بیرون بوده گی


یادم نمی یاد بین ِ کارهایی که خوندم جایی کسی ازین واژه استفاده کرده باشه. اما خودم حداقل دردو زمینه ازش استفاده می کنم. یکی اش که الان قصد ندارم ازش حرف بزنم زمانیه که خودتون رو خارج از خودتون احساس می کنین. تقریبن به عنوان ِ معادل ِ فارسی ِ اون چیزی که تو روانپزشکی بهش می گن depersonalization.

دومین مورد، زمانیه که برای احساس ِ «زنده گی» به عاملی بیرونی محتاج می شین. یا زنده گی ِ خودتون رو به خارج از خودتون مربوط می دونین. ( برای زنده گی همون طور که از رسم الخط ِ متفاوت با زندگی استفاده می کنم مفهوم متفاوتی هم در نظر می گیرم). این نیازیه که باید درکش کنین و توضیح اش برای من واقعن سخته. اما جاهای متفاوتی دیدم که ازش صحبت شده. چند باری توی بلاگ ها متن هایی رو خوندم که حس کردم طرف باید توی اون لحظه بیرون بوده گی رو تجربه کرده باشه. بهترین توصیف اش رو دقیقن یادم نیست تو چه کتابی خوندم. داستان ِ یه سرباز ِ «ویران شده» بود که دچار ِ بیرون بوده گی می شد. از عصر ِ اون روز صدای شلیک و انفجار ها قطع شده بود و سرباز با تمام وجودش آرزو می کرد صداهای جنگ برگرده. می گفت به اون ها احتیاج داره تا حس کنه زمان بیرون از خودش همچنان جریان داره، تا حس کنه هنوز هم زنده است، حس کنه زندگی اطرافش هم جریان داره. با باقی ِ سرباز ها حرف می زد، سیگار می کشید، غذا می خورد، اما همه ی این ها حس ِ زنده بودن رو بهش نمی داد. این جور مواقع با وجود اینکه نفس می کشین، حرف می زنین، فکر می کنین، اما یه احساس ِ خیلی قوی بهتون می گه زمان متوقف شده، زنده گی ( زنده بودن ِ) تون ازتون گرفته شده، حتا گاهی اوقات زنده گی در اطرافتون هم متوقف شده، دیگه زنده گی ای اطرافتون جریان نداره. حسی که غالبن با یه جور ترس و دلهره همراهه. این دلهره تقریبن هر وقتی که با یه خلا تو زندگیتون طرفین هست.( خلا ناشی از حذف ِ خدا، از دست دادن خانواده و …) بعضی ها انقد قوی هستن که بتونن چند وقتی تحمل اش کنن، تا وقتی که اون خلا براشون عادی شه، اون وقت اون دلهره هم از بین می ره. بعضی ها هم بلافاصله اون خلا رو پر می کنن. به هر صورت بیرون بوده گی هم همچین ترسی رو با خودش همراه داره.

وقتی دچار بیرون بوده گی شین با هیچ کدوم از اعمالی که به خودتون مربوطه ( نفس کشیدن، حرف زدن، حس ِ درد و…) نمی تونین از خودتون دورش کنین. نیاز به یه عامل ِ بیرونی پیدا می کنین. به یه عامل ِ بیرونی « محتاج » می شین تا این حس ِ بیرون بودن از « زمان-زنده گی» رو از بین ببرین. برای خود ِ من اغلب اوقات صدای ِ اتوبانه که کمک ام می کنه. شانس ام طوری بوده که همیشه زمانی این حس اومده سراغم که نصفه شب بوده و سکوت همه جا برقرار. اتاقم هم طوریه که اگه پنجره رو باز کنم و محیط هم سکوت محض داشته باشه می شه صدای ِ محو ِ اتوبان رو شنید، با صدای ماشین هایی که نزدیک می شن تا صداشون به یه ماکزیمم برسه و بعد هم دور می شن. صدایی که کمکم می کنه به زنده گی برگردم.

اطلاعات ام کمتر از اونه که بخوام از دلایل این اتفاق صحبت کنم، یا ازینکه چه مواقعی این حس می یاد سراغ ِ آدم ها. اما اگه بخوایم بین این دو نوع ِ بیرون بوده گی شباهت هایی در نظر بگیریم می شه از اثرات ِ تروما های بزرگ در نظرشون گرفت. حدسی که با تجربه های شخصی ِ من و اتفاقات ِ مشابهی که توی کتاب ها خوندم هم می خونه.

* : پی نوشت: این متن یه جورایی یه مقدمه یا توضیح بود برای این روزنوشت، که ترجیح دادم جداگانه نوشته شه.

Advertisements

یک پاسخ to “بیرون بوده گی”

  1. […] یه بار دیگه یکی از اون تجربه های بیرون بوده گی ام رو داشتم. این بار اما یه ذره فرق داشت. این بار حس ام […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: