وقتی زبان خودی- ناخودی می کند


«داداش شما اصلن داری فارسی حرف می زنی؟ فارسی می فهمی؟» جمله هایی که احتمالن برای خیلی از اهل بحث کاملن آشناست. گاهی دوطرفِ درگیرِ بحث احساس می کنند طرفِ مقابل هیچ گونه درکی از سخنان شان ندارد. گویی به زبان های متفاوتی حرف می زنند. طبیعی است در چنین مواقعی رسیدن به تفاهم غیرممکن می شود. اما مشکل از کجاست؟ راه فرار از چنین موقعیت نامطلوبی چیست؟ آیا همیشه امکانِ رسیدن به تفاهم مشترک وجود دارد؟ و در نهایت پاسخِ سوالاتِ فوق چه کمکی به شیوه ی برخوردِ ما با جریانِ معارض‌مان می تواند بکند؟

پاسخِ سوال اول در همان جمله‌ی نخستینِ متن نهفته است٬ در زبان و شیوه ی انتقالِ معانی توسط آن. کلمات در عصر ِ حاضر٬ خصوصن در زمینه‌ی علوم انسانی٬ اکثرن استعاری بوده و فاقدِ مصداقِ واضحِ بیرونی اند و به همین دلیل همواره تا حدی مبهم بوده٬ برداشت‌ها ازشان متفاوت است. به عنوانِ مثال می توان به تفاوت برداشت ها از واژه ی ساده ی دموکراسی به عنوانِ یکی از پرکاربردترین اصطلاحاتِ علوم سیاسی نزد متفکرین چپ و راست و حتا تقابلِ دموکراسی جکسونی/جفرسونی داخلِ تفکرِ لیبرالیسم اشاره کرد. به نظر می رسد مشکل از شیوه ی تعریفِ اصطلاحات ناشی می شود٬ اما این شیوه ها کدام اند؟ برگردیم به همان مثالِ دموکراسی٬ برای تعریفِ این اصطلاح برای فردی که نسبت به این واژه ناآگاه است٬ ممکن است بگوییم "دموکراسی یعنی رای گیری"٬ اما همه ی ما از مشکلاتی که این نوع تعاریف ایجاد می کنند آگاهیم. به عنوانِ تلاشِ بعدی می توانیم دموکراسی را با ارجاع به مفاهیمی مانند: آزادی٬ برابری٬ حقِ مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها و… تعریف کنیم اما آیا همین مفاهیم برای همه ی ما به یک معنا بوده و کاملن واضح اند؟ به نظر می رسد هر تلاشی برای تعریفِ این اصطلاح در بندِ مجموعه ای از پیش فرض ها٬ شیوه های تفکری٬ تجربیاتِ شخصی و گروهی٬ اولویت ها و… تعریف کننده و مخاطب اش است. به بیانِ دیگر مجبوریم بارِ اصلیِ انتقالِ معنا را از دوشِ خودِ ارجاعات به مجموعه ی فوق (نحوه ی تفکر٬ پیش‌فرض‌ها٬ اولویت‌ها و… که در ادامه بحث با واژه ی پارادایم به آن اشاره می کنیم) بیندازیم.

توافقِ بر سر معنای اصطلاحات و مفاهیم می تواند یکی از پاسخ های ممکن به سوالِ دوم باشد. روشی که در اکثر موارد قبل از وارد شدن به مناقشه ی اصلی پیش گرفته می شود. اما مشاهده می شود که این توافقِ اولیه هرچند بسیاری از مسائل را حل می کند٬ نمی تواند از پیش آمدنِ وضعیتِ ذکر شده به طورِ کامل جلوگیری کند. مشکل این جاست که حتا اگر فرض کنیم دوطرف در تعریف مفاهیم به توافقِ کامل دست یافته اند٬ نمی توانیم از تفاوتِ شیوه های تفکر٬ و نظام های علت و معلولی صرف نظر کنیم. افراد تحتِ سیطره ی پارادایم های متفاوت٬ از موضوعی مشابه نتایجِ گوناگونی می گیرند و برایش دلایلی متفاوت عرضه می کنند. نظام های فکریِ متفاوت همیشه نمی توانند دلایلی که نظامِ متعارض برای پدیده‌ای عنوان می کند را بپذیرند. همین موضوع مدخلی برای پاسخ به سوالِ سوم خواهد بود. آیا همیشه می توان به توافقی با طرفِ مقابل (که پارادایمی متفاوت بر ذهنش حکمفرماست) دست یافت؟ پاسخِ نظریه ی پارادایم ها به سوالِ فوق – منوط به مشترک نبودنِ پارادایم ها- منفی است (مفهومِ لاقیاسیّتِ پارادایم ها). اما نکته‌ای که خودِ کوهن (نظریه پردازِ اصلیِ مطالبِ فوق) به آن اشاره می‌کند آن است که مرزهای پارادایم ها در علومِ انسانی مشخص و واضح نیست٬ و به این ترتیب نمی توان رسیدن به تفاهم را در پهنه ی این علوم به طورِ کل مردود دانست. پارادایم های افراد همواره دارای مشتراکتی است که باعث می شود نتوان بحث های متقابل را به طورِ کامل بی نتیجه اعلام کرد. اما حداقل های لازم برای رسیدن به توافق هم٬ همواره منوط به موضوع مورد بحث و مصداقی خواهند بود. ذکر چند نمونه از کاربرد سخنانِ فوق مطمئنن به درکِ بیش تر مطلب کمک خواهد کرد.

در پیامِ میرحسین موسوی به مناسبتِ آذرماه تاکیدِ چندباره ای بر برقراریِ ارتباط با قشر "مومن و مستضعف" جامعه و "پراکندنِ سوال بینِ آنان" شده بود. طبقه ای از جامعه که جنبش تا به حال درباره ی آنان به اندازه ی جذبِ طبقه ی متوسط موفق نبوده. اما به چه دلیل؟ هرچند اعتراضاتِ اخیر با مشارکت افرادی از تمامیِ اقشارِ جامعه شکل گرفت٬ بارِ اصلیِ آن به دوشِ طبقه ی متوسطِ-عمدتن شهری- بود٬ و به تناسبِ همین موضوع گفتمانِ غالبِ آن نیز گفتمانِ این طبقه بود. یعنی تاکیدِ بیش‌تر بر آزادی های فردی٬ دموکراسی٬ حقوق بشر و در حاشیه قراردادنِ مسائل اقتصادی نسبت به آزادی. در حالی که مفاهیمی از این دست (آزادی و… ) بین طبقه ی متوسط و طبقه ی ضعیفِ جامعه به شکلِ مشابه درک نمی شوند. علاوه بر این طبقه ی ضعیف ترِ جامعه برای مسائل اقتصادی اولویتِ بالاتری قائل اند. همین موضوع باعث می شود که جذبِ این طبقه نیاز به راهکارها و زبانِ متفاوتی با روندِ رایج جنبش تا به امروز داشته باشد. از طرفی فعالینِ جنبش باید به این نکته توجه کنند که برای جذبِ بخشِ مذهبی ترِ جامعه باید به زبانِ خودشان با آنها صحبت کرد٬ و بخشِ مذهبیِ جنبش توانایی بسیار بیش‌تری برای این کار نسبت به بخش سکولار دارند. به این ترتیب می توان از پتانسیلِ تکثر حرکت حداکثر استفاده را برد. از طرفِ دیگر باید توجه کرد که بحث با قسمتی از جریانِ معارض٬ از آنجا که اصولن احتمالِ اقناع شان نیست تنها استهلاکِ فعالین را به همراه دارد. به کار گیریِ نتایجِ نظریه ی گفتمان ها (Discourse Theory) در عمل (مانندِ مثال های اخیر) جنبش های متکثر را از یکی از بزرگ ترین خطراتی که تهدیدشان می کند٬ یعنی پراکندگی و هدر رفتنِ نیروها٬ مصون نگه می دارد و با هدف دار کردنِ فعالیتِ اعضا کمک می کند جنبش از تمامیِ پتانسیلِ خود استفاده ی بهینه را ببرد.

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: