مایا


بیا، مادر! بیا، مادر!

منال از این سکوت  ِ سرد و یاس آلود من دیگر.

برایت همزبان ِ تازه ای آورده ام : مایا!

چو فرزندت غریب، اندوهگین، تنها

ببین – جز من – غریبی ازین تنها تر و اندوهگین تر دیده ای، آیا؟

بیا مادر، بیا مایا

من او را دوست می دارم

بسان ِ همدلی همدرد.

گرفتاری است همچون من قفس زاد و قفس پرورد.

گرفتاری کزین تنگ ِ قفس چون من

– گر از تزویر ِ تقدیر است یا بیدادی ِ صیاد –

نبوده است و نباشد یک نفس آزاد،

] هرگز هیچ.

بیاویز این قفس را از میان پنجره، مادر!

و در آن روشن ِ آیینه ای بگذار.

که با تصویر خود سرگرم باشد غمگنک مایا،

در این تنهایی ِ تاریک و روح آزار.

و جام کوچکش را از زلال ِ اشک ِ من پر کن.

و بیتی چند- مشتی حنظل- از دیوان من بردار،

به ظرف ِ چینه دانش ریز.

که چون من نیست او را نیز با شیرین و شکـّر کار

و از یادش نخواهد رفت

نصیب و نسبت پرواز با فرهاد،

] هرگز هیچ.

و مادر! دانم و دانی

قناری های ما آواز ِ خود را خوب می دانند.

و در راهی که باید خواند، می خوانند:

– خزانی نغمه هاشان زرد،

سراپا درد

،سرودی سرد، چونان ناله هایی زار،

و اندُهناک فریاد از قفس، هموار-

ولی باید به این طوطی بیاموزیم وردش را.

بیاموزیم،

شباهنگی شگردش را.

بگوییمش که او – چونان کلاغ ِ پیر ِ « پو» – شبخوانی  ِ تاریک و

تلخش چیست

که گر می نالد از تقدیر ، یا صیاد،

گر از تنگ ِ قفس موید،

وَرَش داد است از بیداد،

بگوییمش چه بایستی، چو می گوید ….

و مایا گفت – ناگه با صدایی خسته – :

] « می دانم چه باید گفت،

گر از ویرانه گویم قصه یا آباد،

اگر اندوهگین، یا شاد،

نخواهد رفتم این از یاد:

] هرگز هیچ.»

من : – « دگر ره رایت ِ خون برگرفت آفاق،

ببین، مایا! چه می بینی؟ »

مایا : – « پَسینی شوم و خون آلود،

که می داند چه بوده ست و چه خواهد بود؟ »

من: – « نهان شد باز افق در پاروان ِ خون،

و بنگر کنگره یْ کهسار ِ مغرب را،

به کردار قطار ِ اشتران در کاروان ِ خون. »

مایا: – « که می داند چه خواهد بود؟ »

من: – « در این غمگین پسین ِ شوم،

کفن پوشانـْد، خون آلود

در اطرافْ آسمان را توده های ابر.

بگو مایا! بگو مایا!

در اطراف ِ زمین، فردا سحرگاهان

چه مردانی به قدوس شهادت می رسند آیا؟

بگو مایا! بگو مایا!

از آنان چند تن شان آشکار و دور؟

و – مایا! – وای، مایا- چند تن پنهانی و نزدیک،

ز چشم اختران هم غالبا ً مستور؟

کز ایشان نشنود کس ناله و فریاد،

] هرگز هیچ؟ »

« و مایا! هرگز آیا هیچ معجزْ روی خواهد داد،

به آیینی که در افسانه های دین شنید ستیم؟

که شرم آید زمین را از قساوت ها،

و خون را خاک نپذیرد؟

و مایا! هرگز آیا می تواند بود،

که بَر ایشان بسوزد آسمان را دل،

و در آن لحظه ی آخر یکی – تنها یکی – نا کـُشته راه آسمان گیرد؟ »

و مایا گفت با تکرار – در حالی که ش از منقار

سخن خونین، چنانچون پاره هاییش از جگر بر خاک می افتاد،

] « هرگز هیچ. »

– « بگو مایا! بگو آیا

در اوراق ِ غبار آلود و ننگ آلود ِ خود، تاریخ

از آن پنهان شهیدان، هیچ هرگز یاد خواهد کرد؟

و آیا هیچ کس هرگز،

نهان یا آشکار، آن داغداران را

کز ایشان گم شدند آنان که دیگر بر نمی گردند،

( نگویم برگ ِ سبزی از پناه و سایبان ِ مهر )

به برگ ِ زردِ پیغام  ِ تسلی شاد خواهد کرد؟

و بر دل های خون آغشت و داغ آجینشان ، آن دشت ِ پُر لاله،

نوازش را نثار ِ ابر اگر نتوان، گذار ِ باد خواهد کرد؟

بگو مایا! بپرسم از تو، یا تصویر ِ آیینه؟ »

و مایا خیره در آیینه ، با تصویر پاسخ داد:

] «هرگز هیچ. »

– «چه می بینی؟ ببین مایا !

که باز از سوی مغرب جنگل ِ انبوه ِ ابری نیلگون برخاست

و ما – من با تو – می دانیم، ای حنظل شکن طوطی!

که استر زاید و این خیک، این خوک ِ سیه پستان

نه اینجا و نه هرگز هیچ جا، در هیچ اقلیمی نمی زاید.

و این، آن کاروان  ِ کوکی  ِ بازیچه، آن نی در جهان کالاست؛

و ما دانیم،

– دروغ و راست –

که او هرگز، به هفت اقلیم جد، در هیچ منزل بار نگشاید.

دروغ و راست ما دانیم و داند بادِ مشرق نیز؛

و گر پرسیم، چون ما می سراید باد :

] « هرگز هیچ. »

مهدی اخوان ثالث

در حیاط کوچک پاییز در زندان

اردی بهشت 1347

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: