Wounds Wide open


دلم خواب مي خواد … خيلي وقته نتونستم مثل آدم بخوابم. دلم مي خواد يه شب هم كه شده به موقع بخوابم، يه بار هم كه شده، حتا براي يه بار، صبح كه از خواب پا مي شم خستگي ديشب همراهم نباشه. اما هرروز صبح بايد همون باري كه ديشب رو دوشم بود رو رو شونه ام حس كنم، هرروز صبح بايد بار شب قبل رو بردارم بذارم رو شونه ام و تا شب حملش كنم و شب سنگين تر از شب قبلش به اميد اينكه خواب اين بار خستگي رو كم مي كنه بذارمش يه كنار و فردا صبحش بي اينكه حتا گـِــرمي سبك تر شده باشه برش دارم، حتا گاهي انگار توي همون مدت شب هم گرد و خاك به خودش مي گيره و سنگين تر مي شه … دلم خواب مي خواد، حتا شده واسه يه شب.

مدت هاست كه رخت خوابم سرد شده، يه مدت مي گفتم انگار توي تشك و لحاف جاي پشم يخ فرو كردن اما الان ديگه اين تشبيه هم جواب نمي ده. رخت خوابم به گرماي بدن يه زن احتياج داره. مهم نيست كه اون يه جايه ديگه ي اين شهر حدود هفت هشت كيلومتر اون طرف تر باشه، يا حتا تو يه شهر ديگه چهارصد و پنجاه و سه كيلومتر اون طرف تر. مهم نيست حتا يه بار هم كنارت نخوابيده كه هيچ حتا يه بار هم نتونستي درست و حسابي تو آغوش بگيريش، اين ها مهم نيست، همين كه مي دوني كسي هست كه دوست داشت تو همين بستر در حالي كه پاهات رو دور پاهاش حلقه كردي و دستت رو دور بدنش ، خوابيده بود واست كافيه كه بسترت رو گرم حس كني. گرمايي لذت بخش، از جنس همون گرماي شرمي كه تو بدن دختري كه براي اولين بار بدنش رو لمس كردن به وجود مي ياد. اما حيف كه از لحظه اي كه حس مي كني ديگه امشب آرزوي خوابيدن توي اين بستر رو نداره يا اينكه آرزوي خوابيدن توي اين بستر رو با يه بستر ديگه به اشتراك گذاشته حتا اگه اون بستر هاي ديگه فقط يه دونه باشن، حيف كه درست از اون لحظه ديگه اون گرما رو تو بستر خودت حس نمي كني. و حاشا كه معتاد بشي به اين گرما، حاشا كه معتاد بشي به اين كه موقع خواب گرماي فرد ديگه اي رو تو بسترت حس كني و دستت رو دور بدنش. ديگه نمي توني بدون اين گرما بخوابي. حتا يه شب. حتا گرمايي هم كه از اصطكاك وول خوردنت تو رخت خواب به اميد به خواب رفتن به وجود مي ياد نمي تونه واسه خوابيدن كمكت كنه.

همه ي آنچه تا الان گفتم اگه يه زخم سر باز بزرگ باشه، با دهانه اي كه انقدر باز و گشاده كه مشت هاي كوچيك همون معشوقه ام مي تونن از سرماي زمستان به داخلش فرار كنن. عطش ام به بوييدنش اون فواره اي يه كه از وسط اين زخم سرباز فواره مي زنه و ابرهاي نيمه شبي ِ زمستون رو سرخ مي كنه تا مثل تويي سرش رو بالا كنه و اين ابرهاي سرخ ِ مخملي ِ نيمه شب رو آبستن ِ برف بدونه.

* در همين زمينه شعر خدايي را بخوانيد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: