من آن بالا و من این پایین‌ام٬ زیر نگاه خودم٬ از پا افتاده٬ با چشمان بسته٬ گوش مثل بادکش روی توربِ مکنده٬ با هم هم‌فکریم٬ همه هم‌فکریم٬ همیشه بوده‌ایم٬ از ته دل٬‌ هم‌دیگر را دوست داریم٬ برای هم دل می‌سوزانیم٬‌ اما چه کنیم٬‌ کاری برای هم از دست‌مان ساخته نیست. لااقل یک چیز مسلم است٬ این‌که تا یک ساعت دیگر کار از کار خواهد گذشت٬ تا نیم‌ساعت دیگر شب است٬ و هنوز نیست٬ مسلم نیست٬ چه چیزی مسلم نیست٬ مسلم مسلم است

 

متن‌هایی برای هیچ٬ ساموئل بکت٬ علی‌رضا طاهری عراقی٬ نشر نی

Advertisements

2 پاسخ to “…”

  1. حسن علیزاده Says:

    سگها و گرگها
    هوا سرد است و برف آهسته بارد
    ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
    زمین را بارش مثقال،مثقال
    فرستد پوشش فرسنگ،فرسنگ
    سرود کلبه بی روزن شب
    سرود برف و باران است امشب
    ولی از زوزه های باد پیداست
    که شب مهمان طوفان است امشب
    دوان بر پرده های برفها،باد
    روان بر بالهای باد،باران
    درون کلبه بی روزن شب
    شب طوفانی سرد زمستان
    آواز سگها:
    زمین سرد است و برف آلوده و تر
    هوا تاریک و طوفان خشمناک است
    کشد مانند گرگان باد زوزه
    ولی ما نیک بختان را چه باک است
    کنار مطبخ ارباب آنجا
    بر آن خاک اره های نرم خفتن
    چه لذت بخش و مطبوع است،وانگاه
    عزیزم گفتن و جانم شنفتن
    وزان ته مانده های سفره خوردن
    وگر آن هم نباشد استخوانی
    چه عمر راحتی،دنیای خوبی
    چه ارباب عزیز و مهربانی!
    ولی شلاق،این دیگر بلایی است
    بلی،اما تحمل کرد باید
    درست است اینکه الحق دردناک است
    ولی ارباب آخر رحمش آید
    گذارد چون فروکش کرد خشمش
    که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
    شمارد زخمهامان را و ما این
    محبت را غنیمت میشماریم!!

    خروشد باد و بارد همچنان برف
    ز سقف کلبه بی روزن شب
    شب طوفانی سرد زمستان
    زمستان سیاه مرگ مرکب
    آواز گرگها:
    زمین سرد است و برف آلوده و تر
    هوا تاریک و طوفان خشمگین است
    کشد مانند سگها باد زوزه
    زمین و آسمان با ما به کین است
    شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
    شب و سرمای وحشتناک صحرا
    بلای نیستی،سرمای پرسوز
    حکومت میکند بر دشت و بر ما
    نه ما را گوشه گرم کنامی
    شکاف کوهساری،سرپناهی
    نه حتی بیشه ای کوچک که بتوان
    در آن آسود بی تشویش گاهی
    دو دشمن در کمین ماست دایم
    دو دشمن میدهد ما را شکنجه
    برون:سرما،درون:این آتش جوع
    که بر ارکان ما افکنده پنجه
    و اینک سومین دشمن که ناگاه
    برون جست از کمین و حمله ور گشت
    سلاح آتشین،بیرحم…بیرحم
    نه پای رفتن و نی جای برگشت
    بنوش ای برف،گلگون شو،برافروز
    که این خون،خون ما بی خانمانهاست
    که این خون،خون گرگان گرسنه است
    که این خون،خون فرزندان صحراست
    در این سرما،گرسنه،زخم خورده
    دویم آسیمه سر بر برف چون باد
    ولیکن عزت آزادگی را
    نگهبانیم،آزادیم،آزاد…
    ارادتمند:حسن علیزاده)شعر:اخوان ثالث(

    • مرسی دوست عزیز

      اگر اشتباه نکنم شعر بالا بازنویسیِ زیبایی از یکی از شاعران مجارستانی به نام شاندور پتوفی است. به هر حال٬ عرض تشکر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: