پرنده ای در دوزخ


پرنده ای در دوزخ

نگفتندش : زبان شعله می ليسد پر پاک جوانت را

همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است

نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دریا نيست

همه رنج است و رنجی غربت آلود است

پرید از جان پناهش مرغک معصوم

درین مسموم شهر شوم

پرید ، اما کجا باید فرود آید ؟

نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پيوند

در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر

به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند

خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی

به چشمش قطره های اشک نيز از درد می گفتند ،

ولی زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزویر

تفو بر آن لب و لبخند

پرید ، اما دگر آیا کجا باید فرود آید ؟

نشست آنجا که مرغی بود غمگين بر درختی لخت

سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما

چه داند تنگدل مرغک ؟

عقابی پير شاید بود و در خاطر خيال دیگری می پخت

پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد

غبار و آتش و دود است

نگفتندش کجا باید فرود آید

همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است

دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون

صدف با خویش

دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش

چه گوید با که گوید ، آه!!!!

کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم

چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش

همه پرهای پاکش سوخت

کجا باید فرود آید ، پریشان مرغک معصوم ؟

پی نوشت : مجید تنها کسی بود که وقتی خوندم امسال چی کار کرده این جمله نیومد تو ذهنم.

Another Hero…. Another mindless crime

به امید روزی که….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: