آتشی که زندگی بخش بود


پای در بی راهه گذاشته بودم ….

تا این که

سوالی جرقه زد

و من زاده شدم

ماه هاست که زنده ام

من زنده ام،

ما زنده ایم

ما زنده ایم،  چون زمانی قول دادیم که باشیم

و خواهیم بود تا آن زمان که اعتماد کنیم

جای آن که شک کنیم به هستی  ِ آیندگان

تا آن زمان که بگوییم

جای آن که انتظار شنیدن داشته باشیم

و بشنویم

جای آن که در ذهنمان بسازیم

آن چه را که می خواهیم

و نمی خواهیم

***

نه

نه، من پیش گو نیستم

و همچنین

آن بازدار ِ فرمان به دست

که با افکار ویرانه ی خود ساخته ام

بر سر در گفته ها و شنیده ها بنشینم.

گرچه دیده باشم

دوچندان بار آتش

و در دست داشته باشم

دو صد فرمان

***

و من هم – آن گونه که او –

لوح هایم را بر زمین خواهم کوفت

باشد که از واشکافت شان

حس کنی

آن چه را که باید.

پی نوشت : اولین تجربه ام بود در زمینه شعر، با محتوای شخصی

پیپی نوشت 2 : خدایان باید همه چی رو بدونن، پس اس ام اس نده زنگ هم نزن بپرسی منظورت چی بودتفسیرش چی بود.!!!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: