مهمان نا خوانده ی دوست داشتنی!!


درباره ی نمایش تیاتر » مهمان ناخوانده «

پیش نوشت: هدفم از این نوشته به هیچ وجه » نقد » نیست، چون نه در جایگاهی ام که لیاقت نقد نوشتن داشته باشم و نه وقت برای ارائه ی  نقدی به شیوه ی متعارف و با ادبیات رایج آن . صرفن تصمیم دارم نکاتی را در مورد کاری که دیدم بیان کنم بیشتر در جهت حفظ در خاطره ام. و صرفن به حالت اشاره وار به دلیل ذیق وقت.

نمایش مهمان ناخوانده اثر اریک امانوئل اشمیت تا دوم آذر ساعت 5 در دانشگاه تهران اجرا می شود. اما در مورد آن :

 

1.  اجرا : این سومین کار دانشجویی بود که می دیدم و اصولن با حال و هوای اجراهای دانشجویی زیاد آشنا نیستم، اما این اجرا از دو اجرای پیش و همچنین از بسیاری از کارهای اجرایی در تئاتر شهر که بعضن از استقبال خوبی هم برخوردار بودند به مراتب بهتر بود اما نکات – البته ریز- زیر به چشمم آمد.

الف ) صحبت کردن آرام و نا واضح بازیگران در ابتدای کار که البته در روز اول اجرا از نظر من توجیه پذیر است، مخصوصن که در ادامه کار این نقیصه بر طرف شد.

ب ) در حالی که در ابتدای کار چندین بار بر بیماری فروید و سرفه هایش تاکید می شد در ادامه سرفه ها به کلی فراموش می شدند و بعد از حدود دقیقه 20 حتی یک بار هم سرفه ای از بازیگر نقش شنیده نشد.

ج ) انتخاب بازیگر برای نقش فروید، با توجه به فیزیک ظاهری او نا مناسب بود. فروید چه در جوانی و چه در پیری بدنی متناسب و » تو پر» داشت در حالی که بازیگر کار شدیدن لاغراندام بود.

د ) به نظر من بعد از دستگیری آنا بازیگر نقش فروید نتوانست به خوبی نگرانی و انقلاب پدری دلسوز از دستگیری دخترش را القا کند.

 

2.  متن نمایشنامه : نمایشنامه کار اثری بسیار زیبا و البته قابل انتظار از نویسنده ای چون اشمیت بود. متاسفانه نمایش نامه اصل را هنوز نخوانده ام اما ارزش کار در حدی بود که بعد از تماشای تئاتر بار دیگر متن مکتوب آن خوانده شود. در شروع، تکیه بیشتر بر صحنه سازی و وارد کردن بیننده به فضای نمایش بود که البته فضایی شناخته شده و ملموس مربوط به بحبوحه ی جنگ جهانی در شهر اشغال شده ی «وین» است. شخصیت اصلی نمایش، » زیگموند فروید» ، با تاخیری حدود 10 دقیقه به بینندگان معرفی می شد. صحبت های ابتدایی بین فروید و دخترش آنا و همین طور آنا و سرباز نازی  بیشتر کاری ضد جنگ یا ضد فاشیستی را به ذهن متبادر می کرد که البته محتوای کار کاملن متفاوت بود. ترفندی که به مذاق سلیقه ی من سازگار آمد. با دستگیری آنا و ورود شخص ناشناس به اتاق کار فروید  قسمت اصلی متن شروع می شد. گذار از دیالوگ های سبک و کوتاه به دیالوگ های طولانی ِ فلسفه بافی به تدریج و با روندی کند انجام پذیرفت که البته فرصت زیادی به تماشاگر برای هضم دیالوگ ها می داد. دیالوگ ها از زبان فرد ناشناس- که متاسفانه مشخصن القا کننده ی شخصیت «خدا» بود – به زیبایی هرچه تمام تر نوشته شده بود. اشمیت به خوبی خدایی » انسان گرا » ارائه داده بود که با احترام به شعور انسانی با فروید ی که » ملحد» می خواندش بحث می کرد، پاس دار » آزادی » انسان ها بود و آن را آنقدر ارزش مند می دانست که برای پاسداشت و محترم شماردن آن حاضر به دخالت در آنچه فروید » ظلم ها» و «صحنه های زشت» عالم می خواند نبود. دخالت نکردنی که فروید آن را بینه ای بر انکار خدا می دانست. اشاره ای ریز، دقیق و توام با طنزی بسیار تلخ به ناتوانی  ِ – حتی سردمداران-  اگزیستانسیالیست در پاک نمودن باقی مانده های فرهنگی که بزرگ شده ی آن ایم. فرهنگی که با سلب مسئولیت از انسان وظیفه ی پاک کردن سیاهی های جامعه را به عهده ی قدرت ماورایی می اندازد. این اشارات به تناقضات آن چه فروید به آن معتقد بود و تقاضاهای او از فرد ناشناس – که در بخش اعظم نمایش خدا می شمردش – مرتبن، ولی نه عیان و به شکلی – از نظر من- بیش از حد پوشیده تکرار می شدند. از جمله به شکل هایی نمایان تر در درخواست معجزه از سوی زیگموند یا از زبان فرد ناشناس در اوایل ورودش مبنی بر احتیاج به » پدری تنبیه گر» ( که در این قسمت  مشخصن از نظریه فروید بر علیه خودش استفاده می شد) یا موضوعات دیگر.

در حالی که فرد ناشناس ( اکثرن در ابتدای معرفی خود به نام خدا ) مرتبن از ایدئولوژی که فروید پیام آور آن بود انتقاد می کرد اما در تمام طول نمایش خود نماینده ایدئولوژی ِ فروید ِ واقعی ( فروید در عالم واقع ) بود و تصویری کامل از خدایی انسان گرا به نمایش می گذاشت. در واقع از نظر من به عکس نقش «فروید ِ روشنگر» به ناشناس و » انسان بر سر دوراهی» به زیگموند داده شده بود. این همان خدایی بود که می توانست » از فرط عشق به انسان ها بمیرد».

اما بزرگترین ایراد نمایش نامه ( که البته باید به متن اصلی رجوع شود تا مرجع این نقص مشخص شود ) القای » خدا» بودن فرد ناشناس بود. من به شخصه ترجیح می دادم ایهام در مورد شخصیت ناشناس حفظ شود. هرچند در ابتدا هر دو نقش » دیوانه » و » خدا » برای فرد ناشناس متصور بود اما با پیش روی داستان احتمال دیوانگی تقریبن تا مرز محو شدن پیش رفت. اتفاقی که می توانست با تک جمله ای از زیگموند در مقاطع انکار «خدایی» خدا، مبنی بر تکیه بر خلاقیتش در مورد استفاده از عکس دایی اش برای خریدن سرباز نازی کمرنگ تر شود. جمله ای که از متفکری به نام » زیگموند فروید » کاملن قابل انتظار بود. یا با حذف جمله ی » دیوانه ی فراری را پیدا کردیم که در روند داستان بی تاثیر بود.

اشاره زیبای به نوعی تلقی از خدا که از زبان آنا دختر فروید در صحنه های پایانی نمایش ذکر شد و توسط شخص ناشناس تکمیل گشت نیز از دیگر قسمت های کار بود که توجه مرا جلب کرد. » معمولن انسان ها مرا آن طور می بینند که دوست دارند» یا به بیان دیگر خدا به عنوان » کعبه ی آمال».

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: