نیچه، من و خدای آموزگاری


» هیچ شاگردی تا ابد در بـَـر ِ معلم اش نخواهد ماند. »

یکی از تناقض هایی که توی نوشته های نیچه بهش بر می خورین رویکردش نسبت به آموختن ( به دیگران) و آموزگاری یه. چیزی که البته اولین بار توسط یکی که تازه شروع کرده بود خوندن از من پرسیده شد. از یه طرف چندین بار از آموزگاری بد می گه و از اون طرف خودش این کار رو انجام می ده و واسه خودش شاگرد جمع می کنه. من این تناقض رو این جوری واسه خودم حل کردم که اون با «آموزگار بودن» مخالف نیست، با خلق و خوی آموزگاری داشتن مخالفه. عقیده ای که البته خود من تا امروز باهاش مخالف بودم، اما امروز اتفاقی افتاد که دارم حس می کنم این «عادت» عادت خوبی نیست. البته هنوز یه کم زوده که بخوام اتفاقات پیش اومده رو تجزیه تحلیل کنم اما….
آموختن به دیگران کار خطر ناکیه چون می تونه نا خودآگاه به عادت تبدیل بشه، و این عادت هایی که نا خود آگاه اند خیلی خطرناکن. کم کم عادت می کنین که توی تک تک کارهاتون توی تک تک انتخاب هاتون به این نکته توجه کنین، عرضه کردن خودتون به دیگران عادی می شه، تلاش برای رشد دادنشون تو راهی که خودتون دوست دارین. حتی امکان داره بدون این که خودتون بفهمین توی انتخاب های شخصی زندگی تون هم اعمالش کنین. مثلن چیزی که من توی خیلی آدم های هم طبقه ی خودم می بینم ( و مخصوصن در پسر ها) اینه که می گن معشوق ما باید از لحاظ سطح سواد و فرهنگ و عمق و از این جور ارزش ها در سطح ما باشه تا این جاش درش حرفی نیست. اما اون جایی که اشتباه می شه اینه که یه قسمت بزرگی از این آدم ها می رن سراغ کسایی که تو همون راهی که خودشون هستن پا گذاشتن اما چند قدمی عقب ترن. مثلن همین امروز یکی از دوست هام یه جمله ای گفت که دقیقن همین جمله رو چند وقت پیش خودم هم گفته بودم » یه کم بچه است اما عیب نداره خودم دستش رو می گیرم می یارم بالا» خوب این طور فکر کردن از دو دید کاملن متفاوت عیب داره.
1. این که ما هر کدوم مون خودمون راهمون رو پیدا کردیم و این که یک نفر چند قدم اول راهش رو درست از روی جا پاهای تو برداشته یا حتی نزدیکشون دلیل نمی شه که تا آخرش رو بخواد تو راه تو ادامه بده، یه مثالی که یه کم مشخص تر به نظر بیاد راهیه که ملت ها به سمت دموکراسی طی می کنن. این راهیه که قدم به قدمش رو باید خود جامعه برداره و با توجه به Statistic خودش. بدون هیچ گونه قابلیت تعمیم دادنی. روشن فکر های سکولار زمان مشروطیت و امثال تقی زاده ایرادشون این بود که می خواستن رنسانس رو عینن توی ایران پیاده کنن و همین باعث شد نه تنها شکست بخورن بلکه روشن فکر های امروز ایران حتی قشر سکولار به خوبی ازشون یاد نکنن. در پایان شاید نتیجه ی اتفاقات جاریه ی مملکت خیلی نزدیک باشه به اون چیزی که مد نظر اون ها بود اما مسیری کاملن متفاوت طی شده. یا مثلن جنگ افغانستان. آمریکا می گه دموکراسی رو برد اون جا اما تو این انخابات اخیرشون چه اتفاقی افتاد؟ دموکراسی با فقر مردم جمع پذیر نیست، همون طور که با فرهنگ پایین و بی سوادی عمومی مردم جمع پذیر نیست. ( کلن آمریکا نسبت به دموکراسی و حقوق بشر یه دید پدرانه و آموزگارانه داره و خیلی دوست داره به بقیه عرضه شون کنه که البته دید اشتباهی هم هست) یادم می یاد اون جای «چنین گفت زرتشت» رو که زرتشت می گفت باید شاگرد هام رو » تک تک » در جزیره هایی به بند بکشم تا خودشون آفرینندگی رو تمرین کنن ( نقل به مضمون و از حافظه ) . ماجرا دقیقن در همینه. تک تک تا خودشون آفرینندگی رو تمرین کنن و ارزش بیافرینن، ارزش هایی حتی متفاوت با ارزش های زرتشت.
2. این دقیقن همون چیزیه که امروز تو چشم من Bold شد. مسئله ی ناسازگاری نفع آموزگار و آموزنده در خیلی از مواقع. و دو راهی ای که افرادی که «خلق و خوی آموزگاری» دارن این جور مواقع درش گیر می کنن. من امروز تو همچین دو راهی ای گیر کردم و یک راهی رو انتخاب کردم که الان این » خلق و خو» داره به صورت یه نفس لوامه مثب عذاب وجدان اذیتم می کنه. خیلی از مواقع آدم نمی تونه منافع خودش رو بفروشه مثل امروز من، اما وقتی چند ساعتی می گذره به خودت می گی » تو که تا امروز همیشه باعث پیشرفتش بودی چرا امروز ازش پس نگرفتی شون؟ تو موظف بودی که اون طور که در مواقع مشابه باهاش برخورد خواهد شد برخورد کنی چرا از همون نوع برخورد های غیر عادی خودت رو کردی؟» و تنها جوابی که داری به خودت بدی اینه که » نمی تونستم». بعد برای این که خودت رو تبرءه کنی برمی گردی عقب تر و تک تک رفتار های قبلیت رو آنالیز می کنی و صرفن حسرت می خوری از نفع هایی که نبردی و چیزهایی که خودت رو ازشون محروم کردی. بعد دوباره می خوای خودت رو تبرئه کنی می گی عوضش کلی اون رو «بزرگ» کردم. کلی پیش رفتش دادم. و شک می کنی حالا که این همه چیز بهش یاد دادم بر اساس پیش فرض درستی بود؟ » مثل هندسه می مونه هندسه های اقلیدسی وغیر اقلیدسی هر دو درستن فقط بر اساس فرض های متفاوت پایه ریزی شدن » و بعدش یادت می یاد که تخته سیاه تمرین های اون خودت بودی که » غیر اقلیدسی » هستی ولی جهان عادی شدیدن » اقلیدسیه » و مطمئن نیستی که شاگردت از پس تعمیم بر می یاد یا نه؟ یهو به خودت می یای می بینی هر دو کار رو نصفه نیمه رها کردی نتونستی معلم خوبی باشی اما زندگیت رو هم مثل یه چریک فدا کردی. چریکی که تک و تنها تو جنگل ها زندگی کرد و حالا احساس می کنه به تیر ِ هم مسلک هاش کشته شده.
ایرادی نداره من امروز کار اشتباهی نکردم چون بازی امروز برای من «باخت – باخت» بود. و این در بطن نوع رفتاری بود که من انتخاب کرده بودم برای بازی با اون فرد. این صفت ِ باخت – باخت در بطن » خلق و خوی آموزگاریه».

پی نوشت : شخصن از این به بعد سعی می کنم این رفتارم عوض شه. اما فعلن علی الحساب یه پند دارم براتون، » قاعده ی اَنعام» اما به خاطر ماهیت ضد انسانیش و برای حفظ کلاس حقوق بشریم عمومی نمی گمش اگه کسی خواست خصوصی بهش می گم.

دوشنبه، یک روز قبل از روز پنجم برج ِ آبان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: