همه‌ی سادگی‌هایی که فهم نمی‌شوند – شش


خودم رو انداختم روی یکی از نیم‌کت‌ها٬ نیروم به‌کل تحلیل رفته‌بود. این‌جور موقع‌ها همیشه نیم‌کت‌های بلوار کشاورز به‌ترین جا نصب شده بودن. هنوز داشت می‌پرسید این چه‌کاری بود کردم؟ از دستم خیلی ناراحت بود. دوباره بهش گفتم: «می‌ترسیدم…» گفت: «یعنی چی خوب؟ چه ربطی داره؟»

دیگه دلیلی نمی‌دیدم جلوی اشک‌هایی رو که دو-سه سال بود نمی‌ریختن بگیرم. گفتم: «می‌ترسیدم “ف”. می‌ترسیدم٬ هنوز هم مثِ سگ می‌ترسم. می‌خواستم مطمئن شم… » گفت: « حالت خوبه امیر؟ چته؟ این حرف‌ها چیه؟ ترس چیه؟ ترس چه دلیلی می‌شه وسط خیابون این‌کارو بکنی؟ اصلن الان چی کار داری می‌کنی؟ امییر … »

چشم‌ام رو که بستم پشتِ پلک‌ام آتیش گرفت. نشست کنارم٬‌ دیگه پاش رو نمی‌کوبید زمین و بی‌تابی نمی‌کرد. اما سوال‌هاش همچنان به‌جا بود. نمی‌دونم سکوتِ بین جواب‌هام چه‌قدر طول می‌کشید اما ان‌قدر بود که اون رو کفری کنه. گفتم:« نمی‌فهمی “ف” … نمی‌فهمی … نمی‌فهمی بوسه‌ای که هیچ لذتی درش نباشه واسه یه مرد چه معنی‌ای داره … می‌ترسم … باید مطمئن می‌شدم»

Advertisements

2 پاسخ to “همه‌ی سادگی‌هایی که فهم نمی‌شوند – شش”

  1. […] به دنبال نشاندن تلخندی بر گوشه ی لبانتان است « همه‌ی سادگی‌هایی که فهم نمی‌شوند – شش آبیِ نفتی […]

  2. […] که چندتای اول‌اش رو هم همین‌جا گذاشته بودم (+ , + , + , + ,+ ,+, +) بگذرم. اما باز بر طبق همین گفته‌ها و شنیده‌ها کار […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: