اعتراف


من دلی تاریک و تنها دارم و حاشا ندارم
چون شبی هستم سحر گم کرده و فردا ندارم
آن چه پیدا هست دنیایی پر از رنج است و حسرت
اعتقادی هم به آن دنیای نا پیدا ندارم
« رهروان » گویند :«آری، ظلمت و خون است، اما…»
من که بیراهم همین گویم و« اما» ندارم
کرده بودم عهد کز راه و رفیقی بر نگردم
غدر و نامردی ستودن را که من امضا ندارم
بگذر از عهدم، که من هم مرغ این عهدم،چو طاووس
گر پری رنگین نمایش داده باشم، پا ندارم
مرغکی صحرایی ام، گم کرده ام صحرای خود را
ماهی ِ بَر خشکی ام، دل دارم و دریا ندارم
برگ ِ پیری بی کسم، بازیچه ی طوفان و سرما
می دوم هر سو، پناهی نیست، جایی جا ندارم
یاد از آن با ناز رقصیدن، که: ای باد بهاری!
شاخکی نورسته برگم، طاقت سرما ندارم
گر بود « رویی » که رخت ِ خود سوی ایشان کشم
مامنی الا« عزیز» و « مرشد » و« دادا» ندارم
مهدی اخوان ثالث

* عزیز نیک مردی یهودی بود که می کده داشت، مرشد قهوه خانه داشت که در آن «سبز» فراهم می شد، و دادا سیاه سوخته ای همدانی بود که خرابات داشت……. ( از توضیحات استاد)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: