شفق


وانگاه که دیرگاهی بود
کافتاب صبح گاهی بر من تابیدن گرفته بود
نیک می دانستم
شفق را عمری نیست
لیک
بس بهتر می نمود
استادن بر گــُداری لیز
ز فروخفتن به بستر رود خیال
***
وانگاه که
– بی طی شدن ظهر و عصر و شام –
آفتاب ام غروب کرد
به کور سوی مهتاب پناه بردم
به خیال ِ محال ِ غرقه گی در نورش
همان کورسوی محو شده
به گرماگرم نور ِ شفق صبح گاهان
غافل زانکه ناگاه
– و چه نا هنگام-
راه داده است ماهتاب – این روسپی زاده روسپی-
هزاران خوک کور
به بستر کورسو ، روشنایی اش
به بستر کورسو، عاریه روشنایی اش
***
کنون
من
چشم حریصم دوخته بآسمان
بلعنده ی کوچک ترین چشمک ستارگان ام
تا بسازم زآنان
مسحور کننده، آفتاب ها
– چنان که ساختم زآفتاب صبح گاهان-
چرا که عاریه نباشد چشمک های ستارگان
هرچند کوچک است.

م. عاصی
23 آذر ماه هشتاد و هشت

Share

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: