و تو٬ تویی که از گسستگیِ مردی می‌خوانی که…


 

من امید ندارم؛ به هیچ‌کس. اما این حق را دارم که وقتی آدم‌ها با لبخند تیغ می‌زنند به زخم‌ها، من هم ته دلم خوشحال شوم و امید، نم بدهد گوشه‌‌ء دلم. ذاتاً امید و ترشحات هوس‌انگیزش دیواری بوده‌اند که در یکی از همین دوره‌های نقاهتم روی‌شان شاشیدم و از شدت درد از حال رفتم. امید، گفتم که، همان لبخند روی لبِ آدم‌های دیوانه‌ء تیغ به دست است. لذت شکافتن روح یکی، کافی است تا دیوانه‌‌ها خوب شوند. آنها در همان لحظه‌ای که مثل تو سرشان را بین دست‌هایشان فشار می‌دهند به آخرین معنای واژه‌های پوسیده‌ء من پی می‌برند. و آن معناها،‌ لابد علاج درد دیوانگی‌ست، و اگر نباشد، حد‌اقل چیزی است که تیزی ذاتی تیغ آدم‌هایی مثل تو، و تو را، کند می‌کند. (+)

 

و من که نمی‌دونستم زردیِ سنگ‌ها می‌تونن به‌تر از آینه و حتا به‌تر از برفِ روی کوه‌های شمالِ تهران نور رو بازتاب بدن و مغز رو سوراخ کنن؛ و حتا نمی‌دونستم هم که این سوتِ صدای ساز دهنی هم می‌تونه به‌تر از ویولنی که دیگه نمی‌تونم بزنم‌اش به مغز نفوذ کنه. و حتا بدتر از همه‌ی این‌ها وقت نکردم واسه‌ات توضیح بدم که چه‌قدر فرق هست بینِ نفوذِ صدای ویولن و نفوذِ نوری که داره به مغز فرو می‌ره. وقت نکردم توضیح بدم که ریشه‌ای که صدا توی مغز می‌دوونه مثلِ ریشه‌ی افشان می‌مونه و نفوذِ نور مثل ریشه‌ی راست٬ راست٬ راست تا تهِ مغزت فرو می‌ره. و حتا الان هم وقت ندارم بیش‌تر از این توضیحی بدم برات که مجبورم با عبدی شروع کنم “های های هاای هَئــی هَئـــــــی هَئـــــــــ”

و من که مجبورم باز هم انگشت‌هام رو بذارم رو دونه دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی که یادم می‌یاره که چه‌جوری داشتی نگاه‌ام می‌کردی وقتی داشتم انگشت‌هام رو می‌ذاشتم رو دونه‌دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی که کاری غیر از اون بلد نبودم٬ مثلِ یه رفیقِ قدیمی‌ام که می‌گفت از بس تو توالتِ ایرانی شاشیده٬ ایستاده شاش‌اش نمی‌یاد و ایستاده شاشیدن آرزوش شده بود. و من هرچند نمی‌فهمیدم چه لذتی تو ایستاده شاشیدن هست٬ می‌دونستم که اگه هم روزی روبروی کسی بشینم باید انگشت‌هام رو بذارم رو دونه‌دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی٬ که حرف زدن یادم رفته؛ و می‌دونستم که باید واسه‌اش توضیح بدم که عادت کردم به ثبتِ لحظه به لحظه‌ی زندگی‌ام٬ از ترسِ این‌که نکنه فردا دیگه من نباشم و کسِ دیگه‌ای هم نیست که بخواد باشه و نباشه٬ لحظه‌ به لحظه‌ی زندگی‌ام فراموش شه. و می‌دونستم که مجبورم واسه‌اش توضیح بدم الان هم که روبروم نشستی مجبورم به صورتِ وسواسی انگشت‌هام رو بذارم رو دونه دونه‌ی این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی که نکنه این لحظه بعدِ من گم شه. اما نمی‌دونستم که نگرانیِ یه نفر از گم شدنِ لحظه‌ها٬ می‌تونه به اندازه‌ی اون دفعه باشه که گفتم و یا شایدم نوشتم٬ که کاش تلخیِ قهوه‌ام هم مثلِ تلخیِ زندگی‌ام رو زبون‌ام موندگار بود. و من یادم نبود واسه‌ات توضیح بدم و شاید هم وقت نکردم واسه‌ات توضیح بدم که وقتی شروع می‌کنی قهوه‌ی خالی خوردن و هیچ٬ بعد از روزِ سوم حالتِ تهوع‌ات شروع می‌شه و الان هم چاره‌ای ندارم جز این‌که بیش‌تر توضیح ندم که “های های هاای هَئــی هَئـــــــی هَئـــــــــ”

و این سنگ‌های زردِ حالا سرد هرچی که هوا بیش‌تر سمتِ تاریکی می‌ره بیش‌تر شبیهِ جزیره‌های نارنجی‌ای می‌شن٬ بینِ دریای سیاهِ زمین. و هرچی که هوا تاریک‌تر می‌شه مدِ دریا جزیره‌های بیش‌تری رو می‌خوره و عوض‌اش جزیره‌های باقی‌مونده به سمتِ نارنجیِ جیغ‌تری متمایل می‌شن. درست مثلِ من که از زمانی‌که تو شروع کردی فراموش کردنِ لحظات٬ این ترسِ گم شدنِ لحظات شروع کرد پاره پاره کردنِ لحظات‌ام. و الان تنها چیزی که ازم باقی‌مونده یه آدمِ گسسته است که جزیره‌های باقی‌مونده‌اش به حدی که تو تاریک‌تر می‌شی رنگِ زنده‌تری می‌گیره. همین آدمی که از بس تو رو توی فشار دادنِ این دکمه‌های این کی‌بردِ لعنتی دیده حالا باورش نمی‌شه که می‌تونه تو رو روبروش ببینه و می‌تونه چندتا دکمه رو روی یه کی‌بردِ لعنتیِ دیگه فشار بده و صدات رو بشنوه. همین آدمی که باورش نمی‌شه کلی وقت داره که برات تعریف کنه که یادش نمی‌یاد براتیگان کجا هم‌چین چیزی نوشته بود که : “جهنمی بدتر از آن نيست/كه مدام/ به ياد بياوری/ مدام/ بوسه ای را/ كه اتفاق نيفتاده است. . .”

بیست و نهم خرداد ماه هزار و سی‌صد و نود

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: