برای خون و ماتیک


برای خون و ماتیک

احمد شاملو – آهن و احساس

 

» گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم »               مهدی حمیدی

 

 

– « این بازوان  ِ اوست

با داغ ِ بوسه ی بسیار ها گناه اش

وینک خلیج ژرف نگاه اش

کاندر کبود ِ مردمک ِ بی حیای آن

فانوس صد تمنا – گــُنگ و نگفتنی –

با شعله ی لجاج و شکیبایی

می سوزد.

وین چشمه سار جادویی تشنگی فزاست

این چشمه ی عطش

که بر او هر دم

حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم آغوشی

تب خاله های رسوایی

می آورد به بار.

 

شور ِ هزار مستی ِ ناسیراب

مهتاب های گرم ِ شراب آلود

آواز های می زده ی بی رنگ

با گونه های اوست،

رقص ِ هزار عشوه ی درد انگیز

با ساق های زنده ی مرمر تراش او.

 

گنج ِ عظیم هستی و لذت را

پنهان به زیر ِ دامن ِخود دارد

و اژدهای شرم را

افسون ِ اشتها و عطش

از گنج  ِ بی دریغ اش می راند….. »

 

بگذار این چنین بشناسد مرد

در روزگار ِ ما

آهنگ و رنگ را

زیبایی و شکوه و فریبندگی را

زندگی را.

حال آنکه رنگ را

در گونه های زرد ِ تو می باید جویَـد، برادرم!

در گونه های زرد تو

وندر

این شانه ی برهنه ی خون مرده،

از همچو خود ضعیفی

مضراب ِ تازیانه به تن خورده،

بار ِ گران ِ خفت ِ روح اش را

بر شانه های زخم ِ تن اش برده!

حال آنکه بی گمان

در زخم های گرم ِ بخار آلود

سرخی  شکفته تر به نظر می رسد ز سـُرخی ِ لب ها

و بر سفید ناکی  ِ این کاغذ

رنگ ِ سیاه زندگی  ِ دردناک  ِ ما

برجسته تر به چشم خدایان

تصویر می شود….

 

***

هی!

شاعر!

هی!

ســُرخی ، سرخی است:

لب ها و زخم ها !

لیکن لبان یار ِ ترا خنده هر زمان

دندان نما کند،

زان پیش تر که بیند آن را

چشم ِ علیل ِ تو

چون « رشته یی ز لولو ِ تر، بر گل ِ انار »

آید یکی جراحت خونین مرا به چشم

کاندر میان آن

پیداست استخوان.

 

زیرا که دوستان ِ مرا

زان پیش تر که هیتلر – قصاب » آوش ویتس «

در کوره های مرگ بسوزاند ،

هم گام  ِ دیگرش

بسیار شیشه ها

از صمغ ِ سرخ ِ خون ِ سیاهان

سرشار کرده بود

در هارلم و برانکس

انبار کرده بود

کـُـند تا

ماتیک از آن مهیا

لابد برای یار ِ تو، لب های یار ِ تو!

 

 

***

بگذار عشق ِ تو

در شعر تو بگرید…

 

بگذار درد  ِ من

در شعر ِ من بخندد…

 

بگذار سرخ خواهر ِ همزاد ِ زخم ها و لبان باد !

زیرا لبان ِ سرخ ، سرانجام

پوسیده خواهد آمد چون زخم های سرخ

وین زخم های سرخ ، سر انجام

افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سرخ،

وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت

تابد به ناگزیر درخشان و تابناک

چشمان  ِ زنده یی

چون زهره به تارک  ِ تاریک  ِ گرگ و میش

چون گرم ساز امیدی در نغمه های من !

 

***

بگذار عشق  ِ این سان

مُردار وار در دل  ِ تابوت ِ شعر ِ تو

– تقلید کار ِ دلقک ِ قاآنی-

گندد هنوز و

باز

خود را

تو لاف زن

بی شرم تر خدای همه شاعران بدان!

 

لیکن من ( این حرام،

این ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،

این بـُرده از سیاهی و غم نام )

بر پای تو فریب

بی هیچ ادعا

زنجیر می نهم!

فرمان به پاره کردن ِ این تومار می دهم!

گوری ز شعر ِ خویش

کندن خواهم

وین مسخره خدا را

با سر

درون ِ آن

فکندن خواهم

و ریخت خواهم اش به سر

خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی….

 

***

بگذار شعر ِ ما و تو

باشد

تصویر کار ِ چهره ی پایان پذیر ها :

تصویرکار ِ سرخی لب های دختران

تصویر کار ِ سرخی زخم ِ برادران !

و نیز شعر ِ من

یک بار لااقل

تصویر کار ِ واقعی چهره ی شما

دلقکان

دریوزه گان

» شاعران «

 

* پی نوشت : این متن رو که خوندم خیلی عصبانی شدم. که دیدم شاملو خو ب جواب این آقایی که خودش رو هم شاعر معرفی کرده داده.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: