برگی از یک نوشته


یک سال پیش شدیدترین وسوسه ام به خود کشی رو تا به امروز تجربه کردم. متن زیر داستان اون شبه با کمی تغییر که بتونه مشخصات یه داستان مینیمال ادبی رو پیدا کنه

برگی از یک نوشته

گاهی ذهن آدم بهتر از دفترچه خاطرات می تونه حوادث رو ضبط کنه، شاید سیر حوادث گم شن اما احساساتت در اون لحظات برای همیشه – و تاکید می کنم همیشه – تو ذهنت نقش می بنده و ازش پاک نمی شه. مثل همین شب یلدای پارسال … یلدای عادی رو نمی گم ها … یلدای من، اونی که فقط ماله منه … اون شب شدیدترین میل ام به خودکشی رو حس کردم.

تجربیات ظهرش رو دوست ندارم الان تو خاطرم زنده کنم، فقط همین که روز خیلی خوبی بود و شدیدن لذت بخش. شب که شروع کردیم اس ام اس بازی لذت لحظاتی که ظهر باهاش گذرونده بودم هنوز زیر زبونم بود. تازه حدود یه هفته بود جواب » بله » گرفته بودم. اس ام اس ها اما هر لحظه بیشتر و بیشتر به اوج می بردنم. لذت بی حد و حصر بود دیگه پام رو زمین نبود، تو آسمون ها سیر می کردم. دیگه هیچ وقت ،  در طول تمام مدتی که باهاش بودم این حد از لذت رو تجربه نکردم. تو چنین وضعی بودم که یهو، در یه لحظه به ذهنم رسید باید خودکش کنم. نباید از این اوج می یومدم پایین. همیشه آرزوی یه پایان به یاد ماندنی و با شکوه رو داشتم. چه موقعیتی بهتر از این می تونست وجود داشته باشه؟

خوب یادمه که حسش یهو اومد …. بدون هیچ پیش زمینه ای، بدون اینکه بهش فکر کنم، مثل نمودار یه موج پله ای. انگار یهو بهم دستور داده بودن. جواب آخرین اس ام اس رو ندادم، پا شدم از آشپز خانه یه لیوان آب آوردم. وقتی برگشتم صفحه ی گوشیم روشن بود. فهمیدم که یه اس ام اس جدید دیگه هم داده اما نخوندمش. خیلی به زحمت تونستم سیانور هایی که از حلی دو بلند کرده بودم رو از مخفیگاه شون در بیارم.  نصفه شب بود و نباید با سر و صدا کسی رو بیدار می کردم که جلوم رو بگیره.  کوچکترین شکی در انجام کاری که داشتم می کردم و می خواستم بکنم نداشتم. حتی تا امروز هم هیچ وقت چنین اطمینانی به درستی کارهام رو تجربه نکردم. حس می کردم هیچ خللی نمی تونه تو تصمیم ام به وجود بیاد.

سیانور رو در آوردم، لیوان رو گرفتم دستم . اما یه لحظه دلم خواست قبل تموم کردن باهاش خداحافظی کنم. دلم نیومد آخرین صدایی که شنیدم صدای اون نباشه. تلفن رو برداشتم خواستم بهش زنگ بزنم اما ترسیدم نتونم جلوی خودم رو بگیرم و از تصمیم ام مطلع شه. اون وقت جلوم رو می گرفت اما من نمی خواستم اسن کار رو بکنه.  خواستم اس ام اس بدم اما قبل از این که New Message  رو باز کنم اون زنگ زد. دکمه ی سبز گوشی رو زدم، گذاشتمش بقل گوشم و گفتم: » خداحافظ» . یهو یه جیغ اون طرف خط گوشم رو کر کرد.  بعد حس کردم تو یه لحظه ذهنم خالی شده. احساس کسی رو داشتم که خوابه و یهو روش آب می ریزن تا بیدارش کنن. بلند می شه تا چند دیقه این طرف اون طرف رو نگاه می کنه و نمی دونه کجاست. انگار منم از خواب بلند شده بودم. انگار مسخ شده بودم و اون جیغ سیلی بود که به گوشم زده بودن تا از اون حال بیام بیرون.

یادم نمی یاد اون مکالمه رو ادامه دادم یا نه، اما فرداش اومد سر کوچه مون. زنگ زد و مجبورم کرد سیانور هام رو براش ببرم. همش رو جلو چشمم تو جوب خالی کرد و بهم لبخند زد. اعتراف می کنم که ازین کارش خیلی عصبانی شدم. گفتم : » من که فقط خداحافظ گفتم چرا جیغ زدی پس؟ مگه فهمیده بودی می خوام چی کار کنم؟ «. گفت : » نمی دونم. دست خودم نبود. دیشب تمام مدتی که اس ام اس می دادیم احساس می کردم تو آغوشتم. اما خداحافظ رو که شنیدم دور و برم یهو سرد شد. دیگه پیشم نبودی، سردم شده بود واسه همون هم جیغ زدم. نمی دونم یه حس بود دیگه. مثل یه سمپاتی. » حرف هاش یه کم رمانتیک ام کرد و آروم تر شدم. پرسیدم: «چی شد که زنگ زدی؟ » این بار هم جوابش همون بود : » یه حس، یه سمپاتی «.

خونه که برگشتم لیوان آب هنوز رو پا تختی ام بود.

م. عاصی

یازدهم دی ماه هشتاد و هشت.دو و سی دقیقه ی بامداد

Share

Bookmark and Share

Advertisements

2 پاسخ to “برگی از یک نوشته”

  1. سلام

    سپاس گذارم از مطلبتون . آنرا خواهم خواند

  2. خیلی عالی نوشته بودین! وسط داستان احساس کردم لازمه که یک خط در میون بخونم تا به آخر برسم. عین این حس رو تجربه کرده بودم. شاید فقط سیانور و تاریخ و چند تا مسئله ی جزئی دیگه توش فرق داشت. به هر حال خیلی خوب بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: