serenade melancholic


1st Episode, Scar Diary
دیگه طاقت نداشتم خونه بمونم. احساس می کردم در و دیوار خونه می خوان بخورنم. فضای خونه بیشتر از هر وقت دیگه ای تاریک به نظرم می یومد. دیوار ها انگار خاکستری شده بودن و روز به روز تیره تر و تنگ ترمی شدن، داشتن له ام می کردن. چند روزیه که می زنم بیرون، تو خیابون ول می گردم که وقت تلف کنم شایدم یه کم بهتر شدم.
از اول صبح احساس می کنم چیزی داره تو جیبم سنگینی می کنه، بارها چک کردم چیزی نبود حتی کتم رو در آوردم انداختم یه گوشه، اما هنوز اون احساس سنگینی هست. نمی تونم تحملش کنم. تحمل هیچ باری رو ندارم. تحمل شنیدن هیچ صدایی هم ندارم، و حتی تحمل فکر کردن به موضوع خاصی. دلم می خواد ذهنم خالی خالی باشه، پوچ، دلم می خواد هیچ محرک بیرونی ای رو حس نکنم، مثل یه تیکه گوشت بیفتم یه گوشه اما نمی تونم.
تو خونه که هستی در و دیوار عذاب آورن، انگار رو دیوار های خونه خاطره نوشته شده، تک تک وسایل خونه یاد آور خاطراتم اند. از تک تکشون یا با اون استفاده می کردم یا زمانی که تو فکرش بودم. صبح که می خواستم از خونه بیام بیرون چشمم به آینه دم در افتاد و لکه های زنگار گرفته گیش ، یادم اومد چقدر دعوا می کرد که این چیه چرا مثل قدیمی هاست و زنگار گرفته و من تعریف می کردم که چقدر گشتم و به چه زحمتی آینه ی زنگار گرفته پیدا کردم و سعی می کردم واسش توضیح بدم که این طوری قشنگ تره و اون هم هیچ وقت نمی فهمید.

خیابون هم ارجحیت خاصی به خونه نداره. این چند روزه ای که تو خیابون چرخ زدم نا خودآگاه می رم مرکز شهر، تو خیابون هایی چرخ می زنم که قبلن وقتی دستش تو دستم بود چرخ می زدیم. هنوزم صدای قر زدن هاش تو گوشمه، نمی تونم سوار تاکسی شم چون بی اراده دستم رو بلند می کنم که بذارم پشتش و وقتی می بینم نیست…. وقتی رو یه صندلی پارک یا تو یه ماشین می شینم یهو یه سنگینی رو دوشم حس می کنم و وقتی می بینم سرش رو شونم نیست… دیوانه کننده است دیوانه کننده
الان چند ساعته که دارم اون دختره که گل می فروشه رو نگاه می کنم. گل هاش قشنگن اما یه ایرادی دارن که خیلی تو فکرم که پیداش کنم. مردم گل ها رو ازش می گیرن بو می کنن، نگاه می کنن و اکثرن نمی خرن اما شرط می بندم هیچ کس متوجه این ایرادشون نمی شه. اون ها بیش از حد مصنوعی به نظر می یان، صاف و مخملی،بدون لکه، خوش بو، بدون هیچ ایرادی. گل این طوری خوب نیست. این مصنوعیه، گل عادی باید زیبایی رو در کنار ایرادهاش داشته باشه و به نظر نیومدن ایرادها در مقابل زیبایی هاست که لذت بخشه. دخترک رو صدا کردم و اینو بهش گفتم. هیچی نگفت، خندید و برگشت وسط چهار راه. چراغ که سبز شد یه شاخه گل از جوب در آورد و داد بهم. روی گلبرگاش دو سه تا جای آفت داشت، یکی از گلبرگ ها هم پژمرده شده بود، خواست بکندش اما نذاشتم. گفتم این طوری بهتره. ازش خریدمش. کتم رو گوشه ی خیابون ول کرده بودم اما سنگینی جیبم هنوزم حس می شد.
2nd Episode, Under a Velvet Sky
اینجا هم تاریک شده، یادم نمی یاد از کی بارون شروع شد. بارون خیلی شدیدیه، خیابون ها کاملن خلوت شدن. آسمون یک پارچه خاکستری شده و از سمت غرب کم کم رگه های نارنجی رنگی به اطراف پخش می شن. تا حالا آسمونی به این زیبایی ندیده بودم. چرا مردم از این زیبایی فرار می کنن؟ اما ما فرار نمی کنیم. همچین بارونی بود. اون گوجه سبز خریده بود، نوبر بود و درشت. من ترشیش رو نمی پسندیدم اما اون دوست داشت. خیابون ولی عصر رو به سمت پایین می یومدیم. بارون شدید بود و با دونه های درشت. قطرات بزرگ روی برگ های درخت های خیابون ولی عصر جمع می شد، وقتی سنگین می شدن یهو می ریختن پایین. یه دونه شون کافی بود که تمام سرت رو خیس کنن. هر دفعه که یکی از این ها می ریختن روم می خندید. اون روز برای اولین بار فهمیدم که وقتی موهاش خیس می شه چقدر زیباتر می شه، یه قطره مونده بود رو مژه اش و نمی یفتاد، عینکش رو قاپیدم، مثل هر دفعه فورن چشاشو گرفت و گفت: «امیر بدش بهم» گفتم» «یه لحظه» گفت: » نه «، خلاصه گذاشت یه لحظه چشش رو ببینم، پر از شادی بود، اون روز برای اولین بار به این شادیش حسودیم شد.
3rd Episode, The Quiet room
یه لحظه یه بوی آشنا شنیدم. جلوی در گودو بودم. بخور گذاشته بود، اولین باری که باهاش رفتم کافا اومده بودیم کافه گودو. همین بخور رو گذاشته بود، نمی دونم چی توشه که این بو رو می ده. 11صبح رفتیم تو و4 بعد از ظهر اومدیم بیرون.
رفتم تو. بیش تر از هر جای دیگه ای غیر قابل تحمل بود، رو میز نشستم. یه کم شکر ریختم روی رو میزی. پخشش کردم و شروع کردم جمع کردنشون با دست. این کار دیوانه کننده بود. دلم میخواست جلوم باشه و بگم » کافا گودو» که بخنده. دلم می خواست نبضش دوباره زیر انگشت هام باشه.
زدم بیرون. اون سنگینی رو هنوز تو جیبم حس می کردم. شب شده بود. یه بار بعد از سینما با بچه ها رفته بودیم کافه گرامافون. یهو یادم اومد کلاس داشتم سریع اومدم بیرون. اون شب هم هوا مرطوب بود انگار بارون اومده بود مثل امشب. نمی دونم چرا هم قدمی ِ فاصله ی 70-80 متری بین کافا و چهار راه ولی عصر انقدر زنده تو خاطرم مونده.
4th Episode, Sorrow remains
هوا تازه روشن شده، دیشب رو تو خیابون بودم، می ترسم برگردم خونه. اما این جا هم همون بار سنگین رو سینه ام بود و نمی ذاشت نفس بکشم . همون پنجه ی قوی داشت گلوم رو فشار می داد. بد تر از همیشه همون بار ِ سنگین تو جیبم سنگینی می کرد.
یه بار زده بود به سرم، سر صبح ِ جمعه کشیدمش بیرون، می ترسید باهام تو خیابون راه بیاد. راست می گفت اگه کسی جلومون رو می گرفت می گفتیم 7 صبح جمعه واسه چی داریم دست در دست هم تو خیابون راه می ریم؟ اما حالم بد بود. چاره ای نداشتم. اون روز نتونست کاری کنه . یه بار دیگه هم که حالم بد بود سر صبح رفته بودم سراغش ، یک شنبه بود. شانس آوردم کلاس نداشت. اون روز چند ساعتی طول کشید تا برگردم به حالت عادی . اولش رفتیم کاخ زعفرانیه بسته بود. پیاده برگشتیم تجریش از اون جا هم کاخ نیاوران. اون موقع روز کافایی باز نبود پیاده روی هم خیلی کرده بودیم و دیگه راه نداشت. گفتیم بریم موزه. ظهر که بر می گشتم خیلی بهتر بودم. خیلی بهتر. الانم همون غم داره سینه ام رو فشار می ده ، یه بغضی مثل بغض همون روزها گلوم رو گرفته. کاش می شد ازش خلاص شد. یا حد اقل کاش این بار سنگین تو جیبم رو می شد برداشت، بدجوری رو مخمه.
5th Episode, Wounds Wide Open
مردیکه به دو تا بدبخت گیر داده. حوصله جیغ و داد ندارم. دوست داشتم تو همین آرامش خودم، بی توجه راهم رو ادامه می دادم. اما صدای یکی از گشتی ها توجهم رو جلب کرد. حاضرم شرط ببندم خودشه. امکان نداره اشتباه کنم، صدای نکبتش از ذهنم خارج نمی شه. برگشتم. صورتش آشنا نبود اما آشنا بودن صداش برام کافیه. خواستم بایستم و نگاهش کنم شاید صورتش هم آشنا تر شه. خیلی اذیتمون کرده بود. اما یکیشون اومد جلوم و دستش رو دور ِ گردنم انداخت و برم گردوند و چند قدمی باهام راه اومد که مثلن راهیم کنه اونجا نایستم. منم می خواستم همین کار رو بکنم اما…
6th Episode, Liquid Dies
یهو داد زد. این دادش دقیقن مثل دادی بود که سر ما زده بود. یه لحظه اون صحنه اومد جلو چشمم. بغض ِ تو گلوم تبدیل به غیض شد.نمی دونستم عصبانیتم رو چه جوری خالی کنم. تمام عصبانیتی که اون روز داشتم برگشت با این فرق که اون روز جلوش احساس ضعف می کردم و امروز احساس می کردم می تونم تمام عصبانیتم رو روش خالی کنم. خیلی اذیتمون کرده بود و نمی تونستم از کارش چشم پوشی کنم. شاید اگه اون کارش نبود الان داشتمش. ناخود آگاه دست کردم تو جیبم و یه چیزی در آوردم. نمی دونم از کجا آورده بودمش و چه جوری رفته بود تو جیبم و چه طور قبل اون لحظه جیبم خالی بود و اون لحظه همچین چیزی ازش در اومده بود. باورم نمی شد اما دیگه سنگینی ای تو جیبم حس نمی کردم. سنگینی ای که چند روز بود رفته بود رو مخم و کلافه ام کرده بود دیگه نبود. انگار مربوط به همین بود. یهو بی اختیار برگشتم. اون لحظات هیچ چیز احساس نمی کردم غیر از خشمی که نمی شد کنترلش کرد. نمی دونم چی شد. چند تا صدا شبیه ترکیدن ترقه دم گوشم شنیدم و تمام خشمم خالی شد. دیگه نه خبری از اون غیض بود نه بغضی که پیش از اون داشت خفه ام می کرد. آرامش عجیب و دلخواهی پیدا کردم. بعد چند هفته عذاب اولین باری بود که احساس خوبی داشتم. چند لحظه ای طول کشید تا احساس ضعف کردم پام شل شد. خشم خارج شده از خودم رو کف خیابون می دیدم که در حال پخش شدن بود. دلم می خواست همیشه پخش شدن این مایع قرمز رنگ رو کف خیابون نگاه کنم.

م.عاصی – تیرماه 1388

* پی نوشت یک : عنوان داستان قطعه ای است از چایکوفسکی و هر یک از بخش ها نام یکی از قطعات آلبومی است از گروه متال To Die For به نام Wounds Wide open

پی نوشت دو : نسخه ی ویرایش قدیمی تری از این اثر در مجله ی والس ادبی ویژه نامه ی داستان کوتاه یلدای هشتاد و هشت انتشار یافته.

* پی نوشت سه : این متن رو اوایل تابستون نوشتم، وقتی هنوز داشتمش و همه چیز خیلی خوب بود، اما وقت از دست دادنش هیچ کدوم از این وقایع اتفاق نیفتادن، خیلی ساده تر تونستم باهاش کنار بیام شاید چون معشوقه ام رو از دست دادم اما احساسم رو نه، در هر صورت ارزش ادبی متن انقدر هست که حالا که چند ماهی می گذره منتشرش کنم.
* پی نوشت چهار : خودم که دوباره متن رو خوندم دیدم نمی شه منکر شباهت هایی بین آخرش و «بیگانه» ی کامو شد. اگر هم این طور باشه نا خود آگاه بوده و نشان دهنده ی عمق تاثیر کتابیه که بعد از گذشت بیش از سه سال از خوندنش هنوز روی نوشته هام تاثیر می ذاره.
Share it

Advertisements

یک پاسخ to “serenade melancholic”

  1. مطهره محمودی Says:

    می خونمش و اگه گذرم افتاد میام نظرمو می گم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: