Scarified


چند ساعتی بود تو تخت خوابم دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم… خوابم نمی برد … هوای اتاق به نظرم دم کرده و مریض می یومد … آدم هایی که مریضن نفسشون دم کرده ، سنگین و گرم می شه … بوی خاصی هم می ده و حالا من همه ی این خصوصیت ها رو تو هوای اتاقم حس می کردم … دستم رو دراز کردم و به سختی پنجره ی بالای تختم رو باز کردم … دلم نمی خواست بلند شم … پنجره که باز شد نسیم خنکی به صورتم خورد که برام لذت بخش بود … باد کمک ام کرد و باقی مونده ی پنجره رو هم که دستم نمی رسید بازش کنم باز کرد … حالا هوای سرد به سینه ام هم می خورد … خلاصه از دست این توده هوای گرم و دم کرده ی دور و برم خلاص می شدم
گاهی وقتی جهت باد یهو عوض می شد دونه های ریز و سفیدی هم با خودش می آورد تو … بیرون برف نمی اومد اما وقتی توی کوه برف می یاد گاهی باد دونه های ریز تر برف های کوه رو می یاره پایین … دونه های ریز گرد و غبار مانند … هر بار که با افتادن یکی از اون ذرات گرد و غباز روی زخمم می افتادن یه حس دوگانه بهم دست می داد … یه جور حس درد توام با لذت … از طرفی زخمم می سوخت و از طرفی هم این سوزش چیزی فراتر از لذت حسی نزدیک شعف رو توم به وجود می یاورد… این که بدنم برای یه لحظه از اون حس کرختی در می یومد لذت بخش بود و بهتر و بیشتر از اون لذتی بود که از فرو رفتن دوباره ی بدنم تو مرداب ِ کرختی بهم دست می داد.
احساس می کردم این باد کلمه های مُهمَل و بی معنی ای هم که از ظهر تا حالا داشتن تو سرم وول می خوردن رو دور می کنه … این که نمی تونستم بین این کلمات رابطه ی منطقی پیدا کنم و نمی تونستم هم از مغزم پاکشون کنم داشت دیوونه ام می کرد … رها شدن از شرِّ شون برام مثل یه رویا بود … رویایی که این باد بهم می داد.
خیابون ها هم مثل خونه کاملن توی سکوت فرو رفته بودن هیچ صدایی نبود غیر از صداهای دور و گاهن محو اتوبان … ماشین هایی که دونه دونه رد می شدن و می شد ردّ ِ رفت و آمدشون رو با زیر و بم شدن صداشون گرفت … این صداها کمک ام می کردن که بیشتر توی مرداب کرختی ام فرو برم … چقدر خوبه که شب ها اتوبان ها خالی نمی شن … چقدر خوبه شب ها همه جا ساکت می شه و می شه صدای اتوبان رو شنید.
چقدر خوبه که آدم مسخ شده، با ذهنی خالی از هرگونه تفکر ، توی تاریکی دراز بکشه و باد سردی به صورت و سینه اش بخوره که نفس های گرم و مریضش رو ازش دور کنه

پیش پی نوشت : این توضیحات رو ترجیح می دادم قبل از متن نوشته بذارم اما تجربه ام می گه چنین کاری خواننده های وبلاگی رو از روی پست رد می کنه … این پست از لحاظ ساختاری باید در صفحات مربوط به صحنه ها ی بلاگ ام قرار می گرفت. که مخصوص نوشته هایی کوتاه است که فاقد سیر داستانی اند و صرفن توصیفاتی از لحظه ای خاص یا منظره ای خاص اند و بیشتر به قصد اتود زدن …سبکی که آقای دولت آبادی آن را » نما – داستان » می نامند … اما حجم پانصد کلمه ای متن آن را در مرز مینی مال قرار می داد و باعث شد تصمیم بگیرم جزء پست های بلاگ قرار بدهمش … اما در هر صورت این موضوع ماهیت تمرینی اش را از آن نمی گیرد. در طول متن چند نقطه ی مناسب برای پایان داستان بود که بنده هم به وجود آن ها واقف بودم اما به دلیل ماهیت تمرینی ترجیح دادم توصیفات را ادامه بدهم.
پی نوشت : چند روز پیش به طور اتفاقی طی شرطی با یکی از دوستان متوجه شدم Scarified اشتباه دیکته ای از کلمه ی Sacrificed نیست. To Scarify به معنی خراش دادن و زخم سطحی ایجاد کردن است. احتمال دادم شاید شما هم ندانید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: