روز بی حوصلگی


این اولین نوشته ی خودم تو این آدرس جدیده، یکی از کارهام رو گذاشتم که تو اون وبلاگ بیشتر از بقیه اقبال داشت به لطف کوتاه تر بودن و کمتر مالیخولیایی بودنش!

روز بي حوصلگي

اصلن نمي دونم الان كجام…. نمي دونم كي از خونه زدم بيرون…. اصلن نمي دونم ديشب كجا بودم؟ كجا خوابيدم؟ چي بهم گذشت؟

هوا گرمه… خيلي گرم… آفتاب مستقيم مي زنه پس كله ام…. نور محيط هم خيلي زياده… چشمم رو مي زنه به همين خاطر هم سرم رو انداختم پايين و راه مي رم….خيس عرق شدم.. دونه هاي عرق رو حس مي كنم كه از پشت گردنم و كنار گوش هام پايين مي رن… لباس هام خيس شده و چسبيده بهم… بوي گند هم مي دم.

چرا باد نمي ياد؟…. كاش يه كم باد مي يومد….يه هواي گرم و خفه با بوي شديد عرق دورم رو گرفته و نمي ذاره نفس بكشم….. دلم مي خواست خودم رو باد بزنم ولي حوصله و توانش رو ندارم.

تو اين هواي گند گرم نمي دونم كي و كجا سرما خوردم؟…. هرچند قدم يك بار سرفه مي كنم…. سرفه هاي شديد و عميق… مثل آسمي ها…ديشب كجا بودم؟… شايد اون جا سردم شده و سرما خوردم…. اي خدا! چرا هيچي يادم نيست؟!!

اين ترانه ي مزخرف دائم داره تو سرم مي چرخه.. حتي يه ديقه هم نمي تونم از دستش راحت بشم… حتي يادمم نيست واسه كي بود؟

شنبه روز بدي بود…. روز بي حوصلگي…. وقت خوبي كه مي شد…. غزلي تازه بگي….ظهر يك شنبه ي من…. جدول نيمه تموم…. همه خونه هاش سياه… روي خونه جغد شوم….. صفحه ي كهنه ي يادداشت هاي من…. گفت دوشنبه روز ميلاد منه…. اما شعر تو مي گه كه چشم من…. تو نخ ابر كه بارون بزنه….. آخ اگه بارون بزنه….. آخ اگه بارون…

كاش واقعن بارون مي زد…. شايد اين هواي خفه ي دور و برم رو ازم دور مي كرد…. احساس مي كنم محيط ام تهي از اكسيژن شده…. تنفسم سخته…. اين هواي گرم با بوي گند عرقش داره خفه ام مي كنه.

پام داره تو كتوني ام مي پزه… عرق هم كرده… كف كفشم داغ داغه… انگار دارم رو آتيش راه مي رم….  ضعيف و بي رمق ام… ناي انجام هيچ كاري رو ندارم غير از راه رفتن …. چند ساعته دارم راه مي رم؟ اي خدا! چرا هيچي يادم نيست؟!!

قطره ي عرق پشت لبم رفته رو اعصابم…. اعصابم رو خرد كرده…. نه ناي بالا آوردن دستم رو دارم كه پاكش كنم نه حوصله اش رو…. نمي دونم چرا خودش حركت نمي كنه از اون ناحيه دور شه…. اعصابم رو ريخته به هم…. حتي نمي تونم زبونم رو در بيارم كه با اون بگيرمش…. حتي حوصله ي انجام اين كار رو هم ندارم.

تا چند ديقه پيش، شايدم چند ساعت پيش، نمي دونم زمان از دستم در رفته…. گلوم مي خاريد، ولي حالا مي سوزه…. انگار گلوم رو يكي با چنگك خراش داده… مي سوزه.. درد مي كنه… شايد به خاطر اين سرفه هامه…. الان متوجه شدم گاهي با سرفه هام اشكم هم در مي ياد.

ديگه دست و پام رو حس نمي كنم…. مي دونم دارم راه مي رم ولي زمين رو زير پام احساس نمي كنم…. حتي نمي دونم دست هام الان تو چه وضعي ان. از تنم هم فقط گرماي لباس خيسي كه به پشتم چسبيده رو حس مي كنم…. تو صورتم هم قطره هاي عرق شاخص اند….و ته ريش ام…. مو كه حس نداره…. ولي من دارم حس مي كنم كه يه ته ريش كثيف دارم…. كي اصلاح كردم؟…. يادم نيست…..اي خدا! چرا هيچي يادم نيست؟!! …. الان كه فكر مي كنم حتي صورت خودمم يادم نيست1 چه شكلي بودم؟ اي خدا!!

قطره ي عرق پشت لبم داره اذيتم مي كنه…. رفته رو اعصابم.

شنبه روز بدي بود…. روز بي حوصلگي …. وقت خوبي كه مي شد غزلي تازه بگي…

امروز چند شنبه است؟ …. به من چه؟…. ساعت چنده؟…. به من چه؟….. چه مي دونم؟….. اَاَاَاَه چرا هيچي نمي دونم؟

نمي دونم اين نور زرد رنگ اطرافم …. اين محيطه پرنوره زرد رنگ واقعيه يا نه؟…. از بس اون ترانه ي لعنتي رو خوندم اعصابم خرد شده….. اون قطره عرق پشت لبم هنوزم هست.

شنبه روز بدي بود…. روز بي حوصلگي…. وقت خوبي كه مي شد غزلي تازه بگي

غزل چي بود؟….. اين رو از خودم پرسيدم و بلافاصله يه سري كلمه ي بي ربط اومدن تو مغزم…. نمي تونم به هم ربطشون بدم…. اصلن معني خيلي هاشون يادم نيست.

غزل…. مهاجر…. ماث…. دوزخ…. زندان…. نريمان…. سام…. هركول…. پرومته…. جگر…. جغد

و دوباره ادامه دادم….. روي خونه جغد شوم…. صفحه ي كهنه ي يادداشت هاي من …. گفت دوشنبه روز ميلاد منه….

ميلاد…. سال…. تاريخ…. باستان….پير نيا…. فروغي….. خيام…. هدايت….. صداقت…. گفتار…. هورمزد…. مزدشت…. ماث…. سترون…. بزرگوار…. حاجت…. سبز…. لجن…. گند…. گوه…. كثافت

گند، گوه، كثافت…. اين سه تا كلماتي بودن كه مي تونستنن وضعيت ام رو به نحو احسن معرفي كنن.

قطره ي عرق پشت لبم هنوز داره اذيتم مي كنه….. رفته رو اعصابم

م. عاصي

فروردين 88


شعر زیبایی بود از یکی از دوستان به نام «چه غم انگیز نشاطی داریم»

Advertisements

یک پاسخ to “روز بی حوصلگی”

  1. خیلی شبیه بعضی اوقات من بود. من بهشون نمیگم مالیخولیایی میگم شوریدگی.
    اینجور وقتهاست که دوست دارم تک تک اجزای بدنم رو جدا کنم بندازم دور تا سبک بشه تنم
    موفق باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: