همه‌ی سادگی‌هایی که فهم نمی‌شوند – هفت


“اون‌روز که اون حرف‌ها رو زدی ازت ناامید شدم٬ تو موقعیتی بودم که به یه رابطه احتیاج داشتم و اون حرف‌ها …” مکث‌اش دقیقن به‌اندازه‌ای بود که تو متن جاش یه سه نقطه بذاری. “راه دیگه‌ای نداشتم٬ رفتم سراغ گزینه‌ی بعدی.“ اون موقع هم از همین که بعضی حرف‌ها رو خیلی راحت می‌گفت خوشم می‌یومد. مشکلی نداشت برا حرف زدن٬ از هر چیزی. پرسیدم “غیب زدن‌ات مالِ چی بود حالا؟” گفت: ” اصولی داریم خلاصه ما هم. نمی‌خواستم پیشنهادِ دیگه‌ای بگیرم.” در جواب‌اش فقط گفتم: ”ولی حرف‌هام واسه این نبود که در این حد هم ناامیدت کنه‌ها!! “ و یه سکوتِ نسبتن طولانی رو شروع کردیم. شاید اندازه ی سی‌تا نقطه. گویا صحبت براش سنگین‌تر از اونی شده بود که بخواد ادامه بده. من هم نمی‌دونم چرا حرفی نزدم. بدم نمی‌یومد اضافه کنم که هر پاک شده‌ای رو می‌شه بازیابی کرد. اما نکردم. عادت ندارم حسی رو نگفته باقی بذارم٬ یعنی اصولن حس انقدر کم پیش می‌یاد برام که نگفته نمی‌ذارم‌اش. اما حتا کدِ “پیامِ شما دریافت شد” رو هم براش مخابره نکردم.

به هر حال …  خداحافظی کرد و رفت٬ دیرش نشده بود.

هدفون رو که دوباره گذاشتم تو گوش‌ام داشت می‌خوند:

I was Born in a wrong time, in a wrong place

دیرش نشده بود …

همه‌ی سادگی‌هایی که… شماره‌ی یک٬ دو٬ سه٬ چهار٬ پنج٬ شش

Advertisements

یک پاسخ to “همه‌ی سادگی‌هایی که فهم نمی‌شوند – هفت”

  1. سلام … من زودتر شناخته بودمت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: