هجو عشق


تنها نشسته ام

با چشمانی اشک آجین

که خیره گشته اند

به یاد ِ خوشی های گذشته

و می گریم

در نبود ِ

آغوش ِ آن تک همراز

***

در اتاق کناری ام

« چه » اعدام می شود

به امید ِ آزادی ِ « خلق ِ جهان »

در حالی که پشت کرده اند به او

خلق کشورش ، و بولیــوی و کوبا

***

در اتاق کنارینش

دختری نشسته

در آغازین شب ِ هجده سالگی

و نقاشی می کند

با قرمزی  ِ خون  ِ ازاله ی بکارت اش

***

و کمی دورتر در آن یکی اتاق

روسپی ای مشتریَـش را تنگ به آغوش گرفته

به امید فراموشی  ِ فرزند ِ به مرگ فروخفته

و مرد تنگ می فشاردش

به دنبال راه ِ فراری از تنهایی

***

و « چه » غبطه به روسپی می خورد

چرا که به خلقش امداد می رساند

و خلق نیز هماره خواهان امدادش اند

بی آن که تصویرش بر پیرهن ِ شکم سیران ِ هرزه نقش بسته باشد

***

و من به آن دخترک غبطه می خورم

که هجده سال عاشقانه با وی زیست

و سخت محافظت اش کرد

و امروز به خونمرگه اش

نقش  ِ « پوچی » بر بوم می زند.

Share it!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: