هم پیر است. گرگ كه پیر بشود، تنها می‏شود. از ترس این كه گرگهای جوان نخورندش، جدا می‏شود از گله. كدخدا می‏گفت. گرگ زیاد دیده توی عمرش، خیلی را هم زده با تیر. شكارچی ماهری است. هی كدخدا، كجایی، بیا دنبالم بابا، مگر نمی‏خواستی كه دامادت شوم خانه‏خراب. یادت نیست هی گوشه، كنایه می‏زدی و حرف دخترت را می‏آوردی وسط ربط و بی‏ربط و مدام مغزم را می‏خوردی از بس كه از خواستگارهایی می‏گفتی كه ردشان می‏كردی. مگر چند تا جوان زن نگرفته است توی این خراب شده چُس مثقال. یه تكانی به خودت بده، این گرگ دارد مرا می‏خورد. من دوست نداشتم اینطوری بمیرم آخه. منی كه كلی آرزو داشتم. برای مردنم هم نقشه‏ها كشیده بودم. من كه نمی‏خواستم مثل ابله‏های معمولی بمیرم. نمی‏دانم هم که چه برسرم می‏آید وقتی بمیرم. نمی‏دانم كجا می‏روم. دوست ندارم همه چیز تمام شود. حقیقتش دوست دارم بروم بالا، توی آسمان باشم. از آن بالا ببینم كه چه گُهی می‏خوردی كدخدا، وقتی كه داشتم موتورم را روشن می‏كردم. كر بودی مگر ترتر آن همه هندل را نشنیدی. آن هم توی همچین هوای سردی. روشن می‏شد مگر صاحب مرده. بروم آن بالا خیلی چیزهای دیگه هم می‏بینم، می‏بینم كه برف چقدر آمده بالا. شاید نتوانم موتورم را ببینم، برف گرفته رویش را حتماً . موتور كه از من كوچكتر نیست. از آن بالا قهوه‏خانه را هم می‏بینم كه دارند همان كارهای تكراری همیشگی را می‏كنند. راستی كدخدا اگر یك وقت بچه‏های قهوه‏خانه آمدند این دور و بر، نگو به آنها كه من می‏خواستم بروم آسمان. تو كه آنها را نمی‏شناسی، پاك آبروم را می‏برند و هرجا كه نشستند صفحه می‏گذارند پشت سرم كه مرتیكه رفت آسمان. آخه ما با آن‏ها هیچ وقت، همچی حرف‏هایی نداشتیم. ولی گوش شیطان كر، من بدم نمی‏آید بروم آسمان. آن‏وقت هر حرفی را هر كی بزند پشت سرم می‏شنوم. تو كه حرفی نمی‏زنی كدخدا. آدم خوبی هستی. دخترت هم حرفی به تو نمی‏زند. امكان ندارد كه بزند. شرم و حیا می‏كند بچه. باور كن من كاری باهاش نكردم، تو به رویش نیاوری یك وقت. ولی خودش آمد خانه. شام برام آورده بود یا درس را بهانه كرده بود یادم نیست. ولی من نه با دخترت خوابیدم و نه لختش كردم. یعنی دورغ چرا بگویم، می‏خواستم، ولی نشد، دخترت دست و پایش را گم كرد و جیغ كشید. ترسیدم كه آبروریزی كند، ولش كردم رفت. من فقط بوسیدمش كدخدا. حتی درست حسابی سینه‏هاش را هم دست نزدم. حیف شد، كاهش اقلاً این كار را می‏كردم. حالا اگر بمیرم و خبری از حوری، موری نباشد چه خاكی سرم بریزم، پاك خسرالدنیا و الاخره می‏شوم. ولی جهنم نمی‏روم من. مطمئن مطمئن. من كه گناهی نكرده‏ام. توی این همه سال تنها گناهم فقط این بود كه دخترت را بوسیدم. آن هم نه از آن بوسه‏هایی كه زبانم لال توی فیلم‏ها می‏بینی. این خبرها نبود باوركن. دخترت اصلاً بلد نیست كه از آن بوسه‏ها بدهد به آدم. یك بوسه معمولی و كمی‏ هم، همچی بفهمی، نفهمی، آن هم از روی پیراهن، كدخدا.

حلالم كن خوب تو. اگر تو حلالم كنی پاك پاكم. شاید بهتر هم باشد كه این طوری بمیرم. با این‏كه آن همه نقشه كه برای مردنم كشیده بودم، این یكی را تو خوابم هم ندیده بودم. ولی خوب باید باشد. مرده‏ام هم به درد گرگ گرسنه‏ای می‏خورد، ثواب دارد. لااقل بهتر از آن است كه نمیرم و عاشق دختر تو شوم. یك وقت تفنگت را بر نداری و بیفتی دنبالش، كاری به كار تو ندارد پیرمرد. گوسفندهای تو را كه نخورده است. ولش كن. تو نكشیش هم می‏میرد. گرسنه‏اش می‏شود، می‏میرد. چند روز مگر سیرش می‏كنم من؟ چند نفر ابله مثل من پیدا می‏شود كه در چنین روزی بزند بیرون. زمستان هم كه تازه دارد شروع می‏شود. آن قدر برف بریزد از این آسمانی كه من دارم می‏بینم. آن قدر برف ببارد کدخدا.

حافظ28/4/87 خیاوی

آدم کش ها –

Posted in ادبیات, از دیگران, داستان, داستان کوتاه with tags , , , , on ژوئیه 21, 2009 by م.عاصی

به مناسبت 21 جولای تولد ارنست همینگوی

ارنست همینگوی

در سالن غذاخوري هِنري باز شد و دو مرد آمدند تو. پشت پيشخان نشستند.
جورج از آن‌ها پرسيد:«چي مي‌خورين؟»
يکي از آن‌ها گفت:«نمي‌دونم. اَل، تو چي مي‌خوري؟»
اَل گفت:«نمي‌دونم. نمي‌دونم چي مي‌خورم.»
بيرون هوا داشت تاريک مي‌شد. آن‌ور پنجره چراغ خيابان روشن شد. آن دو مرد پشت پيشخان صورت غذاها را نگاه مي‌کردند. از آن سر پيشخان نيک آدامز داشت آن‌ها را مي‌پاييد. پيش از آمدن آن‌ها نيک داشت با جورج حرف مي‌زد.
مرد اول گفت:«من کباب مغز رون خوک مي‌خورم، با سس سيب و پوره سيب‌زميني.»
ـ هنوز حاضر نيست.
ـ پس واسه چي گذاشتينش اين تو؟
جورج توضيح داد:«اين مال شامه. اينو ساعت شيش مي‌تونين بخورين.»
جورج به ساعت ديواري پشت پيشخان نگاه کرد.
ـ الان ساعت پنجه.
مرد دوم گفت:«اين ساعت که پنج و بيست دقيقه است؟»
ـ بيست دقيقه جلوئه.
مرد اول گفت:«اه، گور باباي ساعت. چي داري بخوريم؟»
جورج گفت:«هرجور ساندويچ بخواين داريم. مي‌تونين ژامبون و تخم‌مرغ بخورين، بيکن و تخم‌مرغ، جگر و بيکن، يا استيک.»
ـ به من کروکت مرغ بده با نخودسبز و سس خامه و پورة سيب‌زميني.
ـ اين مال شامه.
ـ هرچي ما خواستيم مال شامه، ها؟ آخه اين هم شد کاسبي؟
ـ مي تونم به شما ژامبون و تخم‌مرغ بدم، يا بيکن و تخم‌مرغ، يا جگر و…
مردي که اسمش اَل بود گفت:«من ژامبون و تخم‌مرغ مي‌خورم.» اَل کلاه لگني به سر و پالتو مشکي به تن داشت که دکمه‌هاي روي سيينه‌اش را انداخته بود. صورتش کوچک و سفيد بود و لب‌هاي باريکي داشت. دستمال‌گردن ابريشمي بسته بود و دستکش به دست داشت.
مرد ديگر گفت:«به من بيکن و تخم‌مرغ بده.» او تقريباً هم‌قدوقوارة اَل بود. صورت‌هاي‌شان فرق داشت، ولي لباس‌شان مثل هم بود. هردو پالتوي خيلي تنگي پوشيده بودند. نشسته بودند و به جلو خم شده بودند و آرنج‌هاشان روي پيشخان بود.
اَل پرسيد:«مشروب چي دارين؟»
جورج گفت:«آبجو سيلور، بيوو(1)، جينجرايل(2).»
ـ گفتم مشروب چي دارين؟
ـ همين‌ها که گفتم.
آن يکي گفت:«اين شهر حرف نداره. اسمش چيه؟
ـ ساميت.
اَل از دوستش پرسيد:«هيچ شنيده بودي؟»
دوستش گفت:«نه.»
اَل پرسيد:«مردم شب‌ها اين‌جا چي‌کار مي‌کنن؟
دوستش گفت:«شام مي‌خورن. همه مي‌آن اين‌جا اون شام مفصل رو مي‌خورن.»
جورج گفت:«درسته.»
اَل از جورج پرسيد:«پس به نظرت درسته؟»
ـ آره.
ـ تو بچه زبلي هستي، نه؟
جورج گفت:«آره.»
آن مرد ريزه اندام ديگر گفت:«نخير نيستي. زبله، اَل؟»
اَل گفت:«خره.» رو کرد به نيک:«اسم تو چيه؟»
ـ آدامز.
ـ اين هم  يه بچه‌زبل ديگه. به نظرت زبل نيست، مکس.
مکس گفت:«اين شهر پر بچه‌زبله.»
جورج دو تا ديس روي پيشخان گذاشت. يکي ژامبون و تخم‌مرغ، يکي ديگر بيکن و تخم‌مرغ. دو پيشدستي سيب‌زميني سرخ‌کرده هم گذاشت و دريچه آشپزخانه را بست.
از اَل پرسيد:«کدوم مال شماست؟»
ـ يادت رفت؟
ـ ژامبون و تخم مرغ.
مکس گفت:«اينو مي‌گن بچه‌زبل.»
خم شد جلو و ژامبون و تخم‌مرغ را برداشت. هردو با دستکش غذا مي‌خوردند. جورج غذاخوردن آن‌ها را مي‌پاييد. مکس به جورج نگاه کرد:«تو به چي داري نگاه مي‌کني؟»
ـ هچي.
ـ چرند نگو. داشتي به من نگاه مي‌کردي.
اَل گفت:«شايد بچه مي خواسته شوخي کنه، مکس.»
جورج خنديد.
مکس به او گفت:«خنده به تو نيومده. خنده اصلا به تو نيومده فهميدي؟»
جورج گفت:«عيبي نداره.»
مکس رو کرد به اَل:«ايشون خيال مي‌کنه عيبي نداره. خيال مي‌کنه عيبي نداره. خيلي بامزه است.»
اَل گفت:«ها، خيلي کله‌اش کار مي‌کنه.»
به خوردن‌شان ادامه دادند.
اَل از مکس پرسيد:«اون بچه‌زبل اون‌سر پيشخون اسمش چيه؟»
مکس به نيک گفت:«آهاي، زبل، برو اون‌ور پيشخون پهلو رفيقت.»
نيک پرسيد:«موضغ چيه؟»
ـ موضوغ هيچي نيست.
اَل گفت:«بهتره بري اون پشت، زبل.»
نيک رفت پشت پيشخان.
جورج پرسيد:«موضوغ چيه؟»
اَل گفت:«به تو مربوط نيست. کي تو آشپزخونه ست؟»
ـ سياهه.
ـ منظورت چيه سياهه؟
ـ سياه آشپز.
ـ به‌ش بگو بياد اين‌جا.
ـ موضوع چيه؟
ـ بهش بگو بياد اين‌جا.
ـ شما خيال مي‌کنين اين‌جا کجاست؟
مردي که اسمش مکس بود گفت:«ما خيلي خوب مي‌دونيم اين‌جا کجاست. به نظرت ما احمق مي‌آييم؟»
اَل به او گفت:«حرفت که احمقانه است. با اين بچه يکي‌به‌دو مي‌کني که چي؟»
به جورج گفت:«گوش کن. برو به سياهه بگو بياد اين‌جا.»
ـ چي کارش مي‌خواين بکنين
ـ هيچي. کله‌ات رو به کار بنداز، زبل. ما با يه سياه چي‌کار داريم؟
جورج دريچه‌اي را که به آشپزخانه باز مي‌شد باز کرد. صدا زد:«سم، يه‌دقه بيا اين‌جا.» در آشپزخانه باز شد و سياه آمد بيرون. پرسيد:«چيه؟» دو مرد پشت پيشخان نگاهي به او انداختند.
اَل گفت:«خيلي خوب، سياه. همون‌جايي که هستي وايسا.»
سم سياه که پيشبند به کمر ايستاده بود به دو مردي که پشت پيشخان نشسته بودند نگاه کرد. گفت:«چشم، قربان.» اَل از روي چهارپايه‌اش بلند شد.
گفت:«من با اين سياهه و اين زبله مي‌رم آشپزخونه. سياه، برگرد برو آشپزخونه. تو هم پاشو برو زبل.»
مرد ريزه‌اندام دنبال نيک و سم آشپز به آشپزخانه رفت. در آشپزخانه پشت سرشان بسته شد. مردي که اسمش مکس بود پشت پيشخان روبه‌روي جورج نشسته بود. جورج نگاه نمي‌کرد، نگاهش به آينه سراسري آن‌ور پيشخان بود. رستوران هنري پيش‌تر ميخانه بود، بعد سالن غذاخوري شده بود.
مکس توي آيينه نگاه کرد و گفت:«خوب، زبل‌خان مي‌خواد بدونه اين کارها براي چيه؟»
صداي اَل از آشپزخانه آمد:«چرا به ش نمي گي؟»
ـ خيال مي‌کني اين کارها براي چيه؟
ـ من چه مي‌دونم.
ـ چي خيال مي‌کني؟
مکس تمام مدتي که حرف مي‌زد آينه را مي‌پاييد.
ـ نمي خوام بگم.
ـ آهاي، اَل، زبل مي‌گه نمي‌خواد بگه خيال مي‌کنه اين کارها براي چيه.
اَل از آشپزخانه گفت:«من صداتونو مي‌شنوم، خيله خب.»
دريچه‌اي را که از آن ظرف‌ها را به آشپزخانه رد مي‌کردند بلند کرده بود و يک شيشه سس گوجه‌فرنگي زيرش گذاشته بود. اَل از آشپزخانه به جورج گفت:«گوش کن، زبل، برو يه‌خرده اون‌ورتر کنار بار وايسا. مکس، تو هم يه خرده برو طرف چپ.» مثل عکاسي بود که عده‌اي را براي عکس دسته‌جمعي آماده مي‌کند.
مکس گفت:«زبل خان، با من حرف بزن. خيال مي‌کني اين‌جا چه خبره؟»
جورج چيزي نگفت.
مکس گفت:«من به‌ت مي‌گم. ما مي‌خوايم يه نفر سوئدي رو بکشيم. تو يه سوئدي گنده به اسم اَله اَندرسن مي‌شناسي؟»
ـ آره.
ـ هر شب مي‌آد اين‌جا شام مي‌خوره، درسته؟
ـ گاهي مي‌آد.
ـ ساعت شش مي‌آد، درسته؟
ـ اگه بياد.
مکس گفت:«ما همه اين‌ها رو مي‌دونيم، زبل. حالا از يه‌چيز ديگه حرف بزن. هيچ سينما مي‌ري؟»
ـ گاهي مي رم.
ـ بايد بيشتر بري سينما. براي بچه زبلي مثل تو خيلي خوبه.
ـ اله اَندرسن رو چرا مي خواين بکشين؟ مگه چي‌کارتون کرده؟
ـ اون هيچ‌وقت فرصت پيدا نکرده کاري به ما بکنه. اصلاً تاحالا ما رو نديده.
اَل از آشپزخانه گفت:«يه‌بار بيشتر هم ما رو نمي‌بينه.»
جورج پرسيد:«پس براي چي مي‌خواين بکشينش؟»
ـ ما واسه خاطر يکي از رفقا مي‌کشيمش. يکي از رفقا خواهش کرده، زبل.
اَل از آشپزخانه گفت:«صداتو ببر. زيادي ور مي‌زني.»
ـ آخه دارم سر اين زبل رو گرم مي‌کنم. بيخود مي‌گم، زبل؟
اَل گفت:«داري زيادي ور مي‌زني. سياهه و زبله من خودشون سر خودشونو گرم مي‌کنن. همچين به هم بسته‌م‌شون عين دو تا دوست دختر تو صومعه.»
ـ لابد تو هم  تو صومعه بوده‌ي؟
ـ کسي چه مي‌دونه؟
ـ تو يه صومعه فرد اعلا هم بوده‌ي. حتماً همون‌جا بوده‌ي.
جورج به ساعت نگاه کرد.
ـ اگه کسي اومد تو به‌ش مي‌گي آشپزمون نيستش. اگه ول‌کن نبود، مي‌گي خودم مي‌رم آشپزي مي‌کنم. فهميدي، زبل؟
جورج گفت:«باشه. بعدش ما رو چي‌کار مي‌کنين؟»
مکس گفت:«تا ببينيم. اين از اون چيزهايي که آدم از قبل نمي‌دونه.»
جورج به ساعت نگاه کرد. شش و ربع بود. درِ طرفِ خيابان باز شد يک راننده ترموا آمد تو.
گفت:«سلام، جورج. شام مي‌دي بخوريم؟»
جورج گفت:«سم رفته بيرون. نيم‌ساعت ديگه برمي‌گرده.»
راننده گفت:«پس من رفتم بالاي خيابون.»
جورج به ساعت نگاه کرد. بيست دقيقه از شش گذشته بود.
مکس گفت:«قشنگ بود، زبل. تو يه پارچه آقايي.»
اَل از آشپزخانه گفت:«مي‌دونست من مخشو داغون مي‌کنم.»
مکس گفت:«نه. اين‌جور نيست. زبل خودش خوبه. بچه خوبيه. ازش خوشم مي‌آد.»
سر ساعت شش و پنجاه و پنج جورج گفت:«ديگه نمي‌آد.» دو نفر ديگر به سالن غذاخوري آمده بودند. يک بار جورج به آشپزخانه رفته بود و يک ساندويچ ژامبون و تخم‌مرغ «براي بردن» درست کرده بود، که مردي مي‌خواست با خودش ببرد. توي آشپزخانه ديد که اَل کلاه لگني‌اش را عقب سرش گذاشته و روي چهارپايه‌اي کنار دريچه نشسته و لوله يک تفنگ کوتاه را روي لبه دريچه گذاشته. نيک و آشپز پشت به پشت در سه کنج آشپزخانه نشسته بودند و دهن هر کدام‌شان با يک دستمال بسته بود. جورج ساندويچ را درست کرده بود، توي کاغذ روغني پيجيده بود، توي پاکت گذاشته بود، آورده بود بيرون، مرد پولش را داده بود و رفته بود.
مکس گفت:«زبل همه کاري مي‌تونه بکنه. آشپزي هم مي‌تونه بکنه، هر کاري بخواي. تو براي يه دختر خوب زني مي‌شي، زبل.»
جورج گفت:«چي؟ رفيق‌تون، اله اندرسن، ديگه نمي‌آد.»
مکس گفت:«ده دقيقه ديگه به‌ش فرصت مي‌ديم.»
مکس حواسش به آينه و ساعت بود. عقربه‌هاي ساعت رفتند روي ساعت هفت، بعد هفت و پنج دقيقه.
مکس گفت:«اَل، بيا بريم. ديگه نمي‌آد.»
اَل از آشپزخانه گفت:«پنج دقيقه ديگه.»
در آن پنج دقيقه، مردي آمد تو و جورج گفت که آشپز مريض است. مرد پرسيد:«پس چرا يه آشپز ديگه نمي‌آرين؟ اين‌جا مگه سالن غذاخوري نيست؟» بعد بيرون رفت.
مکس گفت:«بيا ديگه. اَل.»
ـ اين دو تا زبل و سياهه رو چي‌کار کنيم؟
ـ اين‌ها مشکلي نيستن.
ـ اين جور خيال مي‌کني؟
ـ آره بابا. کار ما تموم شد.
اَل گفت:«من خوشم نمي‌آد. لاش و لنگ و وازه. تو زيادي ورمي‌زني.»
مکس گفت:«اه، ول کن بابا تو هم. بايد سر خودمونو گرم کنيم يا نه؟»
اَل گفت:«با وجود اين، زيادي ور مي‌زني.» از آشپزخانه آمد بيرون. لوله‌هاي کوتاه تفنگ زير کمر پالتو تنگش کمي برجسته بود. اَل با دست‌هاي دستکش‌دار پالتوش را صاف کرد.
به جورج گفت:«مرحمت زياد، زبل. خيلي شانس آوردي.»
مکس گفت:«راست مي‌گه. بايد بليت اسب دواني بخري، زبل.»
هر دو از در بيرون رفتند. جورج از پنجره آن‌ها را مي‌پاييد که از زير چراغ گذشتند و به آن دست خيابان رفتند. با آن پالتوهاي تنگ و کلاه‌هاي لگني عين بازيگرهاي «وُدويل» بودند. جورج از در بادبزني رفت آشپزخانه و نيک و آشپز را باز کرد.
سم آشپز گفت:«من از اين کارها خوشم نمي‌آد. من از اين کارها خوشم نمي‌آد.»
نيک پاشد ايستاد. پيش از آن هرگز دستمال توي دهنش نچپانده بودند. گفت:«يعني چي؟» مي‌خواست با هارت و پورت کردن قضيه را ماست مالي کند.
جورج گفت:«مي‌خواستن اله اندرسن رو بکشن. مي‌خواستن وقتي مي‌آد تو شام بخوره با تير بزننش.»
ـ اله اندرسن؟
ـ آره.
آشپز گوشه‌هاي لبش را با انگشت‌هاي شستش ماليد. پرسيد:«هردوشون رفتن؟»
جورج گفت:«آره. رفتن ديگه.»
آشپز گفت:«خوشم نمي‌آد. اصلاً هيچ خوشم نمي‌آد.»
جورج به نيک گفت:«گوش کن. بهتره بري يه سري به اله اندرسن بزني.»
ـ باشه.
سم آشپز گفت:«بهتره هيچ کاري به اين کارها نداشته باشي. بهتره اصلاً دخالت نکني.»
جورج گفت:«اگه نمي‌خواي بري نرو.»
آشپز رويش را از آن‌ها برگرداند. گفت:«بچه کوچولوها هميشه خودشون مي‌دونن چي‌کار مي‌خوان بکنن.»
جورج به نيک گفت:«تو يکي از اتاق‌هاي پانسيون هِرش زندگي مي‌کنه.»
ـ من رفتم اون‌جا.
بيرون، چراغ خيابان لاي شاخه‌هاي لخت يک درخت مي‌تابيد. نيک توي خيابان کنار خط تراموا راه افتاد و دم چراغ بعدي پيچيد توي خيابان فرعي. ساختمان پانسيون هِرش سه خانه بالاتر بود. نيک از دو پله بالا رفت و دکمه زنگ را فشار داد. زني آمد دم در.
ـ اله اندرسن اين‌جاست؟
ـ باش کار داشتين؟
ـ بله، اگه هستش.
نيک پشت سر زن از يک رديف پله بالا رفت و به ته يک راهرو رسيد. زن در زد.
ـ کيه؟
زن گفت:«يه نفر بات کار داره، آقاي اندرسن.»
ـ نيک آدامزم.
ـ بيا تو.
نيک در را باز کردو رفت توي اتاق. اَله اَندرسن با لباس روي تختخواب دراز کشيده بود. او قبلاً مشت‌زن حرفه‌اي سنگين‌وزن بود و قدش از تختخواب درازتر بود. دو بالش زير سرش گذاشته بود. به نيک نگاه نکرد. پرسيد:«چي شده؟»
نيک گفت:«من تو رستوران هنري بودم، دو نفر اومدن من و آشپز و بستن، گفتن مي‌خوان شما رو بکشن.»
حرفش را که زد به نظرش احمقانه آمد. اَله اندرسن چيزي نگفت.
نيک گفت:«ما رو بردن تو آشپزخونه. مي‌خواستن وقتي اومدين شام بخورين با تير بزنن‌تون.»
اله اندرسن به ديوار نگاه کرد و چيزي نگفت.
ـ جورج گفت بهتره من بيام شما رو خبر کنم.
اله اندرسن گفت:«من هيچ کاري نمي‌تونم بکنم.»
ـ من به شما مي‌گم چه شکلي بودن.
اله اندرسن گفت:«من نمي‌خوام بدونم چه شکلي بودن.» به ديوار نگاه مي‌کرد. «ممنون که اومدي منو خبر کردي.»
ـ خواهش مي کنم.
نيک به مرد گنده که روي تختخواب دراز کشيده بود نگاه کرد.
ـ نمي‌خواين من برم به پليس خبر بدم؟
اله اندرسن گفت:«نه، فايده‌اي نداره.»
ـ هيچ کاري نيست من بکنم؟
ـ نه، کاريش نمي‌شه کرد.
ـ شايد فقط بلوف زده‌ن.
ـ نه. بلوف نيست.
رو به ديوار گفت:«چيزي که هست اينه که حالشو ندارم پاشم برم بيرون. تموم روز همين‌جا بوده‌م.»
ـ نمي‌تونين از اين شهر برين؟
اله اندرسن گفت:«نه. ديگه از اين‌ور و اون‌ور رفتن خسته شده‌م.»
به ديوار نگاه مي کرد.
ـ حالا ديگه کاري نمي‌شه کرد.
ـ نمي‌شه يه‌جوري درستش کنين؟
ـ نه. افتاده‌م تو هچل.
با همان صداي بي‌حال حرف مي‌زد.
ـ کاريش نمي‌شه کرد. بعداً شايد تصميم بگيرم برم بيرون.
نيک گفت:«پس من برمي‌گردم پيش جورج.»
اله اندرسن گفت:«مرحمت زياد.» به طرف نيک نگاه نکرد.«ممنون که اومدي.»
نيک رفت بيرون. در را که مي‌بست اله اندرسن را ديد که با لباس روي تختخواب دراز کشيده بود و داشت به ديوار نگاه مي‌کرد. پايين که رفت زن صاحبخانه گفت:«از صبح تا حالا تو اتاقش بوده. به نظرم حالش خوش نيست. به‌ش گفتم آقاي اندرسن، توي روز پاييزي به اين قشنگي پاشين برين بيرون يه قدمي بزنين، ولي هيچ خوشش نيومد.»
ـ نمي‌خواد بره بيرون.
ـ مي‌دونم.
زن گفت:«هيچ معلوم نمي‌شه، اِلا از صورتش.» توي درگاه ورودي ساختمان ايستاده بودند و حرف مي‌زدند. «خيلي هم مهربونه.»
نيک گفت:«خب، شب به خير، خانم هِرش.»
زن گفت:«من خانم هرش نيستم. اون مالک اين‌جاست. من فقط از اين خونه نگه‌داري مي‌کنم. من خانم بِل هستم.»
نيک گفت:«خب، شب به خير، خانم بِل.»
زن گفت:«شب به خير.»
نيک توي خيابان تاريک راه افتاد تا رسيد سر نبش زير چراغ، بعد کنار خط تراموا را گرفت و رفت به رستوران هنري. جورج آن تو پشت پيشخان بود.
ـ اله رو ديدي؟
نيک گفت:«آره تو اتاقشه، نمي‌آد بيرون.»
آشپز صداي نيک را که شنيد در آشپزخانه را باز کرد. گفت:«من اصلاً گوش هم نمي‌دم.» و در را بست.
جورج پرسيد:«به‌ش گفتي؟»
ـ آره به‌ش گفتم، ولي خودش جريانو مي‌دونه.
ـ چي‌کار مي‌خواد بکنه؟
ـ هيچي.
ـ مي‌کشنش.
ـ آره لابد.
ـ لابد تو شيکاگو يه کاري کرده.
نيک گفت:«آره گمونم.»
ـ خيلي وحشتناکه.
نيک گفت:«خيلي ناجوره.»
ديگر چيزي نگفتند. جورج خم شد دستمالي برداشت و روي پيشخان را پاک کرد.
نيک گفت:«نمي‌دونم چي‌کار کرده.»
ـ به يه بابايي نارو زده. براي اين چيزهاست که مي‌کشن‌شون.
نيک گفت:«من از اين شهر مي‌رم.»
جورج گفت:«آره. خوب کاريه.»
ـ فکرشو که مي‌کنم دود از کله‌ام بلند مي‌شه: اون تو اتاقش منتظره خودش هم مي‌دونه کارش تمومه. خيلي ناجوره.
جورج گفت:«خب پس بهتره فکرشو نکني.»

ترجمه نجف دریا بندری

—————————————
پانويس‌ها:
1. bevo
2. ginger-ale نوعي نوشيدني گازدار غيرالکلي

* پی نوشت 1: من برف های کلیمانجارو رو بیشتر ترجیح می دم.
( لینک دانلود)



* پی نوشت 2: دولت اسپانیا قصد داره لورکا رو نبش قبر کنه

( لینک خبر)
<\a>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: