زود آشنای دیر یافته


من سرگذشت یأسم و امید ،

با سرگذشت ِ خویش :

 

می مُردم از عطش،

            سرگشته میان ِ آبی،

            که تنها عطش فزا بود و هیچ.

می مُردم از عطش،

و این مضحک بود:

            که غرق نمی شدم در این آب ِ اینک از سر بالازده

                        – با لبانی خشکیده که تر نمی شدند –

 

من سرگذشت ِ یأسم و امید،

            با سرگذشت ِ خویش :

 

می خواستم به نیمه شب آتش،

                         دو دست را به دو چشم، از کورسو عاریه نوران سپر کرده.

و اینک،

– نوری یافته-

                        به انتظار نشسته ام.

 

من سرگذشت ِ یأسم و امید،

وز سرگذشت ِ من،

            بر نیاید، جزآنکه امروز می کنم.

پی نوشت یک : یکی از "بازی" های جدیدم این شده که با قسمتی از شعر ِ دیگران – بزرگان- ، متنی نو بنویسم.(که گمان نکنم بازی ِ نا آشنایی باشد.) با این توضیح که در این کارها هیچ قیدی برای وفاداری به معنای کار ِ اصلی حس نمی کنم. به هر شکل، این شعر بازی ای بود با یکی از "شبانه" های شاملو که می توانید آن را اینجا بخوانید. در ضمن قبلن این پست هم در شطحیات شبانه از سری ِ همین بازی منتشر شده بود.

پی نوشت ِ دو : عنوان بندی ِ شعر هم از شاملو است، از میان ِ یکی دیگر از کارهایش.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: