giocare


1

» کلاسی حدود 30 تا 40 نفره، عصر زمستانی، هوا در طول مکالمه رو به تاریکی ِ دم ِ غروب می رود، پسر جوانی تنها روی یکی از صندلی های تکی ِ معمول ِ دانشگاه ها لم داده و پایش روی صندلی جلویی است. به سقف کلاس خیره شده. نوای آرام موسیقی serenade – Franz Schubert از موبایل شنیده می شود.»

–         خوب شد تمومش کردم. داشت اعصابم رو خورد می کرد. اینجوری خیلی راحت ترم. همون امیر ِ اصلی ام. این دفعه دیگه جلوی خودم رو نگرفتم. هم حرفم رو زدم هم یه بهونه ای شد این وضع مسخره ام تموم شه. فکر نکنم سه چهار روزی بیشتر طولش بدن. خودم هم تحریک شون می کنم زودتر بیان. اصلن شاید تمام متن های قدیم رو گذاشتم رو بلاگ.

» جملات بریده بریده ادا می شوند، در کل صحبت های بالا چیزی حدود 6-7 دقیقه طول می کشد. در عین حال این که مکث بین جملات سنجیده بودن شان را القا می کند با بی قیدی ادا می شوند. به حالت کسی که بعد از انجام کاری نسنجیده سعی در توجیه آن برای خود می کند وسعی دارد از کار انجام شده فرار کند. در طول این مدت موسیقی مدام تکرار می شود.»

–         چی بشه!! اما خودم نیستم تبلیغش رو کنم بازدید بره بالا. بازدید ثابتی هام رو هم از دست دادم از بس این چند ماهه فقط نقل قول کردم.

» ناگهان موسیقی قطع می شود. کسی به موبایل زنگ زده. صدای قطعه گیتار کلاسیکی به همراه وز وز ِ ویبره شروع می شود.»

–         اَه….ضد حال.  این هم ول کن ما نیست. بی چاره. بابا این همه ریجکت ات می کنم بی خیال شو دیگه. ضایع شدی جلو تمام بچه هه اَه.

–         الو… بفرمایین…… دانشگاه هستم.

» گوشی را جواب می دهد. چند ثانیه بعد دختری وارد کلاس می شود. پسر سعی می کند خود را کمی جمع و جور تر کند اما پاهایش هم چنان روی صندلی جلویی است»

–         می دونم دانشگاهید. ( با خنده – این جمله هم زمان با وارد شدن دختر به کلاس و پشت تلفن گفته می شود اما با ورود او ما آن را می شنویم. )

پسر –  بله…. گویا پیدام کردین… بله … بفرمایین

دختر – همین جا بودم . صدای زنگ موبایل ات رو شنیدم. ( چند ثانیه سکوت – طوری که انتظار پسر برای پاسخش القا می شود )

دختر – امروز سر هیچ کدوم از کلاس ها نیومدی. ولی مثل این که بیرون حسابی سر و صدا کردی.

پسر – بله… حالم همچین مناسب نیست. این جور موقع ها که زیاد حالم مساعد نیست رفتار هام یه جورایی تند و غیر قابل پیش بینی می شن. مثل امروز. می دونین هر تخمی که بکارین خلاصه باید یه جایی سبز شه دیگه حالا من گاهی اوقات همه ی تخم ها رو جمع می کنم می ذارم یهو جوونه بزنن.

دختر – جالبه! مثل بیابون…. ها؟ منتظری بارون بیاد بعد یهو تمامن سبز شی؟ به نظر من بیابون حتی اگه چند سال یه بار دوسه روز سبز شه تاثیر گذار تر از جنگله، چون جنگل ها رو تحریک می کنه.

پسر – با یه فرق خیلی بزرگ. نمی دونم اما فکر کنم اگه بیابون احساسات داشت از این سبز شدنش خیلی لذت می برد… شایدم نه ( چند لحظه وقفه ) در هر صورت اما واسه من در اثر بارون نیست… معمولن از چند شب قبلش خوابم نمی بره، عصبی می شم، بعد یهو یه روز که از خواب پا می شم طاقت هیچ چیز رو ندارم. اگه تنشن رو یه جزء سیستم بالا باشه استهلاکش می ره بالا، در طول زمان آسیب پذیر تر می شه و امکان Overflow توش می ره بالا ( برای اولین بار در طول مکالمه لبخندی کم دوام و تلخ می زند )

دختر – دیگه زیادی مهندسیش نکن. ما صبح تا حالا سر کلاسیم حوصله مون از این حرف ها سر رفته مثل تو نیستیم بپیچونیم که… ( لبخند )

پسر – با اجازه… اگه اذیت نمی شین… بهش احتیاج دارم. ( دوباره پخش آهنگ از موبایل را شروع می کند. صدای آن کوتاه است و در پس زمینه ی مکالمه قرار می گیرد. )

دختر – آهنگ قشنگیه… خیلی آرومه ( مدتی سکوت ) امروز کار ِ خطر ناکی کردی.

پسر – آره خطر ناک بود. اما لازم. گویا امروز قراره همش از این کار های تند و تیز بکنم.

دختر – نگرفتم؟ ( با لحن پرسشی )

پسر – چند وقتی بود بدم نمی یومد مثل الان تنها باشیم… یه سری حرف هایی باهاتون داشتم که امیدوار بودم از نوع رفتارم متوجه بشین.

دختر – متوجه شدم و من هم یه رفتار هایی داشتم که امیدوار بودم متوجه شی پاسخم در مقابل این رفتارهات چیه.

–         شما زیاد من رو نمی شناسین… احتمالن با اون چیزی که شما در موردم فکر می کنین خیلی متفاوتم. فکر نکنم برای دوستی زیاد مناسب باشم. رفتارهای پیش بینی نشده… مرتب پایین بالا شدن… این جوری شما راحت ترین. مطمئن باشین از دستم خسته می شین.

–         می شه دوم شخص صحبت کنی؟ مگه من روبروت نیستم. ( برای اولین بار کمی جدی تر)

–         Ok

دوباره پسر ( بعد از چند ثانیه سکوت ) –  در هر صورت شاید بهتر بود این حرف ها زودتر زده می شد. اون موقع شاید نتیجه ای هم می گرفتیم اما الان دیگه وقتش گذشته. به قول خودت کار خطرناکی کردم و خیلی کارهای خطر ناک دیگه که تو خبر نداری. به صلاح ات نیست بخوای وابسته شی. شاید خیلی زود از دستم بدی.

دختر – فکر می کردم تا حالا متوجه شده باشی در طول این مدت وابسته شدم… زمان کمی هم نیست.

پسر – این خیلی فرق می کنه. ( با لبخندی کوتاه…. چیزی شبیه پوزخند اما نه توهین آمیز). تا امروز مرتبن ریجکت ات می کردم. چیزی سر نگرفته بود.

–         چرا؟؟

–         چی چرا؟

–         چرا ریجکت؟ ( مکالمه کمی حالت معمول این جور مکالمات را از دست می دهد. هر دو طرف مخصوصن دختر خشن تر برخورد می کنند. مدتی سکوت. پسر به سر و صورت خود دست می کشد. طوری که به نظر می رسد سعی دارد جواب های خود را آماده کند یا سعی می کند رفتارش را متعادل تر کند.)

–         نمی دونم. جدن نمی دونم. ببین وقتی می گم نمی شناسیم واسه همینه. خیلی اوقات خودم رو از یه چیز هایی محروم می کنم. بدون هیچ دلیلی و از این محرومیت لذت می برم. مثل همین رابطه ی عاطفی… من رفتار های آنرمال زیاد دارم …( دختر صحبتش را قطع می کند )

–         اتفاقن خوب هم می شناسمت. حتی از همین عادت ات هم خبر داشتم. تو کارهات هم خیلی خوب می شه شناختت، یه سری کاراکتر توشون دائم تکرار می شه.

–         نه…. ( دوباره همان رفتار دست کشیدن به سر وصورت… این بار واضح تر برای کنترل خود چون جملات بعدی را بر خلاف زمان قطع کلام که هیجان زده است خیلی آرام شروع می کند.) همه فکر می کنن هرچی می نویسی تجربیاتته یا حداقل غلیظ شده ی همون هاست. اما تجربیات واقعی به شدت با ساخته های ذهنت قاطی می شن. شنیده ها هم خیلی تاثیر گذارن. خیلی متن ها تجربیات دیگرانن. به آدم های بیمار زیادی دسترسی دارم. قصه یه راهه فراره به سمت آرزوهای دست نیافتنی ات.

–         در هر صورت رفتارت تو جمع هم این کناره گیریت رو نشون می داد. یه جور کاملن مشخصی هستی. و این اصلن بد نیست. اصلن شاید من هم به خاطر یه همچین چیزی… یه عذاب توام با لذت اومدم سراغ تو… چرا باید این همه پیگیری می کردم؟… اصلن چرا فکر می کنی من هم یه آدم عادی ام؟ اگه از تو اونی رو می خواستم که همه معمولن می خوان که نمی یومدم سراغ تو…( چند لحظه سکوت ) اصلن چرا می گی عذاب؟؟! کی گفته اون عذابه؟ عذاب رو ما تعیین می کنیم. مثل زیبایی می مونه، مگه زیبایی نسبی نیست؟ مگه ما نیستیم که خوب و بد رو تعیین می کنیم؟ ماییم که باید انتخاب کنیم چه کاری لذت بخش تره .

–          این انتخاب نیست. انتخاب آگاهانه است. انتخاب قابل عـوض شدنه. انتخاب همراه با دو راهیه. اما این حس  ِ ماست. حسی که همیشه ثابته و در انتخابش شک نمی کنیم. شکی نداریم یا حداقل ندارم ( گویا پذیرفته این موضوع برای هر دو نفر مشترک است ) که نچشیدن یه لذت، لذت بخش تر از خودشه… اما خوب امکان داره منطقم مجبورم کنه به یه رفتار دیگه. چون نمی خوام کیفیت زندگی ام بیاد پایین. اما حتی در همین صورتم این طوری اون لذت بزرگتر می شه.( چند لحظه سکوت ) در هر صورت این یه انتخاب نیست. اگه می گفتی ما مشخص می کنیم چه کاری لذت بخشه قبول می کردم اما این انتخاب نیست.  ( موضوع بحث کاملن منحرف شده – هر دو طرف با حرارت اما بدون تندخویی قبل صحبت می کنند. مانند یک بحث فلسفی عادی)

–         اعتراف می کنم این عادتت رو نمی شناختم. چرا با کلمات بازی می کنی؟ چه فرقی می کنه حالا ما باید مشخص کنیم چی لذت بخش تره و انجامش بدیم، در هر صورت هم من مشخص کردم هم تو. لطفن به من توهین نکن.

–          من همیشه تو انتخاب کلماتم نهایت دقت رو می کنم. تمام پیام هام هم بین جملات عادیمه.

–         آره و خیلی هم خوب جواب پیام هات رو می فهمی از بین همون جملات عادی.

» سکوت نسبتن طولانی – پسر مطابق معمول به سر و صورت دست می کشد. دختر روی دسته ی یکی از صندلی ها می نشیند «

–         پسر – مسخره است، جای همه چی عوض شده… من جای اینکه برم بیرون با اون بی پدر ها بحث کنم سر و روشون رو قهوه ای کنم نشستم اینجا دارم با تو بحث می کنم، هی می گیم لذت، عذاب، انتخاب که چی آخه؟ این حرف ها چیه…. آخرش می خوای به چی برسیم؟… آه تمام زندگیم مثل یه بازی  ِ مسخره شده…. ( لبخند ) آره اصلن یه بازی… بیا یه بازی کنیم، جای همه چی رو عوض می کنیم….یه لذت ِ آزار دهنده چه طوره؟ بازی جالبی می شه… اون چیزی که می خوام رو ازت نمی گیرم و چیزی هم که می خوای بهت نمی دم… احساسم و عقلم مال خودم باقیش مال تو ( جمله ی پایینی همزمان با صحبت های پسر گفته می شود، یعنی شروع صحبت طرف مقابل باعث  انقطاعی در کلامش نمی شود تا خودش جمله اش را تمام کند.)

–          دختر – از کجا می دونی خوب من چی می خوام؟

–         پسر ( در ادامه ی صحبت قبل ) – اصلن مهم نیست واسم ، شایدم بتونی ازم بگیریش… اصلن… آره، آره این هم جالبه… جامون رو هم با هم عوض می کنیم… من از این لحظه در اختیارتم. آره خودم رو تسلیم ات می کنم.

–         منظورت چیه؟

» پرده «

2

»  هوا تقریبن تاریک شده، حیاط  ِ خلوت ِ دانشگاه، پسر آشفته تر از قبل روی جدول بلندی نشسته «

–    آره … اصلن چرا نباید نمود بیرونی پیدا کنه؟  اون تو ذهنم باقی می مونه و یه نمود بیرونی هم واسش در نظر می گیرم، اصلن هم مهم نیست اون مصداق این باشه یا من اون شکلی تصورش….

«صدای زنگ موبایل پسر که زود قطع می شود ادامه ی کلام را می برد. صفحه ی گوشی را نگاه می کند، پس از چند ثانیه شماره ای می گیرد.»

پسر –  می یای اینجا؟ خیلی حرف دارم واسه گفتن. جلوی تعاونی…. اِاِاِاِ همیشه می دونی من کجام ها؟

دختر ( که پس از چند ثانیه رسیده ) – هیچ وقت نمی فهمی مردم بهت زل زدن.

–         گور ِ پدر همه شون… ناراحت نشی ها تو رو نمی گم.اما حوصله هیچ کس رو ندارم. بی خیل. فکر کنم این دفعه این یه انتخاب باشه این طوری فکر کنم به نفعمه ( فرد ثالثی نزدیک شان می شود. با موبایل اش ور می رود و جنسیت اش زیاد مهم نیست. سلام علیک عادی رد و بدل می شود. )

پسر – با اون چیزی که تو ذهنم بود متفاوت بود. قدرت مکش اش خیلی زیادتره. ( لحن گفتار را عوض کرده. گویی در مورد موضوعی تخصصی صحبت می کنند ) حالا باید دوباره امتحان کنم چون اون دفعه بعضی چیزها چسبیده بودن ته دیگ، شاید باید مقاومت ها رو کمتر کنم اون وقت دور کردنشون راحت تر می شه… باید سیستم رو تک فازی کرد… فازهای متفاوت قدرت مکش رو کم می کنه … باید آزادشون کنم ببینم می تونه اونها رو هم بکشه بیرون یا نه؟ … فقط خدا کنه وقت کنم…  با اجازه من برم…. گندشون بزنن بی شعور های لمپن مزاج رو. ( زیر لب با عصبانیت غرغر می کند )

» هر دو با فرد ثالث خداحافظی می کنند – او زیاد توجهی نمی کند. حضورش تاثیر خاصی ندارد جز قطع کردن رشته ی کلام. وارد بحث هم نمی شود «

دختر( چند قدمی دور شده اند) –  چی رو می کشم بیرون؟

–         دلهره !!

» پرده»

پی نوشت خیلی مهم : متن هنوز ویرایش نشده.

پی نوشت دوم : هر دو شخصیت این متن از ایده ی دیگری مربوط به حدود آبان ماه هشتاد و هفت می آیند. به همین خاطر احساس می کنم در عین حال آشنا بودن اخلاق ها و نحوه ی رفتار هایشان برای خودم شاید برای باقی افراد کمی دور از ذهن باشند. آن کار درون مایه ای کاملن متفاوت داشت که به خاطر آشنا نبودنم با کیفیت،کمیت و ادبیات حاکم بر گفتار شخصی جنس مخالف از پس پیاده کردنش بر کاغذ بر نیامدم. بعد ها از دوستم کمک خواستم که خوش بختانه برای همیشه مسکوت اش گذاشت. امروز هم که مطمئنم در نهایت نوشتنش به عهده ی خودم است.  بگذریم، روند داستان هم تا حدی متاثر از همان کار است ولی بدون پس زمینه ی اجتماعی به عنوان موتور محرکه. احساس می کنم متن حاضر باید مفصل تر می شد تا این مشکل برطرف شود. ضمن این که موضوعات مطرح شده مخصوصن در پرده ی دوم قابلیت و ضرورت اطناب خیلی بیشتری دارند. اما این تغییرات از حوصله ی امروزم خارج اند.

پی نوشت سوم : تقریبن اولین تجربه ام در ژانر نمایش نامه بود. بنابراین شدیدن محتاج نظرات خوانندگان ام!!!!

Share it!

Advertisements

2 پاسخ to “giocare”

  1. سلام
    ایده خوبی بود. اما اگر در قالب دراماتیک بیان می کردید جذابتر میشد.

    اول توضیح صحنه به مضارع ساده
    در پاراگراف بعد با فونت دیگر یا همان فونت اما ایتالیک دیالوگها و توضیحات مختصر در پرانتز.
    صحنه بندی و پرده بندی پر و پیمان و لازم مثل پی سازی ساخنمان قبل از ساختن اصلی
    دیالوگها هر چه مختصر تر و پر کشش تر/مثل بازی تنیس رد و بدل شود.

    پیروز باشید.

  2. سلام

    با تشکر فراوان در مورد فونت ها باید بگویم متاسفانه زمان کپی مطالب از روی ورد به وردپرس تمام تنظیمات مربوط به پاراگراف بندی و فونت ها به هم می خورند. این مشکل مخصوصن موقع پست هایی که به صورت شعرند و احتیاج به فضاهای خالی اول خط دارند خیلی بیشتر به چشم می آید و اذیت می کند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: