قطار به موقع رسید


آندره آس چنان رنج می کشید که نمی توانست گریه کند، اولینا با خودش فکر کرد دردهایی در این دنیا هست، به آن عظمت که دیگر در برابر آنها از اشک کاری ساخته نیست. […] آندره آس آهسته می گوید : » بله » در صدایش هیچ احساسی وجود ندارد، مثل اینکه این صدا از گلوی مرده ای بیرون می آید. » بله، آنقدر دوستش داشتم که حاضر بودم روح خودم را بفروشم و در عوض ثانیه ای لبهایش را روی لبلهای خود احساس کنم. این نکته را هم درست حالا می فهمم، اینجا، [ در این اتاق فاحشه خانه ] و در همین لحظه ای که تو داری از من این سوال را می پرسی و شاید بهتر بود که هیچ وقت به آن پی نمی بردم…. می توانستم فقط برای اینکه حاشیه ی دامن او را موقع پیچیدن از گوشه ی خیابان ببینم دست به جنایت بزنم. فقط چیزی، چیزی واقعی و قابل لمس. و هر روز دعا کرده ام، او را ددعا کرده ام.[ اما ] همه ی این حرف ها دروغ بود، خود فریبی بود، چون خیال می کردم فقط روح او را دوست دارم. تنها روحش را! و حالا دلم می خواهد که کاش همه ی این هزار دعا را به قیمت یک بوسه، فقط و فقط یک بوسه از لب های او فروخته بودم. این را حالا می فهمم. » یک دفعه از جا بلند می شود و اولینا خوشحال است که صدای آندره آس باز جنبه ی انسانی به خود گرفته است، صدای انسانی که رنج می کشد و زندگی می کند.

قطار به موقع رسید، هاینریش بل ، کیکاووس جهانداری، صفحه ی 142

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: