گفتار در باب ِ عشق بازی ِ دیوید لینچ و فیلم هایش


یه عادتی دارم، عادت ِ بدی هم هس، اینه که هیچ جوره راه نداره متنی رو که نوشتم دوباره بردارم ویرایش کنم … خیلی کم پیش می یاد. حالا چه امتحان باشه چه متنای بلاگ چه متنایی که این ور اون ور می فرستم … ویرایش تو کار ِ ما نیس … حتا الک هم که می گفت فلان جای نوشته ات رو حذف کن دوباره بهم بده یا روی فلان جا بیشتر کار کن برام بفرست اینکار رو نمی کردم. یه ذره باهاش ور می رفتم دوباره همونو می دادم بهش … می گفت پسر بهت گفتم رو اینجاش بیشتر کار کن. ورداشتی یه جمله اضافه کردی همش دوتا هم ویرگول به قبلش اضافه کردی که چی؟ می گفتم همینه! اونم چاپ نمی کرد ، آخرش هم که دعوامون شد از خیر ِ من یه نفر گذشتن … بچه هم که بودم واسه خودم قانون گذاشته بودم ، آخر ِ امتحان ها فقط حق داشتم دودوتا چهارتا ها رو چک کنم ، حق نداشتم به راه ِ حل دس بزنم … چون اگه این قانون نبود حتمن راه ِ حل هام رو عوض می کردم، رد خور نداشت. امکان نداشت راه ِ حل ِ ده دیقه پیش ام به نظرم درست یا قشنگ بیاد … برا دایره المعارف هم که مینیمال فرستادم ، منشیه زنگ زد گفت این طولانیه کوتاه ترش کن، گفتم نمی تونم خراب می شه. گفت خو بشه این طولانیه باید کوتاهترش کنی. گفتم اینو نمی تونم کاری کنم، وایسین یکی دیگه میل می کنم براتون. گفت تا پنجشنبه بیشتر وقت نداریا، می خواییم بدیم برا حروف چینی. گفتم باشه، اون هفته امتحان موازنه جرم و انرژی داشتیم . با اون اصغر ِ بی شعور. اما نشستم پای این کار … مهم بود واسم ، فک می کردم آدم شدم آخه! … خلاصه … حاشیه نرم باز … ویرایش چیزی نیس که بتونم از پسش بر بیام ، نه به خاطر اینکه سطح سوادم بالاتر نرفته، نه به خاطر ِ اینکه مغرورم، یا وقتشو ندارم ها … به خاطر ِ اینکه هرچیزی می نویسم در فاصله ی یه هفته ازش متنفر می شم … می گم این چیه! مسخره است! ریدم! بوده مطلبی که تو نتز گوشی ام نوشتمش اومدم خونه تایپ اش کنم خوشم نیومده، تایپ که نکردم هیچ زدم نت رو هم پاک کردم … حالا اون لحظه اول ارگاسم شده بودم ها … اما بعدش حالم بهم خورده.

یه زمانی یه رفیقی داشتیم ازین مجازی ها!! آرش ، کمک ام می کرد ، کتاب متاب معرفی می کرد … اتفاقن برعکس بیشتر رفیقام، اون باهام مث ِ پدربزرگ ها صحبت می کرد، از قماش ِ خودمون بود هرچی باشه ! اون بیست و هفت سالش بود من هیجده اگه اشتباه نکنم … خلاصه ، به هر صورت، می گفت خوب می نویسی ولی باید با متن هات عشق بازی کنی … می گفت کتاب ِ خودمو یک سال داشتم باهاش ور می رفتم ، تازه بعدش هم کلی با ویراستار سر و کله زدم … می گفت عشق بازی کن با داستان هات ، با آدم هاش … بعدش یه روز پریود شد اثرات ِ خودشو از تمام ِ دنیای مجازی پاک کرد … تو بلاگش هم یه پست گذاشت گفت فک کنم نارسیسیست شدم از بس استاتوس می ذارم تو فیس بوک که این طوریم، اون طوریم … دلیل نداره هی به بقیه بگم این طورم اون طور که، یحتمل نارسیسیست شدم … پریود شده بود فک کنم، اما من نمی فهمیدم که! الان خودمم پریود می شم می فهمم … خولاصه، می گفت باس عشق بازی کرد با داستان ها، باس هرکدومشون ده تا ورژن داشته باشن … اما من نمی تونم ، نمی تونم آقا، نمی شه نخواه … اه … حالم بهم می خوره ازشون عشق بازی کیلو چنده؟ … چندشم شد اصلن برین گم شین … اه

حالا چی شد اینو گفتم؟ الان نشسته بودیم آرشیو خوانی … یه مدته حرف هس واسه زدن اما گفتنمون نمی یاد، یعنی با کی برد نمی یاد، باس حرف بزنیم … اینجور وقت ها می رم آرشیو خوانی ، شاید بشه یه دستی تو اونها برد … خلاصه ، نشسته بودیم سر ِ کارای قدیم … یه چیزی خوندم دیدم هنوزم واسه ام ارگاسم می یاره … خیلی حال کردم … اون موقع جوون بودیما ، جاهل بودیم ، انقد بی سوات بودیم نمی دونستیم از پس ِ چی بر می یایم از پس ِ چی برنمی یایم … اما هنوزم واسمون ارگاسم می یاره … عند ِ سایکوئه ، یعنی دویدم رفتم ته ِ سایکو وایسادم دارم دس تکون می دم واسه لینچ … اصلن اون سی صفحه کافیه که ازین به بعد همه بهم بگین لینچ … بگین شاینینگ … نه همون لینچ بهتره … اصلن من ازین به بعد لینچ ام … معرفی می کنم … آقایون خانوما : دیوید لینچ، دیوید لینچ : آقایون خانوما

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: