هشت تا سی ثانیه


1

تو خونه تنهام ، همه ی برق ها خاموشه و ساعت هاست که گیتار الکتریک یه نعره ی ثابت رو می زنه، گرممه ، پشتم یه تیکه عرقه، اما پا نمی شم کولر رو بزنم.

چشمام درد گرفته ، وقتی پلکم رو می بندم احساس می کنم زیر ِ پلک ها کوره ی آدم سوزیه. ساعت هاست که دارم می خونم ، تنهایی های بقیه رو ، بیچارگی هاشونو ، امید ِ شونو ، نا امیدیشونو ، حس و حال های خوبی که واسشون غریبه رو! گه گداری هم شعر هاشونو ، نوستالژی هاشونو، فحش ها شونو. دعا دعا می کنم این فید ها تموم نشه.

2

« نام: خس، شهرت: خاشاک، تاریخ تولد: 22 خرداد88،  طلب: رای به یغما رفته، بدهی: خون خود برای کمی آزادی، وارث: مردم ایران ». روی ِ پلاکاردی که دست ِ یه پیرمرد ِ پنجاه ساله است.

3

تحمل این یکی رو دیگه نداشتم ، فکر کنم چهار پنج دیقه طول کشید، و این خیلی زیاده ، سی ثانیه اش هم کافیه که تا آخر ِ روز حالمو خراب کنه ، که اشکم رو بیاره تا دم ِ در ِ چشمم، و بعدش اینکه ماه هاست نتونستم گریه کنم رو مثل ِ پتک بزنه تو مغزم. متلاشیم کنه ، به این دلیل ِ ساده که مدت هاست نمی تونم گریه کنم. دلم می خواد به خاطر اینکه نمی تونم گریه کنم گریه کنم.

تا امروز تو خونه نیومده بود سراغم. بیشتر توی خیابون ، گاهی همین طوری بدون ِ اینکه کسی از پیشم رد شه و گاهی هم با رد شدن ِ یه نفر که بدنش عطر ِ خاصی می داده. اما این بار تو خونه این بو رو شنیدم ، برای چیزی حدود چهار پنج دیقه. چهار دیقه یعنی هشت تا سی ثانیه. هشت تا.

4

تلفن زنگ می زنه ، جواب نمی دم. از داد و هوار ِ پشت ِ پیغام گیر بر می یاد که این چندمین تماسه و دفعات ِ قبل صدا تو صدای موزیکم گم شده. از اینجا تا تلفن حدود ده یازده قدمه ، دست ِ کم از کنار ِ سه تا کلید ِ برق رد می شم، اما اجباری حس می کنم به این که وضعیت ِ خونه رو همین طور حفظ کنم. تو راه پام به یه لیوان می خوره و سردیشو زیر پام حس می کنم. چایی بوده احتمالن که نصفه رها کردم. گوشی رو که بر می دارم تقریبن نمی شنوم حرف های اون ور ِ خط رو. برای جواب ندادن های قبلیم دلیلی ندارم. اصراری هم از اون طرف برای شنیدن توجیه ام نیست. من حواسم به موزیکه:

We are Celebrating the sorrow …

صدای پای لختم رو موزاییک که داره با موزیک وظیفه ی ازلی و ابدیش رو انجام می ده، از صدای اسپیکر ها قوی تر شده.

5

برای چندمین بار به این فکر می کنم که چی شد که اختیار ِ «حافظه» ام از دستم دررفت. دست ِ کم فقط چهار پنج بار در این مورد نوشتم و هنوز هم ذهنم درگیرشه. الان دیگه می تونم بگم مدت هاست که «حافظه» اون طور که بقیه دارن ندارم. خاطرات ِ من همه شون دست کاری شده ان. ذهنم پر از خاطراتیه که هرگز تجربه شون نکردم. پر از تجربیاتی که تیکه تیکه شدن و مثل ِ یه کولاژ یه خاطره رو تشکیل دادن. حافظه ام پر از تجربیاتیه که قسمت ِ منطقی و رئال ِ ذهنم می گه نمی تونم در اون موقعیت بوده باشم، اما اونها زنده ترین خاطراتم شدن. گذشته از اون خاطراتی که ریشه در یک تجربه ی بیرونی داشتن هم همه شون دست کاری شدن. قسمت هایی شون حذف می شن و حس هایی بهشون اضافه می شه. حس و حال ِ تعریف ِ دوباره ی اتفاقاتی که واسه حافظه ام افتاده رو ندارم، قبلن زیاد ازش نوشتم. ترجیح می دم تمام ِ حواسم رو بدم به زوزه های گیتار.

6

چهار دیقه یعنی هشت تا سی ثانیه. هشت تا، هشت.

7

گاهی با خوندن ِ بعضی ازین پست ها انقد کیف می کنی که نمی دونی چندتا آفرین و احسنت باید بگی تا خیالت راحت شه! نوشته : «می‌گویی یک بار بازجوی‌ت‌ از من پرسیده‌است و تو جواب داده‌ای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و …
من بقیه‌ی حرف‌هایت را نمی‌شنوم. غرق می‌شوم در لذتِ از «مسایل شخصی» تو بودنم.» یا مثلن این یکی. این ها رو آدم می خواد طلا بگیره قلمشونو.

8

صدای در بدون ِ شک بدترین اتفاقی بود که می شد بیفته. این که یکی از این تنهایی ِ پر غم ِ لذت بخش ات درت بیاره. بیاد تو از اخبار بپرسه، از این که چه طوری؟ چی کار می کنی ؟ برت گردونه به زندگی ِ عادی، بدترین اتفاق ممکنه. در رو باز می کنم. مکالمات عادی رو فاکتور می گیرم و جمعیت ِ وارد شونده هم درگیر تر از اونی هستن که زیاد گیر بدن برای جواب سوال هاشون. بدی شون فقط  در روشن کردنه چراغ هاست و صدای اخباری که نود درصد خبرهاش چیزی غیر از » به تخمم» رو به ذهنت نمی یاره. البته مجبورم صدای این «سوهان ِ روح» رو هم کم کنم. پس اون واژه ی «فقط» که اون بالا نوشتم اضافه بود.

به این فکر می کنم که چقد آدم های کمی هستن که تنهاییت رو بزنن و در عین ِ حال تنهات نگه دارن. انقد کم که تو این بیست سالی که زندگی کردم، تو این دست ِ کم سه سالی که توی تمام ِ کروموزوم ایکس ایکس دارهای دور و برم دنبالشون گشتم فقط یه نفرشون رو دیدم. نمی دونم این که کسی رو پیدا کنی که وقتی کنارته حس کنی هنوزم فقط خودت اونجا هستی یه ایده ی ایده آلیستیه که هیچ وقت نمی تونم واسش نمونه ای پیدا کنم یا نه؟ کسی که وقتی باهاش حرف می زنی حس ِ گفتگوی درونی بهت دست بده. کسی که بتونی انقد اعتماد کنی که هشیاریت رو بُکـُشی تا اون ناخودآگاهت رو واکاوی کنه، کالبدشکافی کنه.

9

غلط های تایپی ِ آخر ِ این پست و باقی ِ پست های این مجموعه از خود ِ نوشته ها واسم مهم تر بود. این ها رو فقط من می فهمم. من که » امیر بازم زدی کانال دو، فارسی حرف نمی زنی ها! یه جور بگو منم بفهمم» شنیدم. من که بارها و بارها مجبور شدم متن هایی رو بازنویسی کنم که وسط هاش جای حروف یه سری خطوط کج و معوج بودن که شبیه ِ هیچ کلمه ای نبوده. این غلط های تایپی ِ مکرر یعنی حال ِ ناخوش ِ نویسنده در اون لحظات. یعنی خاطراتی که انقدر هولناک بودن که با یادآوریشون چنان حواسش از نوشتن پرت می شه که توی هر خط دوسه تا غلط داره. این که می گم هولناک منظورم به هیچ وجه منفی نیست ها. هولناک ، حداقل برای من ، یعنی اون چه که تاثیر ِ شدیدی بر آدم بذاره. از خود بی خودی اینه و کاملن در برابر ِ این احمق هایی که بعد از برنامه ی نوروزی V.O.A پاره پاره می نویسن که مثلن «غزل پست مدرن» نوشته باشن قابل تشخیصه، یا حداقل واسه من قابل ِ تشخیصه.

10

تو اون چهار پنج دیقه تا جایی که می شد فقط هوا رو کشیدم داخل. دلم می خواست بدن ام یه

open system -steady state steady flow

بشه . دلم می خواست یکی یه سوزن بزنه به شش هام تا اون همه هوایی که توشون محبوس شده بود از پایین خارج بشه و بتونم از بالا باز هم اون بو رو بکشم داخل. چهار دیقه بود، چهار دیقه. یعنی هشت تا سی ثانیه. دویست و چهل ثانیه ی کامل

11

معمولن به فاصله ی چند روز از نوشتن ِ هر مطلبی ازش متنفر می شم. دست ِ خودم نیست اما وقتی برمی گردم می خونمش به نظرم بچه گانه می یاد، بدفـُرم می یاد، یا شتاب زده. به همین خاطر هم به ندرت کار ِ ویرایش شده دارم. حتا واسه خودم قانون گذاشتم که چند ساعت بعد از پابلیش ِ هر پستی دیگه حق نداری دیلیت اش کنی ، وگرنه الان بلاگ چهار پنج تا پست بیشتر نداشت. اما نمی دونم چی شده که الان دائم تو فکره این پست ام. اون روز فقط تو فکر ِ محتوا بودم، فقط! الان یه جورایی دارم می سوزم ، کاش رو فرم اش هم یه کم کار می کردم. از محتواش خیلی راضی ام، و این اتفاقیه که خیلی کم می یفته. اما فـُرم اش نه. روون نیست، موقع خوندن پر از دست اندازه ، باید با کلمه هاش یه کم بیشتر بازی می کردم. حیف بود.

* پی نوشت : وقتی اتفاقی مثل ِ بند پنجم برات بیفته مرز ِ روزنوشت و باقی متن هات کم رنگ می شه. هیچ چیز حقیقت ِ محض نیست ولی همه چیز ریشه ای در دنیای بیرون دارن.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: