زرد و سیاه


پیش  نوشت: متن ارتباط ِ بسیار نزدیکی با این آهنگ داره که طبیعیه گوش کردنش در درک ِ متن تاثیر ِ به سزایی می ذاره.

Apocalyptica- Deathzone

محیط ِ اطرافم کاملن تاریک بود، اما دست هام ساقه های علفی رو حس می کردن که قدشون یه کم بلند تر از کمرم بود، به همین خاطر احساس کردم باید تو جایی شبیه ِ یه مزرعه ی گندم باشم. انگشت های دستم رو باز کرده بودم و وسط ِ علف ها قدم می زدم. ساقه هایی که به دست هام می خوردن و بعد نرم ِ نرم خم می شدن با پشت زمینه ی صدای ِ دور و خفه ی ویلون – که از بمی اش احساس می کردم باید چلو باشه – وقتی با اون تاریکی ِ مطلق همراه شده بود حسی رو بهم می داد که تنها صفت ِ مناسب واسه توصیفش آرامش ِ محضه. دلم می خواست این وضعیت تا ابد ادامه پیدا می کرد ، دلم می خواست همچنان کور باشم و فقط ساقه های نرمی رو حس کنم که به دست هام می خوردن و خم می شدن. اما خیلی زود یه شعاع ِ نور ِ زرد رنگ وضعیت رو عوض کرد. شعاع ِ نور نازک و ضعیف بود ، خیلی ضعیف. نمی تونستم منبع اش رو تشخیص بدم ، از جایی پشت ِ سرم و بالاتر از من، شاید از آسمون، می یومد و یه تیکه از مزرعه رو روشن می کرد. منطقه ی کوچیکی شاید اندازه ی نیم متر. معمولن هم خیلی زود از بین می رفت و بعد از چند ثانیه از منبع ِ متفاوتی یه تیکه ی دیگه رو روشن می کرد. حدسم درست بود، انگار توی یه مزرعه ی گندم بودم، یه مزرعه ی بی نهایت بزرگ، یا یه همچین چیزی. همزمان با ورود ِ این نورها موسیقی هم قوی و قوی تر می شد. نه تنها نمی تونستم تشخیص بدم که این صدا از کجا داره می یاد، اصلن در بندش هم نبودم. اصلن برام مهم نبود که صدا از کجا می یاد ، فقط می خواستم با تمام ِ وجود موقعیتی که درش قرار گرفته بودم رو حس کنم.

از زمانی که این روشنایی های لحظه ای شروع شده بود دیگه اون حس ِ آرامش ِ محض نبود. به اندازه ای که نورها بیشتر می شدن و اون محیط رو بیشتر می شناختم از آرامش ام کم می شد. اما ازطرفی هم به محض ِ اینکه نورها خاموش می شدن و اطرافم توی تاریکی ِ محض فرو می رفت یه جور ترس و دلهره می یومد سراغم. ترس و دلهره ای که قبلن نبود. انگار دیگه تحمل ِ اون محیط ِ اولیه رو از دست داده بودم، اما از طرفی هم آرزوی برگشتن به آرامش ِ اون لحظات ِ کوتاه رو داشتم. حسی شبیه ِ دلتنگی برای زمان ِ بچه گی. حالا دیگه می تونستم تشخیص بدم که صداها مال ِ چند تا ویلون سله و نورها هم کم کم قوی تر می شدن، گاهی هم همزمان چند تا نور از چند تا منبع ِ متفاوت به مزرعه می تابید. صحنه ی خیلی قشنگی شده بود. با شکوه بود، آره باشکوه. این بهترین صفته براش. نور های زردی که از آسمون از جهت های متفاوت روی علف ها می تابید، علف هایی که ساقه های نرمشون انگار داشتن نوازشت می دادن. وقتی می گم نور ِ زرد منظورم زردی ِ شبیه ِ رنگ ِ زرد نورِ خورشید نیست، رنگ ِ نور قوی بود، خودش رو به خوبی نشون می داد. اصلن شاید همین هم باعث شده بود صحنه باشکوه تر بشه. حجم ِ صدای چلوها هم مطمئنن توی این حس ام بی تاثیر نبود.

محو ِ چیزهایی که می دیدم و می شنیدم شده بودم. هیچ تصور ِ درستی از زمان توی اون لحظات نداشتم، اصلن نمی تونم بگم اون لحظات چه قدر طول کشیدن. محو شده بودم، محو ِ صدا و تصویر. یه خلسه ی بی نقص و عالی.

بعد از یه مدت صدا یه کم افت کرد، ریتم ِ چلوها کندتر شده بود، شعاع های نور هم کم کم قوی تر شده بودن. تو این مدت دیگه نورها نواری شده بودن نه شعاع. نوارهایی که دیگه قطع هم نمی شدن، فقط امتدادشون عوض می شد. توی مزرعه پیچ و تاب می خوردن، انگار دارن با صدای چلوها می رقصن. آهنگ که افت کرد روشنایی هم افت کرد، تا زمانی که یه صدای ِ خیلی بم به صورت ِ کاملن ناگهانی شروع کرد به رقصوندن نوارهایی زرد رنگ. اما این بار نورهای زرد رنگ از هر جایی که رد می شدن از خودشون رد پا باقی می ذاشتن. نور ها به هرجایی که می تابیدن یه شعله ی آتیش اونجا شروع می شد. شعله ای که اول کوچیک بود و کم کم بزرگ تر می شد. زیاد طول نکشید تا تمام ِ مزرعه شروع بکنه به سوختن. اینکه می گم زیاد طول نکشید به این خاطره که حالا دیگه می تونستم زمان رو حس کنم. دیگه هیچ اثری از اون آرامش نبود، اما هنوز هم حس ِ خوبی به دنیای اطرافم داشتم. زیبایی اش من رو مسحور می کرد. زیبایی ِ شعله های آتیش ِ نارنجی رنگ طوی پس زمینه ی کاملن سیاهی که نورهای زرد رنگی هم بینشون می رقصیدن. صحنه ی دیوانه کننده ای بود، زیبا، زیبا تر از اونی که بتونی فکرش رو بکنی.صدای آتیش هم به پس زمینه ی موسیقی اضافه شده بود، تا اون لحظه فکرش رو هم نمی کردم صدای سوختن انقدر قشنگ باشه. شعله های آتیش کوچک ترین ترسی درت به وجود نمی آوردن ، انگار اونها رو از خودت می دونستی ، حس می کردی انگار از جنس ِ خودتن و به همین خاطر ترسی از آسیب شون نداشتی، هرچند دیگه از اون آرامش خبری نبود. آرامشی که حق داشتی واسش حس ِ دلتنگی داشته باشی.”

پی نوشت: متن ِ بالا در ادامه ی مجموعه داستان کوتاه های پیوسته ای بود که عمدتن حدود سه سال ِ پیش نوشته شدند، و درک ِ آن تا حدود ِ زیادی منوط است به قسمت های قبل مخصوصن اولین کار ِ آن مجموعه. اما احساس کردم کار به تنهایی هم، با مقداری دستکاری در متن، خوانش پذیری ِ لازم برای ارائه را داراست. قبلن در آدرسی که روی پرشین بلاگ داشتم چندتا از کارهای این مجموعه را گذاشته بودم که فیدبک ِ مناسبی نداشت.

پی نوشت دو : حذف شد.

پی نوشت سه: لینک ِ دانلود ِ بالا در واقع شامل ِ دو قطعه موسیقی است که با سکوتی از هم جدا شده اند. سنتی که شامل ِ حال ِ دو آهنگِ آخر ِ هرکدام از  آلبوم های گروه ِ آپوکالیپتیکا  می شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: