گفتار در عطا و لقای خود آگاهی


راهنمایی که بودیم یه کلاسی داشتیم به اسم ِ کلاس ِ جیم ، بعدن حدس زدیم احتمالن باید منظور از جیم جنگولک بازی باشه. یکی از برنامه های اون کلاس مجبور کردنمون بود به خوندن ِ یه سری کتاب، و یکی از اون کتاب ها هم در مورد افسانه ای بود به اسم نارنیا ( که چند سال بعدش برنامه کودک هم فیلمش رو داد ) من هیچ وقت کتاب ها رو نمی خوندم و فقط ورق می زدم که بدونم داستان حول و حوش چیه ، یه جای اون افسانه یه قومی بودن که نفرین شده بودن. بعد از پایان ِ یه جنگی در حالی که باقی ِ موجودات گند و گوه و لجن می دیدن و لاشه ی گندیده اما افراد ِ اون قوم داد می زدن : وااای این چقدر خوش مزه است ، وای عجب شراب گوارایی ، و با حرص و ولع اون گند و گوه ها رو می خوردن و به نظرشون بهترین غذاها می یومد.

گاهی ، – توی بهترین اوقات ِ زندگیم معمولن -. یه لحظه، فقط یه لحظه چشمم رو باز می کنم می بینم دور و برم تمامن گند و گوهه ، می بینم دارم تو گوه غلط می خورم….. تا چند لحظه قبلش در اوج ِ لذت بودم ِ احساس می کردم که دارم بهترین لحظات ِ زندگیم رو تجربه می کنم ، اما چشمم رو که می بندم و باز می کنم می بینم اون چه که فکر می کردم بهترین لحظات ِ زندگیم رو بسازه در واقع یه تیکه گوه ِ اسهالی ِ خونی بوده که داشتم می لیسیدمش …… مثل همون قوم در حالتی که در عرض ِ یه لحظه بینا شده باشن ….. بعدش بار ها و بار ها چشمم رو باز و بسته می کنم بلکه این گند و گوه ِ اطرافم رو نبینم ، که زندگیم به همون خوبی و خوشی ِ گذشته شه اما نمی شه دیگه ، این فرآیند برگشت ناپذیره

توی تمام ِ لحظاتی که حس ِ خوبی نسبت به زندگیم دارم همواره این ترس همراهمه که نکنه یهو چشمم رو که می بندم تا یه پلک بزنم این طوری شه. با ترس و لرز می خوابم ، از فکر کردن می ترسم ، از عمیق شدن می ترسم. از اینکه نسبت به وضعیت ِ حال ام آگاهی داشته باشم . اما اکثر ِ اوقات دیر یا زود یه بار که چشمم رو بستم و باز کردم : بووووم. همه چی بر باد رفت. نه که فکر کنین ناراحتم از بر باد رفتن ِ اون دید ها….. نه اتفاقن چون در اون لحظه در مرحله ی بعد از آگاهی قرار دارم و دیگه کوچکترین حس ِ مثبتی نسبت به اون صائقه ی پیش ران ِ گذشته ام ندارم. حالا دیگه می دونم اون غذای خوش مزه چی بوده و از این که دیگه نمی خورمش خوش حالم….. اما نمی تونم هم کتمان کنم که تا پیدا کردن ِ صائقه ی بعدی – که گاهی دو روز هم طول نمی کشه و گاهی چند ماه – در حالت ِ نامناسبی از زندگی قرار می گیرم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: